مبحث مشتق (جلسه ۳۷)
تقریرات درس خارج اصول
آیت الله سیّد محمّدرضا مدرّسی طباطبایی یزدی دامت برکاته
دوره سوم، سال دوم، جلسه سی و هفتم (۱۳۹۸/۰۹/۱۲)
مبحث مشتق
در مبحث مشتق، ابتدا مطالبی را به عنوان مقدّمه بیان میکنیم، سپس اموری را که جناب آخوند رحمه الله ذکر فرموده مطرح میکنیم و در نهایت به اصل مبحث خواهیم پرداخت.
مقدّمۀ اوّل: مبحث مشتق از مسائل اصول است یا مبادی یا استطرادی؟
گاهی این سؤال را مطرح میکنند که آیا مبحث مشتق جزء مسائل علم اصول است یا جزء مبادی آن و یا اینکه اصلاً یک بحث استطرادی است که در علم اصول به مناسبت، از آن بحث میشود؟
منتها این مسئله، چندان مهمّ نیست بهحدّیکه لازم باشد وارد آن شویم؛ زیرا:
اوّلاً: با توجّه به معیارهایی که قبلاً برای اصولی بودن یک مبحث ارائه دادیم و گفتیم علم اصول، علمی است که از حجج عامّهای بحث میکند که مناسبت قریب با فقه دارد، میتوان پاسخ این مسئله را به دست آورد.
ثانیاً: حتّی اگر مبحث مشتق جزء علم اصول هم نباشد، یک بحث استطرادی است که از جهات مختلفی مفید است و چون در جای دیگری هم مورد بحث جدّی قرار نگرفته، لازم است در اصول از آن بحث شود.
مقدّمۀ دوم: کاربرد مبحث مشتق در فقه
مسئلهٔ مهم آن است که کاربرد مبحث مشتق در فقه چیست و این مبحث چه فایدهای در فقه میتواند برای ما داشته باشد؟
گاهی در فقه به الفاظی برمیخوریم که فیالجمله از آنها به عنوان «مشتق» یاد میشود و معنای قدر متیقّنی هم دارد، امّا تعیین سعۀ معنایی آن به طور دقیق، متفرّع بر همین مبحث مشتق است.
به عنوان مثال: فرضاً اگر در دلیلی وارد شده باشد ـ چنانکه در لسان فقها چنین آمده است ـ که: «الماء المسخَّن بالشمس یکره التوضّؤ به»؛ وضو گرفتن با آبی که با خورشید گرم شده مکروه است، قدر متیقّن از «المسخَّن» آبی است که به واسطۀ خورشید گرم شده و هنوز گرم است که وضو گرفتن با چنین آبی قطعاً مکروه است. یا اگر «توضّؤ» به معنای لغوی یعنی شستشو باشد ـ چون توضّؤ در روایات گاهی به معنای وضو و گاهی به معنای شستشو به کار رفته است ـ شستشو و وضو با چنین آبی مکروه است.
امّا در اینجا این سؤال مطرح میشود که اگر همین آبی که با خورشید گرم شده بود سرد شود، آیا بازهم وضو گرفتن یا شستشو با آن مکروه است یا نه؟
پاسخ به این سؤال، مبتنی بر مبحث مشتقّ است که آیا لفظ مشتقّی مثل «مسخَّن» برای خصوص «متلبّس به مبدأ فی الحال» وضع شده؛ یعنی آن ذاتی که مبدأ سخونت و گرما را الآن دارد، یا برای اعمّ از «متلبّس فی الحال» و «ما انقضی عنه المبدأ» وضع شده است؛ یعنی همینکه قبلاً متلبّس به مبدأ بوده، هرچند الآن از آن زائل شده، کافی است در اینکه لفظ بر آن علیسبیلالحقیقه صدق کند؟
البته مسلّم است که اطلاق لفظ بر «ما لم یتلبّس بعدُ و سیتلبّس» مجازی است و این مفروغٌمنه است که «مسخَّن» بر آبی که بناست بعداً با خورشید گرم شود، مطمئناً علیوجهالحقیقه اطلاق نمیشود.
مقدّمۀ سوم: تفاوت اصطلاح مشتق در ادبیات با اصطلاح اصولی
مشتق، لفظی است که در علم لغت نیز آن را به کار میبرند و در بسیاری از کتب لغت میگویند: «هذا لفظٌ مشتقٌّ» که در مقابل جامد است. در علم صرف و نحو نیز معلوم است که لفظ مشتق به کار میرود؛ چنانکه در علم اصول هم بهکار میرود. منتها مقصود از مشتق در علم اصول، با آنچه در ادبیات استعمال میشود، متفاوت است.
مشتق در اصطلاح ادبیات
در ادبیات ـ مقصود تمام علوم ادبی، از لغت گرفته تا صرف و نحو ـ دو اصطلاح در رابطه با مشتق وجود دارد:
اصطلاح اوّل: واژهای که مادّه و هیئت آن، وضع نوعی داشته باشد
طبق اصطلاح اوّل در ادبیات ـ که اصطلاحی رایجتر است ـ مشتق، واژهای است که مادّه و هیئت آن، وضع نوعی داشته باشد؛ مانند «ضارب» که در آن «ضاد»، «راء» و «باء» به عنوان مادّه وضع دارد و وزن آن هم به عنوان وزن فاعل، وضع نوعی جداگانهای دارد و وقتی ایندو تلفیق شوند «ضارب» پدید میآید؛ یعنی واضع یکبار مادّهٔ «ض ر ب» را برای «زدن» و بار دیگر هیئت «اسم فاعل» را برای چیزی که مادّه از او صادر میشود وضع کرده و گفته است: اگر آن مادّه را در این قالب بریزید، به معنای «زننده» میشود. همچنین است عادل، عاقد، مضروب، مقتول و… که مادّه و هیئت هردو در آنها وضع نوعی دارد و لذا همگی مشتق هستند.
اما جامد دو وضع جداگانه ندارد و چنین نیست که مادّهاش یک وضع و هیئتش وضع جدایی داشته باشد، مثل لفظ «حجر» که وضعش شخصی است؛ یعنی واضع لفظ و وزن را با هم در نظر گرفته و برای سنگ وضع کرده است، نه اینکه مثل ضارب گفته باشد آن مادّه را در این قالب بریزید تا معنا پدید آید.
اصطلاح دوم: واژهای که حروف اصلی آن با همان ترتیب و معنا در واژههای دیگر باشد
اصطلاح دیگری که برای مشتق در ادبیات وجود دارد، آن است که واژهای حروف اصلیاش با حفظ ترتیب در واژههای دیگر باشد و همان معنا را افاده کند، هرچند هیئت آن وضع جداگانهای نداشته باشد. در مقابل، اگر واژهای حروف اصلیاش با آن ترتیب، مختص به خودش باشد جامد است. مثلاً در کلماتی چون: «ضَرَبَ»، «یَضرِبُ»، «ضارب»، «مضروب» و… حروف «ضاد»، «راء» و «باء» مشترکاند و ترتیب آنها و معنایشان هم یکی است، پس این کلمات همگی مشتقّاند و حتّی اگر لفظی باشد که وزن نوعی خاصّی نداشته باشد، ولی همین حروف با همان ترتیب و همین معنا در آن به کار رفته باشد، بازهم به آن مشتق گفته میشود؛ مانند «ضَرْبْ».
بنابراین طبق این اصطلاح، الفاظی مثل «زوج»، «رقّ» و… مشتق هستند؛ زیرا حروف اصلی آنها در کلمات دیگری با همان ترتیب به کار رفته و اصل همان معنا را افاده میکند؛ مانند: زواج، تزوّج و…، رقیق و… و حتّی تعبیرات بسیار غریبی مانند «نِبراس» طبق نظر بعضی مشتق هستند؛ چراکه گفتهاند نِبراس به معنای چراغ، از بُرس گرفته شده است.
همچنین طبق این اصطلاح، مصادر ـ چه مجرّد و چه مزید ـ همگی مشتق هستند.
در مقابل، الفاظی که حروف اصلی آنها با حفظ ترتیب و معنا در کلمات دیگر بهکار نرفته باشد «جامد» هستند، مثل بسیاری از اسماء اعلام، همچون «نجف»، «بغداد» و… . همچنین مثل «جَوْز» که ظاهراً همخانوادهای در کلمات عربی برای آن وجود ندارد.
تذکّر: مقصود از اینکه حروف یک کلمه در کلمات دیگر به کار رفته باشد، کلماتی است که در اصل لغت، اینچنین باشند، وگرنه کلمات جعلی مانند مصادر جعلی، افعال جعلی، اسم منسوب و… ملاک نیستند؛ چنانکه برای بسیاری از کلمات جامد و حتّی کلمات غیر عربی میتوان مصدر جعلی، فعل جعلی یا اسم منسوب ساخت.
به عنوان مثال، نقل شده که در زمان امیرالمؤمنین علیه السّلام عدّهای خدمت حضرت آمدند و حلوایی آوردند. حضرت پرسیدند: این چیست؟ گفتند: حلوا به مناسبت نوروز است. حضرت فرمودند: «نَیْرِزُونَا کلّ یوم»؛ اگر نوروز این است، هر روز را برای ما نوروز کنید! کنایه از اینکه هر روز حلوا بیاورید! و در روز عید مهرگان غذایی آورند و گفتند: مهرگان است و حضرت فرمودند: «مَهْرِجُونا کلَّ یَوم». حضرت در این قضیه از آن الفاظ فارسی، الفاظ مشابه دیگری درست کردند ولی اینها دلیل بر مشتق بودن «نیروز» و «مهرجان» نیست.
همچنین اسم منسوب نمیتواند ملاک مشتق بودن منسوبٌإلیه باشد، بلکه ملاک مشتق بودن، خود منسوبٌإلیه است و باید مایُنسَبإلیه مورد لحاظ قرار گیرد؛ مثلاً «بغدادیٌّ» جامد محسوب میشود؛ چون «بغداد» جامد است، ولی «ضاربیٌّ» مشتقّ است؛ چون منسوبٌإلیهاش مشتقّ است. بنابراین کلماتی که ارتجالاً درست میشوند، ملاک مشتق بودن یک کلمه نیستند، بلکه باید به حسب طبع لغت اینچنین باشند.
و بالجمله: معلوم شد در ادبیات، دو اصطلاح برای مشتق وجود دارد که اصطلاح اوّل، اضیق و دومی اوسع است.
البته در ادبیات، «اشتقاق کبیر» نیز داریم که در آن، ترتیب حروف تغییر میکند بدون اینکه در معنا تغییر اساسی پدید آید، مانند «ح م د» و «م د ح». یا چهبسا «اشتقاق اکبر» نیز داشته باشیم که در آن، الفاظ نوعی رابطهٔ معنایی باهم دارند، هرچند بعض حروفشان متفاوت است؛ مانند «ن ع ق» و «ن ه ق». ولی مراد ما در اینجا اینگونه اشتقاقها نیست.
مشتق در اصطلاح اصول
همانطور که مرحوم آخوند و بسیاری از اصولیون دیگر تذکّر دادهاند مشتق اصولی ـ هرچند فیالجمله ـ با مشتق ادبیاتی متفاوت است. مراد از مشتق در اصول، هر مفهومی است که به لحاظ مناسبتی، به حمل هو هو و اینهمانی، جری بر ذات و حمل بر آن شود و به تعبیری قائم به آن ذات باشد. تفاوتی هم نمیکند که آن مفهوم به چه مناسبت حمل بر ذات شود و چگونه قائم به آن ذات باشد؛ چه قیام آن، قیام حلولی باشد، چه قیام صدوری یا قیام وقوعی یا قیام انتزاعی و یا حتّی قیام اعتباری، در هر صورت مشتقّ اصولی است و همینکه به نحوی از انحاء حمل بر ذات میشود کافی است.
توضیح آنکه:حمل یک مفهوم بر ذات و قیام محمول به آن ذات، اقسام گوناگونی دارد:
۱. گاهی قیام حلولی است؛ فرضاً وقتی گفته میشود: «زیدٌ غضبانُ» یا نظیر آن: «زیدٌ فرحانُ» غضبان یا فرحان بر زید حمل شده و به او قائم است، ولی قیامش حلولی است.
۲. گاهی قیام صدوری است؛ مثلاً میگوییم: «زیدٌ ضاربٌ» که در آن، ضرب از زید صادر شده و او منشأ ضرب بوده است.
۳. گاهی قیام وقوعی است؛ مثلاً وقتی میگوییم: «زیدٌ مضروبٌ» یعنی ضرب بر زید واقع شده است.
۴. گاهی قیام انتزاعی است؛ یعنی آن ذات منشأ انتزاع است؛ مثلاً میگوییم: «زیدٌ ممکنٌ»، «زیدٌ فوقٌ» یا «زیدٌ علهٌ» که اینها همه از زید انتزاع شده است.
۵. گاهی هم قیام اعتباری و فقط در عالَم اعتبار است؛ یعنی مَنشأ قیام، اعتبار است، برخلاف اقسام قبلی که مربوط به عالَم تکوین بود. مثلاً وقتی میگوییم: «زیدٌ مالکُ هذا الکتاب»، عنوان «مالکٌ» بر زید حمل شده امّا تکوینی نیست، بلکه تنها در عالَم اعتبار است. همچنین است «زیدٌ عبدٌ»، «زیدٌ رقٌّ» و امثال آن.
خلاصه آنکه: مقصود از مشتقّ اصولی آن است که مفهومی به حمل هوهو و اینهمانی جری بر ذات شود؛ چه منشأ این جریان و قیام وصف به ذات، حلول باشد یا صدور یا وقوع یا انتزاع یا اعتبار.
تذکّر: مقصود از حمل هوهو، احتراز از حمل ذوهو نیست، بلکه احتراز از حمل فعل بر ذات، مانند «زیدٌ یَضرِبُ» است که در آن، یَضرِبُ با زید اینهمانی ندارد، وگرنه اگر حمل ذوهو هم به نحو اینهمانی باشد مانعی ندارد و داخل در مشتقّ اصولی است؛ مانند اینکه بگوییم: «زیدٌ ذو علمٍ» یا «زیدٌ ذو نطقٍ».
نسبت میان مشتقّ اصولی و مشتقّ لغوی: عموم وخصوص من وجه
در مشتقّ اصولی، لازم نیست آنچه حمل بر ذات میشود، مشتقّ لغوی باشد؛ یعنی هم میتواند مشتقّ لغوی باشد و هم میتواند نباشد. از طرفی هر مشتق لغوی هم لزوماً مشتق اصولی نیست و میتواند از لحاظ اصولی جامد یا مشتق باشد.
وجه اشتراک مشتقّ اصولی و لغوی: در مثالهایی که از اسم فاعل و مفعول و… زده شد، مانند «زیدٌ عادلٌ»، «زیدٌ مضروبٌ» و امثال آن، محمول هم مشتقّ اصولی بود و هم مشتقّ لغوی، به هر دو معنای آن؛ یعنی هم به معنای اضیق که مادّه و هیئت هر دو وضع داشته باشد و هم به معنای اوسع که همخانواده داشته باشد. مثلاً در «زیدٌ عادلٌ»، عادل هم مشتقّ اصولی است؛ زیرا حمل و جری بر ذات به حمل هوهو میشود، هم مشتقّ لغوی به معنای اوّل است؛ زیرا مادّه و هیئت آن هریک وضع جداگانه دارد، و هم مشتقّ لغوی به معنای دوم است؛ زیرا کلمات همخانوادهای دارد که این حروف به همان ترتیب و به همین معنا در آنها به کار رفتهاند.
وجه افتراق مشتقّ اصولی با لغوی: ولی ممکن است در برخی موارد، مشتق، اصولی باشد ولی لغوی نباشد؛ فرضاً اگر گفته شود نِبراس از بُرس اخذ نشده است و کسی بگوید: «هذه الآله نبراسٌ»؛ این وسیله چراغ است، معلوم است که نبراس مشتقّ لغوی نیست، ولی درعینحال از لحاظ اصولی مشتقّ است؛ زیرا به حمل هوهو بر آن مادّهای که به صورت چراغ در آمده حمل میشود.
وجه افتراق مشتقّ لغوی با اصولی: همچنین ممکن است بعضی الفاظ از لحاظ لغوی مشتق باشند، امّا از زاویهٔ دید اصولی مشتق نباشند؛ مانند افعال ـ اعمّ از ماضی، مضارع و امر ـ و مصادر. اینها همه مشتقّ لغوی هستند ـ حداقل به یکی از دو معنای آن ـ ولی مشتقّ اصولی نیستند؛ زیرا به حمل هوهو حمل بر ذات نمیشوند و با ذات اینهمانی ندارند؛ مثلاً نمیتوان إضرِبْ را بر زید حمل کرد و گفت: «زیدٌ إضرِبْ». البته «زیدٌ یَضرِبُ» گفته میشود، ولی به حمل هوهو و اینهمانی نیست و لذا مشتقّ اصولی محسوب نمیشود.
نکته: از آنچه گفتیم، معلوم میشود «یُسَخَّن» از دیدگاه اصولی با «مُسخَّن» فرق دارد؛ چون حمل یُسَخَّن هوهو نیست، ولی حمل مسخَّن هوهو است و چنانکه خواهیم گفت، بحثی که در مشتق وجود دارد ـ که آیا حقیقت در متلبّس فی الحال است یا شامل ماانقضیٰعنهالمبدأ هم میشود ـ در یُسَخَّن جریان ندارد؛ زیرا یُسَخَّن ظهورش در فعلیت و تلبّس بالفعل است.
اتّفاقاً در روایتی هم که ابتدای بحث مثال زدیم، این مادّه به صورت فعل به کار رفته است: «الْمَاءُ الَّذِی تُسَخِّنُهُ الشَّمْسُ لَا تَتَوَضَّئُوا بِهِ» و به همین جهت گفتیم: «فرضاً اگر دلیلی داشته باشیم که «مسخَّن» داشته باشد».
نتیجه آنکه: نسبت بین مشتقّ اصولی و مشتقّ لغوی، عموم و خصوص من وجه است؛ زیرا:
اوّلاً: در بسیاری از کلمات مشترکاند؛ مانند تمام اسماء فاعل و مفعول، صفات مشبّهه و امثال آن.
ثانیاً: بعضی کلمات مشتقّ لغوی نیستند ـ حتّی به معنای ضعیفتر آن که کلمات همخانواده داشته باشد ـ ولی مشتقّ اصولی هستند.
ثالثاً: برخی کلمات مشتقّ لغوی هستند اما مشتقّ اصولی نیستند، مانند افعال، مصادر و امثال آن. و در آخر مطلبی را اضافه میکنیم و آن اینکه مشتقّ اصولی وصف معناست، ولی مشتق ادبی وصف لفظ است.
شاهد مثالی از فقه برای تفاوت مشتقّ اصولی و لغوی
مرحوم آخوند برای تثبیت این مطلب که مشتقّ اصولی با مشتق لغوی فرق دارد و حتّی اگر لفظی مشتقّ لغوی نباشد، میتواند مشتقّ اصولی باشد و در اصول از آن بحث شود، فرعی فقهی را ـ که جناب فخرالمحقّقین; در إیضاح الفوائد ظاهراً از والد مکرّمش علّامهٔ حلّی رحمه الله نقل کرده ـ مطرح میکند که مبتنی بر مبحث مشتقّ اصولی است، درحالیکه مشتقّ لغوی نیست. آن فرع فقهی این است که:
فرضاً فردی دو زوجهٔ کبیره دارد که حداقل به یکی از آنها دخول کرده و یک زوجهٔ صغیرهٔ شیرخواره هم دارد، منتها به جای اینکه برای زوجهٔ صغیرهاش دایه بگیرد، او را به یکی از زوجههای کبیرهاش داده تا به او شیر بدهد.
جناب فخرالمحقّقین رحمه الله میگوید: با این کار، پس از اینکه رضاع به حدّ نشر حرمت محقّق شد، هر دو زوجه ـ هم زوجهٔ صغیرهٔ شیرخواره و هم زوجهٔ کبیرهٔ شیرده ـ بر او حرام میشوند؛ زیرا آن زوجهٔ کبیره که شیر داده أمّ الزوجهٔ او شده و أمّ الزوجه حرام است؛ زوجهٔ صغیره هم که شیر خورده از دو جهت حرام میشود: چون هم دختر خودش میشود ـ البته با فرض اینکه لبن از خودش باشد و إلا فقط ربیبه میشود ـ و هم ربیبهاش و دختر زنش میشود؛ آنهم ربیبهای که به مادرش دخول شده است، با فرض اینکه مدخولٌبها همان شیردهندهٔ اول باشد.
تا اینجا در حرام شدن این دو زوجه اشکالی وجود ندارد، ولی اگر آن فرد همچنان متوجّه مسئله نبود و فرضاً شیر آن زن خشک شد یا به هر دلیل دیگری این بچّه را به زوجهٔ کبیرهٔ دیگر داد و او نیز مدّتی بچّه را شیر داد، به اندازهای که رضاع شرعی حاصل شد، در اینجا بحث است که آیا این زن سوم هم بر او حرام میشود یا نه؟
جناب فخرالمحقّقین رحمه الله میگوید: این مورد اختلافی است و بعضی گفتهاند: حرام میشود؛ زیرا او نیز أمّ الزوجه شده است؛ چراکه مشتق، حقیقت در اعمّ از متلبّس و ما انقضیٰعنه المبدأ است و هرچند این شیرخواره با شیر خوردن از زن اوّل، دیگر زوجه نیست، ولی همینکه زمانی زوجه بوده کافی است که بر او صدق زوجه کند. در نتیجه زن سوم هم از باب اینکه أمّ الزوجه شده حرام میشود. نتیجه اینکه فرد هر سه زن را با این کار از دست میدهد.
البته اینکه مرحوم آخوند در نقل عبارت جناب فخر المحققین رحمه الله فرموده: «باید دخول به کبیرتین شده باشد» لازم نیست، بلکه دخول به کبیرهٔ اوّل کافی است؛ چون کبیرهٔ دوم همینکه به اندازهٔ نشر حرمت شیر بدهد، هرچند شیرش از شوهر دیگری باشد، کافی است در اینکه بر او أمّ الزوجه صدق کند و حرام بشود.
به هرحال مطلبی که جناب فخرالمحقّقین رحمه الله در اینجا فرموده، مبتنی بر آن است که آیا لفظ «زوجه» بر این دختر صغیرهٔ رضیعه، پس از اینکه بر شوهرش حرام شده، هنوز هم صادق است یا نه؟ اگر در مبحث مشتق گفته شود مشتق اعمّ از متلبّس و ما انقضیعنهالمبدأ است، لفظ زوجه هنوز بر او صادق است و زن سوم هم حرام میشود. ولی اگر گفته شود مشتق، مخصوص متلبّس است، لفظ زوجه دیگر بر او صادق نیست و زن سوم حرام نمیشود.
جناب آخوند رحمه الله با توجه به این فرع فقهی میگوید: با اینکه الفاظ «زوج»، «زوجه» و نظیر اینها حداقل به معنای اوّل که رایجتر است مشتقّ لغوی نیست ـ زیرا مادّه و هیئت آن، وضع جداگانه ندارد بلکه واضع با یک وضع، آن را برای معنایش وضع کرده است ـ ولی درعینحال از لحاظ اصولی بحث است که آیا حقیقت در خصوص متلبّس به مبدأ فی الحال است یا اعمّ از متلبّس فی الحال و ما انقضیٰعنه المبدأ. پس «زوج» و «زوجه» با اینکه مشتقّ لغوی نیست، به لحاظ اصولی مشتق محسوب میشود.















ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰