مبحث مشتق (جلسه ۴۳)
تقریرات درس خارج اصول
آیت الله سیّد محمّدرضا مدرّسی طباطبایی یزدی دامت برکاته
دوره سوم، سال دوم، جلسه چهل و سوم (۱۳۹۸/۰۹/۲۵)
ثمره و نتیجهٔ بحث انحاء تلبّس به مبدأ و انقضای آن
این بحث تنها یک بحث لغوی صرف نیست و در برخی از موارد، نتیجه و تأثیر عملی دارد؛ ازجمله در بعضی از روایات نماز قصر و اتمام، مثل صحیحهٔ زراره آمده است: «أَرْبَعَهٌ یَجِبُ عَلَیْهِمُ التَّمَامُ؛ فِی سَفَرٍ کَانُوا أَوْ حَضَرٍ»؛ چهار گروه هستند که باید نماز خود را تمام بخوانند؛ چه در سفر باشند، چه در حضر: «الْمُکَارِی وَ الْکَرِیُّ وَ الرَّاعِی وَ الْأَشْتَقَانُ؛ لِأَنَّهُ عَمَلُهُمْ»؛ ۱. مُکارى (کسی که چهارپایانش را کرایه میدهد) ۲. کریّ (کسى که شتر اجاره میدهد یا …) ۳. چوپان ۴. اشتقان (نامهرسان یا دشتبان)؛ زیرا سفر، کار و حرفهٔ ایشان است.
در زمان قدیم مُکاری یا کریّ (طبق یک معنا) کسی بود که دابّه یا شترش را به دیگران کرایه میداد و معمولاً خودش نیز ـ پیاده یا سوار بر دابّهای دیگر ـ همراه آن میرفت و چنین افرادی ـ چه خارج از شهر و چه در شهر ـ فراوان بودند. در این روایت، موضوع اتمام نماز در سفر، عنوان مُکاری، کرّی، راعی و اشتقان است و حتّی اگر بگوییم مشتق، حقیقت در متلبّس است، با توجه به بحث مذکور همینکه فردی حرفهٔ کرایهٔ دابه یا شتر را داشته باشد و فیالجمله هم به آن متلبّس شده باشد، کافی است که بگوییم مُکاری یا کریّ است و اگرچه مدتّی ـ مثلاً یک ماه ـ این کار را ترک کرده باشد، باز مُکاری یا کریّ بر او صادق است و موضوع اتمام نماز در سفر است. یا راعی که در این روایت آمده، به معنای کسی است که حرفهٔ چوپانی دارد و مدّتی هم چوپانی کرده و لذا حتّی اگر مشتق برای متلبّس وضع شده باشد، صِرف اینکه چند روز چوپانی نکرده، از تلبّس خارج نمیشود و مبدأ از او منقضی نشده است. و همچنین در اشتقان، تلبّس به همین نحو است.
حتی بعضی روایات دیگر که در این زمینه وارد شده و قیدی هم دارد، این بحث در آنجا نیز کاربرد دارد و فیالجمله میتواند مفید باشد؛ مانند: «سَبْعَهٌ لَا یُقَصِّرُونَ فِی الصَّلَاهِ: الْجَابِی الَّذِی یَدُورُ فِی جِبَایَتِهِ؛ وَ الْأَمِیرُ الَّذِی یَدُورُ فِی إِمَارَتِهِ؛ وَ التَّاجِرُ الَّذِی یَدُورُ فِی تِجَارَتِهِ؛ وَ …»؛ در اینجا موضوع اتمام نماز، قید دارد؛ یعنی هم باید تاجر باشد و هم مسافرتش در راستای انجام امور تجارىاش باشد، لذا در خود روایت، خود تاجر موضوع نیست. امّا او هم به این دلیل نمازش قصر نمیشود که شغلش تجارت است و لذا همان بحثها در اینجا نیز بهکار میآید و فیالجمله میتواند مفید باشد؛ و تمام البحث فی الفقه.
بههرحال معلوم شد نحوهٔ تلبّس فعلی در مشتقّات تفاوت دارد؛ گاهی تلبّس به این است که همین الآن مشغول باشد؛ گاه به این است که ملکه داشته باشد و گاهی هم به این است که علاوه بر ملکه، فیالجمله متلبّس هم شده باشد. همچنین مشخص شد این تقسیمبندی یک بحث لغوی صرف نیست، بلکه ثمره و تأثیر عملی دارد.
نکته: امکان تفاوت نحوهٔ تلبّس، حتّی در مشتقّات یک مادّه
نکتهای در اینجا حائز اهمیت و شایان ذکر است و آن اینکه: چه بسا در بسیاری از موارد، یک مادّهٔ خاص در بعضی مشتقّاتش بهنحو ملکه یا حرفه اخذ شده باشد، امّا در سایر مشتقّاتش اینگونه نباشد؛ مثلاً جصّاص (گچکار) دالّ بر حرفه است، امّا در مورد مُجصِّص نمیتوان گفت دالّ بر حرفه یا مثل آن است ـ مگر با عنایت ـ یا یُجصِّص ظاهرش آن است که الآن مشغول گچکاری است نه اینکه گچکار باشد، مگر با قرینه.
بنابراین هیچ وقت نباید تصور کرد که معنای مشتقّات یک مادّه ـ از حیث حرفه یا ملکه بودن ـ همیشه دقیقاً مثل هم است و اینکه گفتیم مبدأ در بعضی مشتقّات، بهنحو ملکه و در بعضی دیگر به عنوان حرفه اخذ شده، به معنای آن نیست که همهٔ مشتقّات یک مادّه اینچنین باشد، بلکه گاهی کاملاً با یکدیگر متفاوت است؛ مثلاً همان لفظ مجتهد ـ که برای نوع دوم مثال زدیم ـ تلبس به مبدأ در آن بهنحو ملکه است، در إجتَهَدَ به معنای تحصیل ملکه نیست. از این جهت، برای اینکه خبر دهیم کسی مجتهد شده، نمیگوییم «إجتَهَدَ»، بلکه میگوییم: «صار مجتهداً»؛ زیرا إجتَهَدَ یعنی الآن مشغول اجتهاد و استنباط است، نه اینکه ملکهٔ اجتهاد را دارد.
این نکته با اینکه مطلب سادهای است، امّا در خیلی از موارد به کار میآید و چهبسا مورد غفلت واقع شود.
کلام محقّق نائینی رحمه الله در خروج اسم مفعول و اسم آلت از بحث
از توضیحاتی که در امر چهارم گذشت، معلوم میشود فرمایشی که از محقّق بزرگی چون مرحوم نائینی و به تبع محقّقان بزرگ دیگری چون صاحب فصول رحمه الله در اینجا صادر شده، صحیح نیست و از مقام ایشان شایسته نبود. محقّق نائینی رحمه الله بهخاطر غفلت از مطلب مذکور، در أجود التقریرات فرموده است: در بحث مشتق ـ که آیا حقیقت در خصوص متلبّس است یا اعمّ از متلبّس و ما انقضیٰ عنه المبدأ ـ دو مورد از بحث خارج است:
۱) اسم مفعول؛ به این علّت که اسم مفعول یعنی: «من وقع علیه الفعل» و اساساً معنایش این است که فیالجمله مادّه بر آن واقع شده باشد، هرچند این وقوع، مدّتها پیش ـ حتی مثلاً صد سال پیشتر ـ اتّفاق افتاده باشد. به عنوان مثال، در مورد کسی که ده سال پیشتر او را زدهاند، میگوییم: «فلانٌ مضروبٌ» و معنایش این نیست که الآن زده میشود. یا در مورد کسی که هزار سال پیش کشته شده، میگوییم: «مقتولٌ» که معنایش قتل فیالحال نیست. بنابراین اسم مفعول مانند مضروب، به معنای «من وقع علیه الضرب» است و انقضای مبدأ در آن معنا ندارد؛ زیرا مضروب تا ابد «من وقع علیه الضرب» است و الشیء لاینقلب عمّا هو علیه.
۲) اسم آلت؛ یعنی آنچه بر وزن هیئت آلت ـ مِفعَل، مِفعال و مِفعَله ـ است، مثل مِبرَد، مفتاح، مِکنَسَه و…، اینها نیز داخل در بحث مشتق نیستند؛ بهخاطر اینکه این هیئت وضع شده تا در مورد ذاتی به کار رود که صرفاً استعداد برای عملی داشته باشد و صلاحیت داشته باشد که مبدأ به او قائم شود ـ مثلاً مفتاح برای چیزی وضع شده که صلاحیت و استعداد فتح قفل داشته باشد، نه اینکه الآن مشغول باز کردن قفل باشد ـ و این استعداد و صلاحیت هم چیزی نیست که از بین برود، پس در اسم آلت، انقضای مبدأ معنا ندارد و لذا نمیتوان گفت داخل در بحث مشتقّ است.
بررسی و نقد کلام محقّق نائینی رحمه الله در مورد خروج اسم مفعول
کلام محقّق نائینی رحمه الله در مورد عدم دخول اسم مفعول در بحث مشتق، هم نقضاً و هم حلّاً اشکال دارد:
امّا نقضاً: میگوییم اسم مفعول با اسم فاعل چه فرقی دارد؟! شما گفتید: «اسم مفعول یعنی من وقع علیه الفعل؛ مثلاً مضروب یعنی من وقع علیه الضرب و این تا ابد باقی است؛ زیرا الشیء لاینقلب عمّا هو علیه». پس در مورد اسم فاعل نیز همین مطلب را بگویید؛ زیرا مثلاً ضارب یعنی «من صدر عنه الضرب» و کسی که هفتاد سال پیش، ضرب از او صادر شده، هنوز هم «من صدر عنه الضرب» است؛ چون الشیء لاینقلب عمّا هو علیه. اسم فاعل از این جهت تفاوتی با اسم مفعول ندارد و لذا در اسم فاعل نیز باید ملتزم شوید از بحث مشتق خارج است.
و امّا حلّاً: ابتدا در مقام ثبوت میگوییم همانطور که اشاره کردیم، واقعاً کیفیّت تلبّس و اخذ مبادی در مشتقّات متفاوت است و در خصوص اسم مفعول، میتوانیم بگوییم مثلاً «مضروب» اسم برای کسی است که همین الآن در حال کتک خوردن است یا ضارب، اسم برای کسی است که همین الآن در حال کتک زدن است، یا بگوییم اسم برای کسی است که فیالجمله ـ هرچند مدّتها قبل ـ ضرب بر او واقع شده یا از او صادر شده است. به بیان دیگر، هم این امکان وجود دارد که واضع بگوید مضروب را برای کسی گذاشتم که ضرب بالفعل بر او واقع میشود و هم ممکن است بگوید برای کسی وضع کردم که زمانی ضرب بر او فعلیت پیدا کرده باشد و همینکه ضرب فیالجمله بر او واقع شده، کافی است. بنابراین هر دو صورت ممکن است.
اکنون باید اثباتاً ببینیم اسم مفعول برای کدامیک از دو صورت مذکور وضع شده است؟ حقیقت آن است که اسم مفعول هرگز بهطور کلّی برای چیزی وضع نشده که فعل فیالجمله بر آن واقع شده باشد و انقضای مبدأ در آن معنا نداشته باشد؛ زیرا ما اسم مفعولهایی سراغ داریم که به اعتراف همگان، انقضای مبدأ در آنها قطعاً معنا دارد و اینکه تنها یکبار در گذشته اتّفاق افتاده باشد، برای صدق آنها کافی نیست؛ مثلاً وقتی میگوییم فلانی «مغمومٌ» یا «مهمومٌ»، آیا به صِرف اینکه فرضاً چند سال پیش، غم و غصّهای داشته الآن بر او مغموم یا مهموم صادق است، هرچند چندین شادی هم پس از آن داشته باشد؟! معلوم است که چنین نیست. یا وقتی میگوییم فلانی «محمومٌ»؛ تبزده است یا «مزکومٌ»؛ زکام گرفته است، آیا برای همیشه باید گفت محموم یا مزکوم است؟! معلوم است که اینچنین نیست.
بنابراین معلوم میشود وزن مفعول برای «متلبّس فیالجمله» وضع نشده، بلکه یا باید گفت نحوهٔ اخذ مبادی در موارد مختلف آن فرق میکند یا اینکه بگوییم برای خصوص «متلبّس بالفعل» وضع شده و در غیر آن ـ یعنی «متلبس فیالجمله» مثل «زیدٌ مضروبٌ» ـ مجاز است. بله، اگر احراز کردیم اساساً مشتقات برای اعم از متلبّس و ما انقضیٰ عنه المبدأ وضع شده، مجاز لازم نمیآید و میگوییم نحوهٔ اخذ هیئت مفعول بهگونهای است که برای اعمّ وضع شده است و در نتیجه حقیقتاً بر «متلبس فیالجمله» هم اطلاق میشود، ولی اگر وضع مشتقات برای اعم را قبول نکردیم و گفتیم مشتقّات برای خصوص متلبّس فعلی وضع شدهاند، بازهم لازم نیست ـ هرچند مانعی هم ندارد ـ که بگوییم استعمال مضروب و مانند آن در «متلبس فیالجمله» مَجاز است و نکتهاش همان است که قبلاً گفتیم نحوهٔ تلبّس مبدأ به ذات در مشتقّات مختلف، متفاوت است و بهزودی نیز اشاره خواهیم کرد که کیفیّت فعلیّت تلبّس، نسبت به مبادی مختلف، منشأهای متفاوتی دارد، لذا میتوان گفت در بعضی مواردِ اسم مفعول ـ و نه در همه جا ـ از مجموع هیئت و مادّه معلوم میشود که متکلم نمیخواسته آن را در خصوص متلبّس بالفعل به نحو جاری وضع کرده باشد.
به تعبیر دیگر، اینکه کلّاً بگوییم وضع اسم مفعول در هر مادّهای بهگونهای است که انقضا در آن معنا ندارد، صحیح نیست. امّا در مثل مادّهٔ ضرب، چنین سخنی عیبی ندارد و میتوان گفت مشتق بهگونهای اخذ شده که تلبّسش به مبدأ فیالجمله است و انقضا در آن معنا ندارد، هرچند الزامی به چنین مطلبی نیست؛ چون میتوان گفت به قرینه، اطلاق مشتق به اعتبار زمان تلبّس است.
بررسی و نقد کلام محقّق نائینی رحمه الله در مورد خروج اسم آلت
و امّا در مورد استثنای دوم یعنی اسماء آلات، پاسخ آن را قبلاً دادهایم که تلبّس اسماء آلات به مبدأ، به این است که ذات، شأنیت آن عمل را داشته باشد؛ مثلاً مفتاح شأنیت فتح را داشته باشد، اگرچه یکبار هم قفل را باز نکرده باشد. امّا اینکه فرمود انقضا در آن معنا ندارد، قبلاً گفتیم انقضای هر مَبدئی به حسب خود آن است؛ انقضای مفتاح به این است که مثلاً دوتا از دندانههایش بشکند و دیگر شأنیت باز کردن قفل را نداشته باشد. آنگاه بحث مشتق مطرح میشود و میتوان سؤال کرد که آیا باز هم علی وجه الحقیقه بر آن، مفتاح اطلاق میشود یا اطلاق مفتاح به آن، مَجاز است؟ در سایر آلات نیز چنین است.
نتیجه آنکه: معلوم شد فرمایش محقّق نائینی رحمه الله با وجود جلالت شأنی که دارد، قابل پذیرش نیست.
مناشیٔ و راههای تشخیص کیفیّت فعلیّت تلبّس و اخذ مبدأ در مشتقّات
بیان شد که کیفیّت فعلیّت تلبّس و اخذ مبدأ در مشتقّات میتواند متفاوت باشد. اکنون میگوییم کشف این کیفیّت، از راههای مختلفی امکانپذیر است و به تعبیر دیگر، تفاوت مذکور میتواند منشأهای متفاوتی داشته باشد:
۱) وزن (هیئت): یکی از مناشئ و راههای تشخیص نحوهٔ فعلیّت تلبّس و اخذ مبدأ در مشتقّات، وزن مشتقّ است؛ مثلاً چهبسا کسی ادّعا کند کلّاً هر اسمی که بر وزن اسم آلت باشد، برای ذاتی وضع شده که شأنیت مبدأ را داشته باشد ـ مانند مفتاح، مِبرَد، مکنسه و… ـ و لذا تا وقتی شأنیت باقی باشد، تلبّس فعلی دارد و وقتی شأنیت از بین رفت، تلبّس هم میرود.
به نظر ما نیز این سخن درستی است و شاید برخی دیگر نیز قبول داشته باشند که وزن اسم آلت، برای این نحوه از اخذ مبدأ وضع شده است و مثلاً کلید تا زمانی که شأنیت باز کردن قفل را دارد متلبس است و فقط وقتی دندانهٔ آن بشکند یا ساییده شود و در نتیجه شأنیت باز کردن را از دست بدهد، دیگر تلبّس به مبدأ ندارد. البته ممکن است در برخی موارد، کلّاً ذاتش هم از بین برود و مثلاً به یک تکّه آهن تبدیل شود که هیچ شباهتی به کلید ندارد، امّا در مواردی که تنها دندانهٔ آن شکسته یا ساییده شده، ذات باقی است امّا فعلیّتِ تلبّس ندارد.
۲) مادّه: همچنین ممکن است منشأ اینکه در مشتقّی مبدأ به نحو خاص اخذ شده و تلبّس آن به نحو خاصّی است، مادّه باشد؛ چون مادّه را به نحو ملکه در آن اخذ کردهاند. مثلاً در لفظ «مجتهد» اصل مادّهٔ آن بهگونهای است که به نحو ملکه در مشتق اخذ شده است؛ منتها منظور مادّهای است که در این مشتقّ خاص بهکار رفته، نه اینکه کلّاً در همهٔ مشتقّاتِ این مادّه اینگونه باشد؛ زیرا همانطور که اشاره کردیم، اگر تلبّس در بعضی مشتقّات یک مادّه به نحو ملکه، حرفه یا جریان فعلی بود، دلیل بر آن نیست که همهٔ مشتقّات آن مادّه اینچنین باشد، بلکه ممکن است مشتقّات مختلف یک مادّه با یکدیگر تفاوت داشته باشند. و اینکه ما اسم فاعل را به عنوان نقض بر محقّق نائینی رحمه الله ذکر کردیم، در خصوص مورد (ضرب) بود، وگرنه ممکن است بعضی مشتقّات یک مادّه به نحو ملکه، بعضی به نحو حرفه و برخی هم به نحو جریان فعلی اخذ شده باشد و این هیچ مشکلی ندارد.
۳) مجموع مادّه و هیئت: منشأ دیگر برای نحوهٔ تلبس و راه دیگر برای اینکه ببینیم تلبّس فعلی چگونه است و مبدأ در یک مشتق چگونه اخذ شده، ملاحظهٔ مجموع مادّه و هیئت است؛ یعنی ممکن است کیفیّت تلبّس فعلی، ناشی از مجموع مادّه و هیئت و تناسب موجود میان آندو باشد. به عنوان مثال، اسم مفعول از مادّهٔ «حدّ» ـ به معنای حدّ شرعی ـ «محدود» است و از طرفی در روایت، چنین مضمونی داریم که: «لا تصلّ خلف المحدود»؛ پشت سر کسی که حد خورده نماز نخوان. در اینجا بلاشکّ مراد، کسی نیست که در حال حد خوردن است ـ زیرا پشت سر چنین کسی اصلاً نماز خواندن امکان ندارد ـ بلکه مراد کسی است که زمانی حد خورده است. بنابراین اگر کسی مدّعی شود این مادّه با این وزن، برای کسی وضع شده که فیالجمله حد خورده و استعمال مذکور علی سبیل الحقیقه است، کسی نمیتواند بگوید سخنی غیر فنّی بر زبان رانده است؛ البته نمیگوییم حتماً درست گفته، ولی راهی غیر فنّی نپیموده است. البته در خصوص عبارت فوق، قرینیت حکم و موضوع روشنتر است.
امر پنجم: مراد از «حال» در عنوان بحث
جناب آخوند رحمه الله در ابتدای بحث مشتق در کفایه، مسئله را اینچنین عنوان کرد که: «هل المشتق حقیقهٌ فیخصوص ما تلبّس بالمبدأ فی الحال أو فی ما یعمّه و ما انقضیٰ عنه المبدأ؟». در اینجا این پرسش مطرح میشود که مقصود از لفظ «فی الحال» ـ که در کفایه و تعدادی از کتب دیگر آمده ـ چیست؟
مرحوم آخوند و برخی دیگر تلاش کردهاند لفظ «حال» را معنا کرده و مراد از آن را توضیح دهند و دلیل اینکه این مسئله را به عنوان امری جداگانه مطرح کردهاند، آن است که ممکن است برخی چنین برداشت کنند که مقصود از «حال»، حال نطق و زمان حاضر است؛ زیرا آنچه به حسب عادت و عرف لغت، از این لفظ به ذهن تبادر میکند زمان حاضر و حال نطق است. درحالیکه این برداشت، اشتباه است و قطعاً نمیتواند مراد باشد؛ چون اگر گفته شود مشتق، حقیقت در خصوص متلبّس به مبدأ در زمان حاضر ـ یعنی در حال نطق ـ است، دو اشکال پدید میآید:
اوّلاً: اگر چنین باشد بدان معناست که زمان در داخل مشتق، نهفته است و مشتق به نحوی، دالّ بر زمان است، درحالیکه همه متفقاند که مشتقات، مثل سایر اسماء، دلالتی بر زمان ندارند و نسبت به زمان لابشرط میباشند.
ثانیاً: ما وجدان میکنیم که در مثل «ضارب» اصلاً زمان وجود ندارد؛ یعنی در حاقّ معنای آن نهفته نیست که ضرب در زمان حاضر است یا در زمان گذشته یا در زمان آینده و لذا میتوان گفت: «زیدٌ سیصیر ضارباً» یا «کان ضارباً» یا «الآن ضاربٌ» و همهٔ اینها صحیح است، درحالیکه هیچ احساس تجوّزی هم نمیکنیم.
بنابراین مقصود از تلبّس به مبدأ فی الحال، قطعاً حال نطق نیست. حال باید بررسی کنیم که پس مقصود چیست.















ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰