مبحث مشتق (جلسه ۳۸)
تقریرات درس خارج اصول
آیت الله سیّد محمّدرضا مدرّسی طباطبایی یزدی دامت برکاته
دوره سوم، سال دوم، جلسه سی و هشتم (۱۳۹۸/۰۹/۱۷)
امور مقدّماتی مبحث مشتق
مرحوم آخوند ابتدا به عنوان پیشنیاز ورود در بحث مشتق، مقدّماتی را ذکر میکند. ما نیز ابتدا این امور مقدّماتی را مطرح و بررسی کرده و سپس وارد اصل بحث خواهیم شد.
امر اوّل: مراد از مشتق
به تفصیل گفتیم و آخوند هم فرموده است که مقصود از مشتقّ اصولی، لفظی است که بما له المفهوم، به نحو هوهو حمل بر ذات میشود؛ مانند «زیدٌ عالمٌ»، «زیدٌ عاقلٌ» و… ؛ یعنی باید یک ذات وجود داشته باشد و مَبدئی که به نوعی از انواع و به نحوی از انحاء قائم به این ذات است.
از اینجا معلوم میشود مشتقّ اصولی، صفت برای لفظ نیست، بلکه امری مفهومی است؛ یعنی باید دو مفهوم با یکدیگر اتّحاد داشته باشند، درحالیکه مشتقّ لغوی، صفت لفظ است؛ زیرا طبق معنای اوّل آن، مادّه و هیئتِ لفظ باید وضع جداگانه داشته باشند و طبق معنای دوم لفظ باید الفاظ همخانواده داشته باشد.
همچنین بیان شد نسبت میان مشتقّ اصولی و مشتقّ لفظی، عموم و خصوص من وجه است.
امر دوم و سوم: استثناء بعض موارد از مبحث مشتق اصولی
عدّهای گفتهاند: نسبت به تعریف مذکور برای مشتق، باید چند استدراک انجام شود و مواردی از آن خارج و استثنا گردد؛ زیرا هر عنوانی که به نحو اینهمانی بر ذات حمل شود، داخل در بحث مشتقّ اصولی نیست و ثمرات بحث مشتق بر آن مترتّب نمیشود. در واقع، هرچند بعضی از مفاهیم جری بر ذات دارد و با نگاه اوّلی چهبسا کسی آن را مشتقّ اصولی بداند و بگوید نزاع در مشتق در آن جاری است، امّا در حقیقت از بحث خارج است.
الف) ذاتیات باب کلیات خمس
اوّلین استدراک و استثنا، موردی است که عدّهای ازجمله مرحوم آخوند ـ البته در ذیل امر اول ـ گفتهاند و آن، خروج ذاتیات و مفاهیم حاکی از ذات، از بحث مشتقّ است و مقصود از ذاتی در اینجا، ذاتی باب ایساغوجی یا کلیات خمس است؛ یعنی آنچه از مقوّمات ماهیت است و حمل بر ذات میشود، مانند محمول در «الإنسان حیوانٌ»، «الإنسان ناطقٌ»، «الإنسان حیوانٌ ناطقٌ» و حتّی «زیدٌ انسانٌ».
این موارد، طبق تعریف اوّلیه مشتق محسوب میشوند؛ زیرا مفاهیمی هستند که جاری بر ذات بوده و به نحو اینهمانی بر ذات حمل میشوند؛ یعنی با آن، اتّحاد و هوهویت دارند، امّا بااینحال گفتهاند اینها داخل در بحث مشتق نیستند؛ زیرا آنچه مقوّم ذات یک شیء است، نمیتواند داخل در بحث مشتق باشد و ملاکی که برای این بحث گفته شده، در آن وجود ندارد.
توضیح آنکه: ملاک بحث مشتق آن است که ببینیم آیا با رفتن مبدأ و بقاء ذات ـ پس از آنکه ذات، زمانی متلبّس به مبدأ بود ـ آیا هنوز مشتقّ صادق است یا نه؟ مثلاً در مسئلهٔ «ماء مسخَّن به شمس» یک ذات به عنوان «ماء» داشتیم که وصفی به عنوان «مسخَّن» داشت و میخواستیم ببینیم وقتی مبدأ یعنی «سخونت» زائل شود ولی ذات باقی باشد، آیا هنوز مسخَّن بر آن ذات صادق است یا نه؟
امّا وقتی محمول، عین ذات شیء و تمام ذات باشد، نمیتوان فرض کرد با رفتن مبدأ، ذات باقی باشد؛ زیرا منجر به تناقض میشود؛ مثلاً وقتی گفته میشود: «الإنسان حیوانٌ ناطقٌ» نمیتوان فرض کرد «حیوان ناطق» که مبدأ است زائل شود و آن ذات باقی بماند و آنگاه سؤال شود که آیا با بقاء ذات و رفتن مبدأ مشتق صادق است یا نه؟ چون مبدأ در مثال مذکور عین ذات است و وقتی چنین مبدئی که عین ذات است برود، یعنی ذات هم رفته است؛ چگونه ممکن است مبدأ که عین ذات است رفته باشد و درعینحال ذات باقی باشد؟!
همچنین درصورتیکه محمول، بخشی از ذات و جزء ذات باشد نیز گفتهاند چنین است؛ مثلاً در «الإنسان حیوانٌ» یا «الإنسان ناطقٌ» ـ با این فرض که ناطق، بخشی از ذات باشد ـ وقتی حیوانیت یا ناطقیت برود، نمیتوان گفت: «گرچه مبدأ رفته است، امّا ذات باقی است» تا در نتیجه پرسیده شود آیا هنوز مشتق صادق است یا نه؟ زیرا آن مبدأ که رفته، جزء ذات بوده و وقتی جزء ذات برود، کلّ ذات نیز رفته است؛ چراکه: الکلّ ینتفی بانتفاء جزئه.
بنابراین باید گفت عنوان ذاتی «حیوان»، «ناطق» و کلّاً تمام عناوین ذاتی، داخل در بحث مشتقّ نیست و گرچه جری بر ذات دارد و حمل بر ذات میشود، امّا از بحث خارج است؛ زیرا غرض اصولی از این بحث، آن است که ببیند آیا با رفتن مبدأ و بقاء ذات بازهم مشتق صادق است یا نه؛ حالآنکه در اینگونه موارد با رفتن مبدأ، ذات نیز میرود و اصلاً بقاء ذات معنا ندارد. در نتیجه بحث مشتقّ در آنها راه ندارد.
بررسی خروج این ذاتیات از بحث
این فرمایش در مواردی که مبدأ تمام ذات است و با رفتن آن، تمام ذات میرود، از ابدهِ بدیهیات است و فقط توجّه میخواهد تا مورد تصدیق واقع شود. مگر امکان دارد حیوان ناطق برود و چیزی از انسان باقی باشد؟! معلوم است که با رفتن حیوان ناطق، چیزی از انسان باقی نمیماند و در نتیجه امکان ندارد بحث مشتق جریان داشته باشد.
امّا آیا در مواردی که مبدأ جزئی از ذات است و با رفتن آن، بخشی از ذات میرود، نیز امکان جریان بحث وجود ندارد؟
فرضاً درختی است که اوّلاً فصل «نموّ» و گیاه بودن را دارد و «جسم نامی» است، ثانیاً نوع خاصّی از درخت است و فصل مربوط به آن نوع را نیز دارد؛ مثلاً فصل درخت خرما یا توت یا انگور را دارد. اکنون اگر این فصل زائل شود؛ مثلاً فصل اینکه درخت خرما است از بین برود، به اینکه دیگر خرما ندهد یا حتّی با پیوند زدن یا دستکاریهای ژنتیک، ثمرهاش تغییر کند و میوهٔ دیگری بدهد یا … ، آیا در این صورت جا ندارد کسی این سؤال را مطرح کند که آیا هنوز درخت خرما بر آن صادق است یا نه؟!
یا حتّی اگر فصل گیاه بودن و نموّش هم زائل شود؛ مثلاً عمر آن به پایان برسد و خشک شود یا کلّاً آن را از ریشه درآورند، آیا نمیتوان پرسید هنوز به آن درخت خرما گفته میشود یا نه؟!
بعید نیست که بگوییم این سؤالات قابل طرح است و حتّی ممکن است کسی به این سؤالات پاسخ مثبت بدهد و بگوید: هنوز عنوان درخت خرما بر آن صادق است؛ زیرا گرچه فصل نامی بودن و فصل خرما بودنش از بین رفته، ولی فصول دیگر و ذاتیات دیگری ـ مانند جسم بودن ـ از آن باقی است، در نتیجه با وجود رفتن مبدأ هنوز میتوان اسم درخت خرما را بر آن اطلاق کرد.
بنابراین درصورتیکه محمول، جزء ذات باشد ـ مثلاً فصلی از فصول ـ و زائل گردد نیز میتوان بحث مشتقّ اصولی را قابل طرح دانست؛ زیرا آنچه رفته فصل اخیر است، ولی فصول سابق یا ذاتیات دیگر، باقی مانده و فیالجمله شیء را حفظ میکند و همینکه فیالجمله ذاتیات شیء باقی است، امکان این معنا وجود دارد که هنوز مشتق بر آن صادق باشد، هرچند مشتق مربوط به ذات شیء بوده است.
إن قلت: مبدأ در مثالهایی که زده شد فصل اخیر است و با رفتن فصل اخیر، تمام هویت و حقیقت شیء میرود؛ زیرا حقیقت نوع، به فصل اخیر است و حتّی بعضی معتقدند جنسی که پس از رفتن فصل اخیر باقی میماند غیر از جنس قبلی است. پس شما چگونه میگویید ذات شیء هنوز باقی است و میتوان بحث مشتق را جاری دانست؟!
قلت: این مطالب مربوط به فلسفه است و حتی اگر در آنجا این سخنان، تمام و درست باشد، در اینجا کاربرد ندارد؛ زیرا مبحث مشتق و سایر مباحث اصولی، مسائل عرفی است و باید بر اساس فهم عرفی قضاوت کرد. عرف هم چیزهایی را ذاتی شیء میبیند که بعضی از آنها زائل میشود و بعضی از آنها باقی میماند و لذا میتوان سؤال کرد که آیا عرف هنوز هم به درخت خرمایی که خصوصیت خرما بودنش را از دست داده و مثلاً بهجای خرما انگور میدهد، درخت خرما میگوید یا نه؟ و به تعبیر دیگر میتوان پرسید: آیا عرف همین اندازه که سابقاً درخت خرما بوده را کافی میداند که الآن هم علیوجهالحقیقه بر آن درخت خرما صادق باشد، یا نه؟
نتیجه آنکه: اصل این حرف در جایی که مبدأ اشتقاق، تمام ذات باشد کلام درستی است و اصلاً بحث مشتق اصولی معنا ندارد. امّا در جایی که بعض ذات باشد، جای بحث مشتق وجود دارد؛ زیرا عرفاً بخشی از ذات باقیمانده، هرچند بخش دیگر رفته است.
ب) ذاتیات باب برهان
مورد بعدی، موردی است که جناب محقّق نائینی اعلی اللّه مقامه آن را از بحث مشتقّ اصولی خارج دانسته است و بااینکه حمل اتّحادی دارد و به نحو هوهویت بر ذات حمل میشود، آن را استثنا کرده است، ذاتیات باب برهان است. ایشان معتقد است همانطور که در ذاتیات باب ایساغوجی (کلیات خمس) گفته شد که اگر ذاتیات منتفی شوند خود ذات هم منتفی میشود و دیگر معنا ندارد اینها داخل در بحث مشتق باشد، در ذاتیات باب برهان نیز چنین است.
نفاوت ذاتی باب کلیات خمس و ذاتی باب برهان
چنانکه قبلاً نیز گفتیم، «ذاتی» معانی گوناگونی دارد و حداقل دارای سه اصطلاح است:
۱) ذاتی باب ایساغوجی یا همان باب کلیات خمس؛ یعنی آنچه مقوّم ذات و از اجزاء سازندهٔ ماهیت است و در حدّ شیء واقع میشود؛ یعنی همان جنس و فصل و نوع؛ مانند مثالهای گذشته.
۲) ذاتی باب برهان؛ یعنی آنچه مقوّم ذات و از اجزاء تشکیلدهندهٔ ماهیت نیست و در حدّ شیء ـ نه حدّ تام و نه حدّ ناقص ـ واقع نمیشود، ولی برای اینکه بر موضوع حمل شود به هیچ چیز دیگری غیر از ذات احتیاج ندارد. بدین جهت، اسم آن را «ذاتی» گذاشته و گاهی نیز آن را «محمول بالصمیمه» ـ در برابر محمول بالضمیمه ـ نامیدهاند؛ یعنی آنچه از صمیم و ذات شیء استخراج و سپس بر آن حمل میشود. گاهی هم به آن «انتزاعی ذاتی» گفتهاند.
۳) ذاتی باب علوم؛ یعنی عوارض ذاتی موضوع علوم که بحث آن سابقاً گذشت و فعلاً به آن کار نداریم.
به عنوان مثال: در مورد ماهیت انسان، گاهی عقل به اجزاء سازندهاش توجّه میکند و وقتی آن را تحلیل میکند، میبیند مرکّب از مابهالإشتراک ذاتی و مابهالإمتیاز ذاتی است. سپس اسم مابهالإشتراک را حیوان و اسم مابهالإمتیاز را ناطق میگذارد و میگوید: اینها داخل در حدّ انسان و اجزاء سازندهٔ ماهیت آن هستند. مقصود از ذاتیات باب ایساغوجی همینهاست؛ یعنی همان ذات و اجزاء ذات بما هی اجزاء.
گاهی هم عقل روی این ماهیت کار میکند و در مقام سنجش آن با وجود، میبیند ماهیت انسان هم میتواند موجود باشد و هم میتواند معدوم باشد؛ یعنی نسبت به وجود و عدم علی السواء است. سپس عقل از این تساوی ماهیت نسبت به وجود و عدم، به «امکان» تعبیر میکند و وصف «ممکنٌ» را بر آن حمل میکند و میگوید: «الإنسان ممکنٌ».
همانطور که ملاحظه میکنید، «امکان» از اجزاء سازندهٔ انسان و داخل در ماهیت و حدّ انسان نیست، بلکه عقل با تحلیل و تعمّل ـ به تعبیر حاجی سبزواری رحمه الله ـ یعنی با فعّالیت ذهنی و بدون ضمّ هیچ ضمیمهای، این خصوصیت را از ذات ماهیت انتزاع میکند و سپس یک مشتق از آن خصوصیت درست کرده و بر آن موضوع حمل میکند و میگوید: «الإنسان ممکنٌ». همچنین است سایر عناوینی که تحلیل ذات در انتزاع آن عناوین، کافی است و به هیچ ضمیمهای نیاز ندارد، مانند محمول در: «النار علّهٌ» یا «الإحتراق معلولٌ» و… .
فرمایش محقّق نائینی در خروج ذاتی باب برهان از بحث مشتق
محقّق نائینی رحمه الله میفرماید: ذاتی باب برهان نیز مانند ذاتی باب ایساغوجی نمیتواند داخل در بحث مشتق باشد؛ زیرا بحث مشتق این بود که اگر مبدأ رفت و ذات باقی ماند، آیا همین اندازه که ذات در زمان سابق متلبّس به مبدأ بوده، الآن کافی در صدق مشتقّ است یا نه؟ درحالیکه این بحث بر ذاتی باب برهان قابل تطبیق نیست؛ زیرا با رفتن آن، خود ذات نیز میرود.
مثلاً اگر امکان برود، انسان هم میرود؛ چون امکان، ذاتی انسان بوده و قابل انفکاک از انسان نیست؛ یعنی هر جا انسان هست، امکان هم هست. پس امکان که رفت، یعنی انسان هم رفته است. و إلا اگر امکان برود و انسان باقی باشد، انسان واجب یا ممتنع خواهد شد، درحالیکه این خلاف فرض است؛ زیرا فرض این است که امکان، ذاتی و لازم لاینفک انسان است و بدون هیچ ضمیمهای برای ذات ماهیت ضرورت دارد. پس چگونه میتوان فرض کرد مبدأ یعنی امکان برود و ذات باقی باشد تا بحث مشتق جاری شود؟! این شدنی نیست.
یا در مورد علّت، همین مطلب را میتوان تطبیق کرد: مثلاً آتش، علّت برای سوزاندن است و این علّیت برای سوزاندن، ذاتی آتش است. امّا اگر این عنوان علّیت برود یعنی آتش هم رفته است. در نتیجه معنا ندارد گفته شود ذات باقی است تا سپس بحث شود که آیا به اعتبار تلبّسش به مبدأ (علّیت) در گذشته، هنوز مشتق (علّت) بر آن صادق است یا نه.
بنابراین بحث در اینگونه مشتقّاتی که مشتمل بر ذاتی باب برهان است، جاری نیست.
بررسی خروج ذاتیات باب برهان از بحث
در بررسی و نقد فرمایش محقّق نائینی رحمه الله عرض میکنیم: قبول داریم که در بعضی موارد، امکان ندارد یک لازم ذاتی برود و ذات باقی باشد، و إلا لازم ذاتی نیست؛ مثلاً معنا ندارد امکان برود، امّا انسان باقی باشد؛ زیرا امکان، قابل تفکیک از انسان نیست و با زوال امکان، ذات انسان هم زائل میشود، در نتیجه این بحث نمیتواند مطرح شود که آیا پس از زوال امکان، هنوز لفظ «ممکن» بر آن ذات اطلاق میشود یا خیر. ولی باید گفت:
اوّلاً: بعضی از عناوین ذاتی باب برهان، نظیر رفتن بخشی از ذات در ذاتیات باب ایساغوجی است؛ زیرا هرچند ذات از مبدأ عقلاً قابل تفکیک نیست ـ یعنی اگر ذات باشد مبدأ هم صادق است و در نتیجه اگر مبدأ صادق نباشد، یعنی ذات نیست؛ چون مبدأ لازم لاینفک ذات است ـ امّا عرفاً میتوان مواردی را تصوّر کرد که مبدأ زائل شود ولی ذات باقی باشد.
فرضاً در مورد عنوان علّت، اگر چیزی علّت مرکّب بود و از اجزاء متعدّد تشکیل شده بود، میگفتیم این علت است ـ مخصوصاً اگر مقصود، علّت شأنی باشد؛ یعنی علت است درصورتیکه معدّات و شرایط فراهم باشد ـ حال اگر فرضاً زمانی علّیت این مرکّب محقّق بود؛ یعنی همهٔ اجزاء تشکیلدهندهٔ علّت موجود بود، سپس یک جزء آن که تأثیر چندانی هم ندارد زائل شد، عرفاً میتوان گفت ذات این مرکّب هنوز باقی است، با اینکه مبدأ (علّیت) زائل شده است. آنگاه میتوان پرسید آیا مشتق (علت) به اعتبار ماانقضیٰ هنوز بر آن صادق است یا نه؟
بنابراین بحث مشتق در ذاتی باب برهان نیز فیالجمله و در عناوینی مثل «علّت» جاری است. بله، در بعضی عناوین نسبت به بعضی موضوعات، نمیتوان چنین گفت؛ زیرا با رفتن مبدأ، حتی عرفاً کلّ موضوع منتفی میشود.
ثانیاً: محذور ذکر شده در مثل «ممکنٌ» و… از حیث مادّه است، اما از حیث هیئت اسم فاعل و مفعول و… امکان بحث مشتق وجود دارد.
توضیح آنکه: مبحث ذاتیات باب برهان با ذاتیات باب ایساغوجی تفاوت دارد؛ زیرا در مثالهایی که برای ذاتی باب ایساغوجی زدیم، عمدتاً مشتق به آن معنای خاصّش نبود که مادّه و هیئت، دو وضع جداگانه داشته باشند و لذا میگفتیم با انتفاء مبدأ، دیگر معنا ندارد که سؤال شود آیا ذات باقی است یا نه؟ مثلاً در «الإنسان حیوانٌ» که حیوان بر انسان حمل میشود، علاوه بر این محذور که با انتفائش ذات منتفی میشود، از آنجا که وضع حیوان شخصی است، معنا ندارد که از حیث هیئت، بحث مشتق نسبت به آن شمول داشته باشد.
امّا در مواردی که مشتق وضع نوعی دارد؛ یعنی هرکدام از هیئت و مادّهاش جدا وضع شده، مثل بیشتر ذاتیات باب برهان، مانند: «ممکنٌ»، «معلولٌ» و هر چیزی که وضع نوعی داشته باشد، میتوان گفت همین اندازه که هیئت اسم فاعل، اسم مفعول و… در اینها هیئتی است که میتواند در بعضی از افرادش مبدأ زائل شود و ذات باقی باشد، کافی است که بحث مشتق از حیث این هیئت نوعیه در آنها جریان داشته باشد، هرچند از حیث مادّهٔ آنها جاری نیست. البته اگر احیاناً بعض موارد ذاتی باب کلیات خمس نیز وضع نوعی داشته باشد، مانند «الإنسان ناطقٌ» در آن هم میتوان از جهت هیئتش بحث مشتق را مطرح کرد.
مثلاً در مورد لفظ «ممکنٌ» که خود محقّق نائینی رحمه الله و بعضی از شاگردان ایشان برای ادعای خود به آن مثال زدهاند، میگوییم: اینکه بحث مشتق در آن جاری نیست، بهخاطر مادّهٔ «امکان» است، درحالیکه بحث مشتق، اختصاصی به مادّهٔ لفظ ندارد، بلکه میتوانیم بحث مشتق را از حیث هیئت نوعیهٔ آن اینچنین مطرح کنیم که: آیا اسم فاعل از باب إفعال (هیئت نوعیهٔ مُمکنٌ) برای خصوص متلبّس به مبدأ بالفعل وضع شده با برای اعمّ از آن و ما انقضی عنه المبدأ؟ و اینکه یک یا چند موردِ آن ـ یعنی مواردی که مادّهاش ذاتی باب برهان است ـ از بحث خارج باشد، ضربهای نمیزند که ما آن بحث کلّی را داشته باشیم.
در واقع، بحث مشتق در مثل این مورد نیز جاری است و کسی میتواند بگوید مشتق برای اعم وضع شده، منتها این مورد بهگونهای است که بهخاطر خصوصیات مادّهاش فقط در خصوص متلبّس میتواند معنا پیدا کند و چنانکه قبلاً گفتیم، استعمال کلّی در بعضی از افرادش مَجاز نمیشود. لذا اگر کسی گفت مشتق برای اعمّ است، در اینجا هم در همان اعم بهکار رفته، منتها مصداقش فقط خصوص متلبّس است. بله، اگر در خصوص متلبّس استعمال شود به نحوی که از غیر متلبّس احتراز شود مَجاز خواهد بود، ولی در اینجا اینگونه نیست.
به تعبیر دیگر: هرچند با زوال امکان، ذات هم زائل میشود و از این جهت نمیتوان پرسید آیا هنوز لفظ «ممکنٌ» بر آن صادق است یا نه، امّا باید در نظر داشت که همین لفظ «ممکنٌ» اسم فاعل است و هیئت آن دارای وضع نوعی جداگانه است. از اینرو به اعتبار هیئتش میتوان بحث مشتقّ اصولی را مطرح کرد. البته این احتمال در اسماء جامد ذاتی مثل «انسان» مطرح نیست؛ چون وزن آنها وضع جداگانهای ندارد.
خلاصه آنکه: فرمایش محقّق نائینی رحمه الله هرچند فیالجمله درست است و ما قبول کردیم در بعضی از موارد واقعاً نمیتوان فرض کرد که مبدأ برود و ذات باقی باشد ـ مثل «الإنسان ممکنٌ» ـ منتها این مربوط به خصوص مادّه است و اگر مرادشان این باشد که هرجا این مادّه وجود دارد بحث مشتق جاری نیست، ما هم قبول داریم. امّا اگر مقصودشان این باشد که اصلاً در آن وزن نمیتوان بحث را جاری کرد ـ که البته بعید است مرادشان این باشد ـ صحیح نیست و معلوم است که بحث جاری است و هرچند بر بعضی افرادش قابل انطباق نیست، ولی بر بعضی افراد دیگر قابل انطباق است.
مضافاً به اینکه گفتیم عرفاً هم در بعضی از موارد که موضوع، مرکّب است و بعضی از اجزاء مرکّب میرود، میتوان پرسید آیا با رفتن مبدأ و بقاء ذات، هنوز صدق مشتق علی نحو الحقیقه عرفاً ممکن است یا نه؟















ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰