مبحث مشتق (جلسه ۳۹)

اسم زمان، هیئتی است که می‌تواند برای معنایی اعم وضع شده باشد که دو فرد برای آن قابل تصوّر است: یک فردش خصوص متلبّس به مبدأ است و یک فردش هم ما انقضیٰ ‌عنه‌ المبدأ؛ الا اینکه در متن واقع، یک فرد بیشتر اتّفاق نمی‌افتد و آن فردی است ...

تقریرات درس خارج اصول

آیت الله سیّد محمّدرضا مدرّسی طباطبایی یزدی دامت برکاته

دوره سوم، سال دوم، جلسه (۱۳۹۸/۰۹/۱۸)

ج) استثناء «اسم زمان» از بحث مشتق

گفتیم برخی از اصولیان، بعضی از موارد را با اینکه حمل بر ذات می‌شوند و تعریف اوّلیهٔ مشتق اصولی بر آنها صادق است، از بحث مشتق خارج دانسته‌اند. یکی دیگر از این موارد، «اسم زمان» است؛ مانند «مَقتل»، «مَوسم»، «مَولد»، «مَبعث» و … .

ایشان گفته‌اند: در اسم زمان، بحث مشتقّ اصولی جریان ندارد؛ زیرا وقتی مبدأ منقضی می‌شود، ذات متّصف به این مبدأ هم منقضی می‌شود و نمی‌توان گفت ذات باقی است؛ چراکه اسم زمان وصف برای زمان است؛ یعنی آن ذاتی که متّصف به مبدأ می‌شود خودِ زمان است؛ درحالی‌که زمان، متصرّم ‌الذات است و اساساً ذاتش تصرّم است؛ یعنی هویت زمان، عین انقضاء و عدم بقاء است و نمی‌تواند باقی باشد، بلکه همراه مبدأ وجود پیدا می‌کند و همراه آن از بین می‌رود و بلکه چه بسا اولیٰ به از بین رفتن باشد. مثلاً «مقتل» به معنای زمان قتل است و وقتی قتل (مبدأ) منقضی می‌شود، قطعاً زمانی که متصف به «مقتل» شده بود (ذات) هم منقضی شده است.

پس وقتی با انقضای مبدأ، ذات هم منقضی می‌شود، چگونه بحث شود آیا هنوز ذات متّصف به مبدأ است یا نه؟! در‌حالی‌که ذاتی باقی نیست که متّصف باشد و در واقع، سالبه به انتفاء موضوع است؛ مثلاً «مبعث» رسول اکرم (ص) لحظهٔ خاصّی بوده که جبرئیل امین علیه السّلام نازل شده و وحی آورده و وقتی آن ایحاء رفته، زمان آن هم رفته است، پس چه چیزی را متّصف به «مبعث» بدانیم؟! در مورد مولد النبی (ص) یا مقتل سید الشهداء علیه السّلام و… نیز چنین است.

بنابراین اسماء زمان کلّاً از بحث مشتقّ اصولی خارج‌اند.

در برابر این عدّه، جناب آخوند رحمه الله، محقّق عراقی رحمه الله و برخی دیگر در صدد برآمده‌اند تا اسم زمان را نیز به نحوی در بحث داخل کنند و هر یک برای اثبات این مطلب، استدلالی ارائه کرده‌اند.

بیان آخوند رحمه الله برای جریان بحث در اسم زمان: امکان وضع لفظ برای کلّی منحصر در فرد

مرحوم آخوند می‌فرماید: می‌توان با ترفندی اسم زمان را نیز در بحث مشتق داخل کرد و آن اینکه می‌گوییم: مانعی ندارد ما لفظی را برای معنایی کلّی وضع کنیم که تصوّراً دو فرد می‌تواند داشته باشد، امّا تصدیقاً و خارجاً یک فرد بیشتر ندارد.

در اینجا نیز می‌گوییم: اسم زمان، هیئتی است که می‌تواند برای معنایی اعم وضع شده باشد که دو فرد برای آن قابل تصوّر است: یک فردش خصوص متلبّس به مبدأ است و یک فردش هم ما انقضیٰ ‌عنه‌ المبدأ؛ الا اینکه در متن واقع، یک فرد بیشتر اتّفاق نمی‌افتد و آن فردی است که متلبّس به مبدأ است و اصلاً فردی که متلبّس به مبدأ نباشد و درعین‌حال ذاتش باقی باشد در خارج نداریم؛ یعنی جایی پیدا نمی‌کنیم که عنوان زائل شود و ذات باقی بماند.

به تعبیر دیگر، می‌توان بحث کرد که آیا اسم زمان برای خصوص ذات (زمان) متلبّس به مبدأ بالفعل وضع شده یا برای اعم، اگرچه مصداقی برای اسم زمانی که مبدأ در آن منقضی شده باشد ولی ذات (زمان) باقی باشد، پیدا نکنیم.

تشبیه به لفظ جلاله و لفظ واجب

ایشان به لفظ جلالهٔ «اللّه» و اختلاف موجود در وضع آن، اشاره می‌کند که بعضی‌ گفته‌اند: عَلَم برای ذات اقدس الهی است، امّا بعضی دیگر گفته‌اند: برای معنای «الذات المستجمع لجمیع الصفات الکمالیه، الأزلی و الأبدی، الذی هو غنیٌّ بالذات» به‌نحو کلّی وضع شده است، الا اینکه یک مصداق خارجی بیشتر ندارد و محال است که مصداق دومی داشته باشد. مانند «شمس» که گفته‌اند عَلَم نیست، بلکه کلّی و فرضاً به معنای «شیئی که با طلوعش روز پدید می‌آید» است، منتها در خارج یک مصداق بیشتر ندارد، گرچه در مورد شمس، مصداق دوم محال نیست؛ به‌خلاف لفظ جلاله.

ادامهٔ عبارت آخوند رحمه الله در اینجا خیلی واضح نیست، ولی بعید نیست مقصودشان این باشد که لفظ «واجب» نیز این‌چنین است که برای کلّی وضع شده، ولی یک مصداق بیشتر ندارد.

حاصل آنکه می‌توان لفظی را برای یک مفهوم کلّی وضع کرد که تصوّراً و فرضاً می‌تواند افراد متعدّدی داشته باشد، امّا در متن واقع یک مصداق بیشتر ندارد. لذا می‌گوییم چنان‌که در لفظ جلاله با آنکه در هر صورت یک مصداق بیشتر ندارد، احتمال داده‌اند که برای معنای کلّی و عام وضع شده باشد، در مانحن‌فیه هم می‌توان احتمال داد که اسم زمان برای معنایی کلّی وضع شده است؛ یعنی الفاظی مثل «مولد»، «موسم»، «مبعث» و… برای مفهومی اعمّ از متلبّس و ما انقضی عنه المبدأ وضع شده، إلا اینکه در متن واقع تنها ذاتی که موجود است متّصف و متلبّس به آن می‌شود، ولی ذاتی که ما انقضی عنه المبدأ باشد محال است؛ همچنان‌که فرد دوم برای «اللّه» یا «واجب» محال است.

در نتیجه می‌توان نزاع مشتق را در اسم زمان این‌چنین جاری کرد که آیا واضع، اسم زمان را برای اعم وضع کرده یا برای خصوص متلبّس؟ هرچند اعم در اسم زمان اصلاً کاربردی ندارد؛ زیرا مصداقی ندارد.

بررسی و نقد بیان آخوند رحمه الله

هرچند نظیر فرمایش آخوند رحمه الله را خودمان در بحث گذشته گفتیم که هیئت ـ مثل اسم فاعل ـ می‌تواند برای اعم وضع شده باشد درعین‌اینکه در بعضی از مواد، اعم معنا نداشته باشد ـ مثل مادهٔ «امکان» در «الانسان ممکنٌ» ـ  امّا فرمایش آخوند رحمه الله در اینجا غیر قابل تصدیق است و آنچه ما در آن بحث بیان کردیم با فرمایش ایشان در اینجا تفاوت دارد؛ زیرا:

وزن فاعل ـ چه ثلاثی مجرّد و چه ثلاثی مزید ـ گرچه برای کلّی وضع می‌شود و بعضی از افرادش ناممکن هستند، ولی بعضی از افرادش، هم می‌تواند متلبّس داشته باشد و هم ما انقضی عنه المبدأ و در هر دوجا می‌تواند استعمال شود.

امّا در اسم زمان ـ صرف‌نظر از بحثی که بعداً از سوی محقّق عراقی رحمه الله و غیر ایشان مطرح خواهیم کرد ـ فرض آن است که اصلاً امکان عقلی ندارد که فرد دوم داشته باشد، و ذاتی که مبدأ از آن زائل شده و همچنان اسم زمان بر آن صادق باشد، اساساً‌ محال است و نمی‌تواند محقّق شود؛ زیرا هویت زمان یعنی انقضاء و عدم بقاء. پس نمی‌توان مانحن‌فیه را به آنجا تشبیه کرد.

ردّ تشبیه به لفظ جلاله

همچنین تشبیه به لفظ جلاله نیز صحیح نیست و آن هم با اینجا تفاوت دارد؛ زیرا وضع الفاظ برای معانی، بر اساس نیازهای انسان در ارتباطات کلامی است؛ یعنی انسان در تبادل معانی، نیازمند الفاظی است که آن معانی را حمل کند و وسیلهٔ انتقال به مخاطبش شود. از این‌رو گاهی اتّفاق می‌افتد چیزی در تبادل معانی مورد نیاز انسان واقع می‌شود که نه تنها موجود نیست، بلکه محال است که موجود شود و لذا برای آن هم لفظ وضع می‌کند؛ فرضاً برای مفهوم «اجتماع نقیضین» می‌توانیم اسمی وضع کنیم و این مشکلی ندارد؛ زیرا می‌خواهیم این مفهوم را به دیگران منتقل کنیم.

در مورد لفظ جلالهٔ «اللّه» نیز ـ بنابر اینکه اسم برای معنایی کلّی باشد، مانند لفظ «شمس» ـ بشر نیاز دیده که برای معنای کلّیِ «ذاتی که مستجمع جمیع صفات کمالیه و ازلی و ابدی و غنیّ بالذات است» لفظی وضع کند و سپس مثلاً بگوید آیا چنین وجودی محقّق است یا محقّق نیست؟ لذا لفظ «اللّه» را برای این معنای کلّی وضع می‌کند و در مقام محاوره از آن استفاده می‌کند و این مانعی ندارد.

امّا در مورد اسم زمان که تحقّق یک فردش محال است (فردی که مبدأ از آن زائل شده و درعین‌حال ذات همچنان باقی باشد) اینکه واضع، آن فرد محال را نیز که مورد ابتلا واقع نمی‌شود و اصلاً کاری به آن ندارد، در نظر بگیرد و لفظ را برای جامع وضع کند، عقلایی نیست؛ به دو جهت:

اولاً: نفس تصوّر یک فرد محال و جامع گرفتن بین آن و بین فردی که ممکن است و سپس وضع کردن لفظ برای اعم، در خصوص اینجا یک کار پرمئونه‌ است. البته نه اینکه وضع برای جامع پرمئونه‌تر از وضع برای فرد باشد، بلکه می‌گوییم جامع گرفتن بین «فردی که محال است محقّق شود» و «فردی که همیشه محقّق است» مئونهٔ بیشتری می‌طلبد.

ثانیاً: مضاف به اینکه نیازی هم به این جامع در محاورات نیست و اگر هم کسی احیاناً‌ از باب اتّفاق به آن نیاز پیدا کرد، می‌تواند از طریق مَجاز آن را افاده کند.

بنابراین اطمینان داریم که وضع برای چنین اعمّی در عمل اتّفاق نمی‌افتد. البته نمی‌گوییم چنین وضعی محال است، بلکه عقلاً ممکن است، امّا عملاً اتّفاق نمی‌افتد.

ردّ تشبیه به لفظ واجب

همچنین لفظ «واجب» که ایشان ذکر فرمود، اگر مقصودشان غیر از لفظ جلاله باشد ـ که ظاهراً مرادشان همین است ـ و مراد خود لفظ واجب به معنای «ثابت بالضروره» باشد، معلوم است که تنها یک فرد ندارد، بلکه مصادیق بی‌شماری دارد. و درصورتی‌که مقصودشان «واجب الوجود بالذات» باشد، درست است که کلی است و یک فرد بیشتر ندارد و نمی‌تواند بیش از یک فرد داشته باشد، الا اینکه وضع نوعی ندارد، بلکه سه لفظ است که در کنار هم گذاشته شده‌اند، حال‌آنکه بحث ما در این است که یک هیئت برای اعمّ از فرد ممکن یا واجب یا فرد ممتنع وضع نوعی شده باشد، وگرنه اینکه چند لفظ یک معنای کلّی را افاده کنند که یک مصداق بیشتر ندارد و بیش از یکی محال است، محلّ بحث ما نیست.

و بالجمله معلوم می‌شود توجیهی که مرحوم آخوند فرمود تا اسم زمان را وارد بحث مشتق کند، توجیه قابل قبولی نیست.

بیان محقّق عراقی رحمه الله برای جریان بحث در اسم زمان: هویت اتصالی داشتن زمان

شاگرد محقّق آخوند رحمه الله، جناب عراقی رحمه الله فرمایشی متفاوت از استاد خود دارد و اسم زمان را به‌گونه‌ای ترسیم می‌کند که به راحتی داخل در بحث مشتقّ اصولی شود. حاصل فرمایش ایشان آن است که:

هرچند این جزء واضحات است که زمان، متصرّم و غیر قارّ الذات است و هیچ آنی باقی نمی‌ماند و وجود هر آنی در آنِ بعد منعدم است، الا اینکه باید به این نکته توجّه داشت که ماهیات، با هم متفاوت‌اند:

۱) قارّ الذات: بعضی ماهیات، ذاتشان تقرّر و قرار است و قارّ الذات هستند؛ مانند انسان، بقر، غنم و… .

۲) غیر قارّ الذات: ولی بعضی ماهیات، هویت و حقیقتشان عدم قرار است و به صورت تدریجی حاصل می‌شوند و اگر غیر از این باشند، دیگر آن ماهیت نیستند.

هنر وجود هم این است که مقتضیات ماهیات را بروز می‌دهد و طبیعی است که هر چه مقتضای ماهیت است به وجود بروز می‌کند و إلا اگر غیر مقتضای ماهیت بروز کند، غیر آن ماهیت خواهد بود.

با توجه به این مطلب ایشان می‌فرماید: درست است که زمان، امری متصرّم و غیر قارّ الذات است، امّا این منافات ندارد که هویّت اتّصالیه‌ای داشته باشد که از ابتدا تا انتهای تحقّقش باقی باشد و می‌توان گفت این هویّت اتّصالیه، هم عقلاً باقی است ـ چنان‌که بعضی از اکابر فلسفه گفته‌اند ـ و هم اگر بقای عقلی و حقیقی آن به راحتی قابل فهم نباشد، حداقل می‌توان گفت عرفاً باقی است.

و بالجمله کلّ زمان و زمانیات این‌گونه است که تا وقتی وجود آن، ماهیتش را استمرار می‌بخشد، یک هویّت اتّصالیه دارد. بله، اگر وجودش قطع شد و دوباره شروع شد، هویّت اتصالیه منقطع می‌شود و با شروع وجود مستمرّ دیگر، فرد دیگری برای آن طبیعت حادث می‌شود.

ایشان طبق بعضی تقریرات، به تکلّم مثال می‌زند و می‌فرماید: سخن گفتن هرچند امری تدریجی است و هر کلامی که از متکلّم صادر می‌شود لحظهٔ بعد منتفی می‌شود، امّا درعین‌حال هنگامی‌که فرد شروع به سخن گفتن می‌کند، حقیقتاً یا حداقل عرفاً مادامی‌که سکوت نکرده می‌گویند کلام واحد ادامه پیدا می‌کند.

زمان نیز چیزی است که تقطیع نشده و از وقتی شروع شده الی ما شاء اللّه ادامه دارد. لذا اگر حادثه‌ای در بخشی از زمان واقع شد و فرضاً یک ساعت را اشغال کرد، گرچه پس از آن یک ساعت، دیگر آن حادثه موجود نیست، امّا زمان وقوع آن حادثه با زمان بعدی به‌نوعی اتّصال و وحدت دارد. در نتیجه مانعی ندارد که گفته شود: آیا اسم زمان مثلاً «مقتل» یا «مولد» ـ و به تعبیر خود ایشان: «مولد عیسی» یا «مقتل یحیی» ـ برای خصوص زمانی است که متلبّس به مبدأ است (یعنی همان چند ثانیهٔ وقوع قتل یا ولادت) یا به آن زمانی که بعد از انقضای آن مبدأ متّصلاً باقی است هم می‌توان «مولد عیسی» یا «مقتل یحیی» گفت؟ بنابراین بحث مشتق در زمان نیز جاری است.

خلاصه آنکه: زمان ماهیتی است که ذاتش عین سیلان است و به نحو تدریج حاصل می‌شود و وحدت اتّصالیه‌ای بین اجزاء آن وجود دارد. ازاین‌رو مانعی ندارد زمان وقوع حادثه (مثلاً زمان ولادت) زائل شود ولی درعین‌حال، زمان ـ بما هی ماهیهٌ واحدهٌ مستمرّهٌ متّصله ـ باقی باشد. درنتیجه می‌توان بحث کرد که آیا پس از انقضای مبدأ (ولادت) و انقضای زمان خاص مربوط به آن حادثه، باز هم بر زمان پس از آن، اسم زمان مشتقّ از مبدأ (مولد) صادق است یا نه.

طبیعتاً در اینجا یک اشکال مهمّ در ذهن‌ همه پیدا می‌شود؛ کما اینکه خواهد آمد محقق اصفهانی رحمه الله هم آن را مطرح کرده و خود محقّق عراقی رحمه الله هم متوجّه آن بوده است و آن اینکه:

إن قلت: طبق این کلام که زمان دارای هویّت اتّصالیه است، شما باید این را هم احتمال بدهید که در مورد همین الآن نیز بتوان «مولد عیسی» یا «مقتل یحیی» را به کار برد؛ زیرا زمان فعلی هم متّصل به زمان وقوع ولادت یا قتل است، در نتیجه اگر کسی بگوید اسم زمان برای اعم وضع شده، باید به زمان فعلی هم بتوانیم «مولد عیسی» یا «مقتل یحیی» بگوییم. درحالی‌که هر اهل لغتی درک می‌کند که این استعمال درست نیست و حتّی چه بسا مجازاً هم صحیح نباشد؛ چه رسد به اینکه علی وجه الحقیقه درست باشد؛ یعنی اصلاً احتمال داده نمی‌شود که علی وجه الحقیقه باشد.

در واقع، لازمۀ حرف شما این است که از ابتدای زمان تا امروز، هر حادثه‌ای در هر بخشی از زمان واقع شده باشد، بتوانیم الآن هم اسم زمانش را به‌کار ببریم و بگوییم: الآن هم مثلاً «مولد عیسی» یا «مقتل یحیی» است. درحالی‌که چنین چیزی قطعاً درست نیست.

قلت: محقّق عراقی رحمه الله دو جواب به این اشکال داده‌ است:

۱) گاهی حادثه‌ای که در ظرفی واقع می‌شود، اگر نسبت به کلّ سنجیده شود، آن‌قدر ضعیف است که احتمال داده نمی‌شود وصف برای کلّ باشد؛ نظیر اینکه اگر مقدار کمی از آب دریا قرمز رنگ شده باشد، احتمال داده نمی‌شود این قرمزی را به کلّ دریا نسبت دهیم و بگوییم «دریا قرمز شد» و اصلاً برای آن مقدار کم نسبت به وسعت دریا حسابی باز نمی‌شود.

«مولد عیسی» یا «مقتل یحیی» نیز چنین است و زمان حقیقی آن، نسبت به کلّ زمان، حتّی از نسبت بخش کوچکی از دریا به کلّ دریا ضعیف‌تر است. پس چون این حادثه نسبت به طول زمان، کوچک است، نمی‌تواند به همۀ زمان نسبت داده شود؛ نظیر اینکه با قرمز شدن کنار دریا نمی‌توان گفت دریا قرمز است.

از این جهت، در خصوص موردی که شما مثال زدید نمی‌توان چنین گفت. بله، اگر بتوان موردی را فرض کرد که نسبت به کلّ زمان قابل اعتنا باشد ـ فرضاً خلقت کلّ عالَم ـ و یک اسم زمان برای آن درست کنیم، می‌توان آن اسم را به کلّ زمان نسبت داد.

۲) عرف به حسب اغراض خود، برای زمان تقسیماتی قرار داده و برش‌ها و قطعاتی درست کرده است؛ مثلاً بخشی از آن را سال نامیده، سپس سال را به دوازده ماه تقسیم کرده، آن‌گاه ماه را مثلاً به سی‌ روز تقسیم کرده، باز روز را به ساعات تقسیم کرده و همین‌طور تا آخر.

ایشان می‌گوید: بعضی حادثه‌ها معلوم است که به اعتبار این تقسیمات به زمان نسبت داده می‌شود، نه به اعتبار کلّ امتداد زمان از پیدا شدن آن حادثه تا پایان عالَم؛ یعنی ملاک انتساب حادثه به زمان، تقسیمات مذکور است که گاهی این ملاک، سال است، گاه ماه است، گاهی هم روز یا ساعت یا … و اگر این مقطع‌های زمانی ملاک قرار داده شود ـ مثلاً ملاک، سال باشد ـ در این صورت، آن سال، غیر از سال بعد است و با آن متباین بوده و وحدت ندارد.

بدین جهت، در مثل «مقتل یحیی» بحث مشتق، به اعتبار سال به‌شهادت رسیدن حضرت یحیی علیه السّلام است و قطعاً سال بعد، مباین با آن است و ذات در سال بعد از بین رفته است، لذا اگر «مقتل یحیی» در مورد سال بعد استعمال شود قطعاً مَجاز است؛ چه رسد نسبت به امروز که هزاران سال از آن حادثه گذشته است. در واقع، در «مقتل یحیی» حال تلبّس، همان لحظه‌ای است که قتل محقّق شده و این پیامبر را مظلومانه شهید کردند و وقتی آن زمان گذشت، تا سر سال وحدت اتّصالیه‌ای وجود دارد که به اعتبار آن می‌توان گفت: آیا مقتل، حقیقت در خصوص لحظۀ تلبّس است یا اینکه اعمّ از آن و ما انقضی عنه المبدأ تا سر سال است؟ ولی از سر سال به بعد دیگر قطعاً مَجاز است. در مورد ماه و روز و… نیز این‌چنین است.

پس ملاک وحدت اتّصالیۀ زمان، مقاطع زمانی مورد نظر است و این‌چنین نیست که زمان تا ابد وحدت اتّصالیه داشته باشد تا شما چنین اشکال کنید که الآن «مقتل یحیی» و «مولد عیسی» صدق نمی‌کند. بنابراین مانعی از جریان بحث مشتق در اسم زمان وجود ندارد.

همچنین ایشان می‌فرماید: این مطالب، اختصاصی به زمان ندارد و هر چیزی که تدریجی باشد نیز ‌چنین است، مانند حرکت، سیلاب و… که در همۀ آنها این سخنان جاری است.

خلاصه آنکه: عرف برای زمان، برش‌هایی چون: سال، ماه، هفته، شب، روز، ساعت و… درنظر می‌گیرد و این‌ها اسماء زمان به اعتبار مقاطع و برش‌های زمانی مختلف هستند و لذا حوادث را باید نسبت به این برش‌ها لحاظ کرد و نمی‌توان هر حادثه‌ای را به کلّ زمان نسبت داد. بله، اگر در قسمتی از یک برش زمانی حادثه‌ای رخ داد و هنوز آن برش تمام نشده و ملاک حادثه آن برش زمانی باشد؛ مثلاً علی الفرض ملاک ولادت سال باشد، گرچه ولادت در ساعت و دقیقۀ خاصّی اتّفاق می‌افتد، امّا چون برش مورد نظر در ولادت، سنه است لذا تا انتهای سنه می‌توان این سؤال را مطرح کرد که آیا «مولد» به هر لحظه‌ای از آن سنه گفته می‌شود یا نه؟ و پاسخ این سؤال مبتنی بر آن است که آیا مشتق برای خصوص متلبّس وضع شده یا برای اعم؟

اشکالات محقّق اصفهانی رحمه الله بر محقّق عراقی رحمه الله

محقّق اصفهانی رحمه الله که معاصر و هم‌شاگردی محقّق عراقی رحمه الله بوده، مثل کلام محقّق عراقی رحمه الله را نقّادی کرده و می‌فرماید: «بعضی از مدقّقین از معاصرین، مطالبی فرموده‌اند که قابل مناقشه است» و شاید مقصود ایشان، صاحب المحجه باشد.

اشکال اوّل محقّق اصفهانی رحمه الله و بررسی آن

اوّلین مناقشه‌ای که محقّق اصفهانی رحمه الله مطرح می‌کند آن است که: زمان، عقلاً و واقعاً (یعنی حتّی به دقّت و فهم عقلی) وحدت اتّصالیه دارد، نه اینکه تنها عرفاً وحدت اتّصالیه داشته باشد.

البته این مناقشه با توجّه به نصّ عبارات تقریر بدائع الأفکار، بر محقّق عراقی رحمه الله وارد نیست؛ زیرا در آنجا ایشان نیز این مطلب را منکر نشده، بلکه به‌نوعی در ضمن کلماتش آمده که زمان، یا به دقّت و یا به تسامح عرفی وحدت اتّصالیه دارد. و ظاهراً تسامح عرفی را تنزلاً فرموده است؛ چون فرموده: «فان الزمان و ان فرض بالدقه عباره عن آنات متعدده …».

احتمال می‌رود ابتدا محقّق اصفهانی رحمه الله این اشکال را در درس خود مطرح کرده و سپس اشکال ایشان به گوش محقّق عراقی رحمه الله رسیده و ایشان برای دفع اشکال مذکور، این مطلب را اضافه کرده است؛ چون این مطلب فقط در بعضی تقریرات محقق عراقی رحمه الله آمده است. همچنین ممکن است بیان محقّق عراقی رحمه الله پیش از آنکه ایشان حدود و ثغورش را به طور کامل بیان کند، به دست محقّق اصفهانی رحمه الله رسیده یا از طریق شفاهی به طور ناقص به ایشان رسیده و لذا چنین مناقشه‌ای کرده است.

اشکال دوم محقّق اصفهانی رحمه الله

محقّق اصفهانی رحمه الله در اشکال دوم بر مثل کلام محقّق عراقی رحمه الله می‌فرماید: درست است که زمان وحدت اتّصالیه دارد، امّا این بدان معنا نیست که به اعتبار آنچه در هویت‌های سابق زمان اتّفاق افتاده، بتوانیم بعد از انعدام آن هویت‌ها باز بگوییم مشتق صادق است؛ به‌خاطر آنکه هوّیات اجزاء زمان علی‌رغم وحدت اتصالیهٔ عقلی، به نفس ذاتش مغایر هویّت دیگر است و اگر بخواهیم مشتق واقعاً صادق باشد، باید همان قطعه‌ای از زمان که حادثه در آن رخ داده ـ مثلاً قطعه‌ای که ولادت در آن اتّفاق افتاده ـ باقی باشد، درحالی‌که آن‌ قطعه قطعاً باقی نیست و آن هویت، مسلّماً رفته است. در نتیجه اصلاً احتمال داده نمی‌شود ذاتی که مبدأ از آن زائل شده هنوز باقی باشد. پس نمی‌توانیم بحث کنیم مولد، مبعث، مقتل و… برای اعم وضع شده است یا نه.

به بیان دیگر، معنای وحدت اتّصالیۀ زمان این نیست که هویات اجزاء زمان، از بین بروند و تفاوت و مغایرتی با یکدیگر نداشته باشند، بلکه این هویات، هر کدام مستقل از دیگری و مغایر با آن است. درنتیجه هر حادثه‌ای که در یک هویت زمانی واقع شده و ظرفش همان هویت است، نسبت دادن این حادثه‌ به هویت دیگر معنا ندارد؛ زیرا ذاتی باقی نمانده است. پس مشکل جریان بحث مشتق حل نشد.

محقق اصفهانی رحمه الله می‌فرماید: اگر شما واقعاً ملاک را کلّ زمان قرار دهید و برای آن یک وحدت اتّصالیه قائل باشید و هویّات اجزاء زمان را ذاتاً مغایر یکدیگر ندانید، در هر نقطه‌ای از زمان که حادثه‌ای اتّفاق می‌افتد، باید بتوانید اسم زمان آن نقطه را در هر نقطۀ دیگر زمان تا آخر دهر علی سبیل الحقیقه به‌کار ببرید؛ مثلاً «مولد عیسی» هرچند در ساعت خاصّی بوده، ولی باید در مورد امروز هم بتوان اسم زمان «مولد عیسی» را گفت و بلکه بر ده هزار سال دیگر هم باید بتوان «مولد عیسی» را اطلاق کرد؛ چون ملاک در بحث مشتق این است که ذات منقضی نشده باشد و در اینجا هم به نظر شما ذات منقضی نشده؛ زیرا زمان یک ممتدّ واحد متشخّص است و لذا شما کلّ زمان را یک هویت واحد دانستید، در نتیجه باید بگویید ذات هنوز حقیقتاً باقی است و منقضی نشده است. همچنین طبق این حرف، مبدأ هم منقضی نشده؛ چراکه مبدأ روی واحد آمده و یک امر واحد متلبّس به مبدأ شده و واحد هم قابل تجزّی نیست. در نتیجه وقتی ذات و مبدأ منقضی نشد، ذات قطعاً هنوز متلبّس به مبدأ است. بنابراین باید همیشه علی وجه الحقیقه بتوان گفت الآن «مولد عیسی» یا «مقتل یحیی» است. درحالی‌که این واضح البطلان است و کسی نمی‌تواند بگوید هر قطعه‌ای از زمان، «مولد عیسی» یا «مقتل یحیی» است، بلکه این‌ها اسم‌ برای روز خاصّی یا نهایتاً مشابه آن روز در سال‌های آینده است.