مبحث مشتق (جلسه ۵۵)

در قضیهٔ مشتق اگر کسی قائل شد مشتق بسیط حقیقی است، مقصودش بسیط نسبی یعنی از حیث ترکیب مبدأ با چیز دیگر است؛ بدین معنا که در مشتق، ترکیب حقیقی بین مبدأ و چیز دیگر وجود ندارد، هرچند خود مبدأ مرکّب از صدها جزء باشد. در واقع ...

تقریرات درس خارج اصول

آیت الله سیّد محمّدرضا مدرّسی طباطبایی یزدی دامت برکاته

دوره سوم، سال دوم، جلسه پنجاه و پنجم (۱۳۹۸/۱۰/۲۳)

بساطت یا ترکّب مشتق

مقدمه: حقیقت آن است که بحث دربارهٔ بساطت یا ترکیب مشتقّات ـ چنان‌که ملاحظه خواهد شد ـ در نزاع مشتق از حیث اینکه آیا برای خصوص متلبّس وضع شده یا برای اعم، طبق مبنای ما تأثیر قابل ملاحظه‌ای ندارد، هرچند طبق برخی مبانی ممکن است تأثیری داشته باشد. اما به‌هرحال بحث جالبی است که ممکن است در بعض مباحث کلامی مؤثّر باشد و به‌علاوه فایدهٔ مهمّی دارد که در برخی مباحث گذشته نیز گاهی بر آن تأکید کرده‌ایم.

طالبان علم و تحصیل، باید ذهن و فکرشان با این مطلب مأنوس باشد که صِرف اینکه گویندهٔ مطلبی، شخصی مهم و حتی متفکّری درجه یک است و خدمات علمی فراوانی ارائه داده، کافی نیست که در مقابل کلامش تسلیم شویم، بلکه گاهی آن‌قدر کلامش قابل نقد است که اگر هر صاحب فکری اعمال فکر کند یا حداقل با کمک متفکّر دیگری جلو رود، می‌فهمد که این سخن که آن بزرگ فرموده، ادّعایی بیش نیست و اصلاً پایه و اساسی ندارد.

گاهی به کار بردن اصطلاحات و الفاظ خاصّ یک علم، چنان بعضی از افراد را مرعوب می‌کند که یا ابراز عجز می‌کنند و یا تسلیم می‌شوند، درحالی‌که چنین روحیه‌ای در بررسی‌های علمی مناسب نیست، بلکه باید مطالب را کاملاً فهمید و سپس در صورت مطابقت با قواعد و موازین، تسلیم آن شد. اصولاً عالَم تحصیل علم، عالَم نقد و تحقیق است؛ اگر انسان سخن کسی را فهمید و ملاحظه کرد که در مقایسه با موازین درست است، قبول می‌کند و اگر ملاحظه کرد که طبق موازین درست نیست، نباید بی‌جا تسلیم ابّهت قائل و بزرگی متفکّر شود، هرچند در موارد دیگر سخنان کاملاً درستی هم داشته باشد.

از جمله مثال‌های بارز در این زمینه، همین بحث بساطت و ترکّب مشتق است. یکی از شخصیت‌های مهم در عالَم ادبیات، منطق، فلسفه و کلام، میرسیّدشریف جرجانی است که عالمی برجسته‌ و صاحب تألیفات فوق‌العاده‌ در علوم مختلف بوده است؛ از صرف میر گرفته که مدّت‌ها در حوزه خوانده می‌شد، تا حواشی‌اش بر شرح مطالع و شرح شمسیه که کتاب‌هایی معروف در منطق است و حواشی‌اش بر شرح مواقف عضد الدین إیجی که کتاب کلامی اشاعره است و سایر تألیفاتش از جمله کتاب التعریفات که بسیار معروف است.

ایشان در بحث بساطت و ترکّب مشتق، سخنی فرموده که فی‌ما أعلم اوّلین کسی بوده که این سخن را گفته است. ایشان در حواشی‌اش بر شرح مطالع و نیز حواشی‌اش بر شرح شمسیه این سخن را فرموده و پس از آن، عدّهٔ زیادی از فلاسفهٔ متأخّر از او، سخن وی را پسندیده‌اند.

از جمله کسانی که خیلی این سخن را پسندیده و آن را سخن جالبی تلقّی کرده و در کتاب‌های متعدّدش متعرّض آن شده صدرالمتألّهین رحمه الله است. ایشان در مشاعر تصریح می‌کند که کلام میرسیّدشریف تعجب او را برانگیخته است: «و لقد أعجبنی کلام السید الشریف» و در حاشیه‌اش بر الهیات شفاء در مقابل بوعلی قرار گرفته و کلام جرجانی را تکرار کرده است. همچنین در اسفار از آن به «ما یوجد فی الحواشی الشریفیه» یاد کرده و در بعضی از نوشته‌های دیگرش هم وجود دارد، پس معلوم می‌شود کلامی بوده که در جان صدرالمتألّهین رحمه الله هم رسوخ کرده است.

برخی از متفکّران دیگر، اعمّ از متفکّران اصولی و فلسفی نیز این سخن را پذیرفته‌اند. با این وضعیت، وقتی شخصیتی مثل میرسیّدشریف ادّعایی بکند و سپس افرادی مثل ملّاصدرا در چندین کتاب، آن را با قوّت بپذیرند و تثبیت کنند، ممکن است که انسان کمی مرعوب ‌شود. ولی وقتی خوب در آن تأمل می‌کنیم، می‌بینیم اساسی ندارد.

یک فایدهٔ این بحث، آن است که معلوم می‌شود مطلبی که ظاهرش خیلی پیچیده و محفوف به اصطلاحات خاصّ علمی است و علمای بسیاری آن را پذیرفته‌اند، گاهی قابل التزام نیست و چه‌بسا با دقّت بفهمیم حرف درستی نیست. بنابراین روحیهٔ تسلیم پذیری در بحث‌های نقّادی و انتقادی نباید وجود داشته باشد.

نمایی کلّی از بسیط یا مرکّب بودن مشتق

پس از مقدّمهٔ مذکور به سراغ اصل بحث می‌رویم. منتها قبل از آن لازم است ابتدا نمایی کلّی از مرکّب یا بسیط بودن مشتق ارائه کنیم تا معلوم شود کسانی که می‌گویند مشتق مرکّب است یا می‌گویند بسیط است، مرادشان چیست؟

مراد از مرکّب بودن مشتق

در مورد اینکه مراد از مرکّب بودن مشتق چیست و مشتق، مرکّب از چه چیزهایی است، سه احتمال وجود دارد یا چه بسا بتوان گفت سه نظریه ابراز شده است:

۱) مبدأ + ذات + نسبت

 نظریه‌ای که خیلی غلیظ است، می‌گوید مشتق مرکّب از سه چیز است: مبدأ، ذات و نسبت. مثلاً وقتی گفته می‌شود: «عالم»، یک جزء آن، علم است، جزء دیگر آن ذات است که علم به آن قائم است و جزء دیگر هم نسبت موجود بین عالم و ذات است‌. پس هر سه معنا از لفظ «عالم» فهمیده می‌شود؛ چون عالم برای چنین ترکیبی وضع شده است.

۲) مبدأ + نسبت

احتمال دوم آن است که مشتق مرکّب از مبدأ و نسبت باشد، البته نسبت به معنای حرفی. به تعبیر دیگر، آنچه از واژهٔ مشتق استفاده می‌شود، خود مبدأ به اضافهٔ نسبت است، امّا طرف دیگر نسبت (یعنی ذات) از مشتق فهمیده نمی‌شود، بلکه باید از دالّ دیگری فهمیده شود.

۳) مبدأ + ذات

احتمال سوم آن است که مشتق مرکّب از مبدأ و ذات باشد و آن‌دو را نشان ‌دهد، بدون اینکه نسبتی بین آن‌دو باشد؛ یعنی در حقیقت ترکیبش این‌چنین است که نوعی اتّحاد بین مبدأ و ذات را  بیان می‌کند.

مراد از بسیط بودن مشتق

برای اینکه مراد از بساطت مشتق هم روشن شود، ابتدا باید انواع بساطت را بیان کنیم. بساطت در یک تقسیم‌بندی کلّی به دو قسم حقیقی و غیر حقیقی (ابتدایی) تقسیم می‌شود:

۱) بساطت حقیقی

بسیط حقیقی، مفهومی است که به‌هیچ‌وجه قابل تجزیه نیست و حتّی با تحلیل و تعمّل نیز نمی‌توان آن را تجزیه کرد، مانند خود همین مفهوم «بسیط» که هر چه فکر کنیم نمی‌توانیم تجزیه‌اش کنیم یا معنای لفظ مبارکهٔ «اللّه» که ـ البته با بیان فلسفی ـ می‌دانیم بسیط است و حتّی با تحلیل و تأمّل و تعمّل عقلی قابل تجزیه نیست.

بساطت حقیقی، خود بر دو نوع است:

۱. بسیط مطلق: گاهی بساطت، از هر جهت و هر حیث و به تمام معناست به‌نحوی که مفهوم به‌هیچ‌وجه قابل تجزیه و تجزّی نیست؛ مانند معنای لفظ جلالهٔ «اللّه» یا مفاهیمی مثل «وجود» یا «شیء» که به‌هیچ‌وجه تجزیه‌بردار نیست.

۲. بسیط نسبی: گاهی بساطت، نسبی است و از دیدگاه یا جهتی خاصّ یا نسبت به چیز خاصّی مدّ نظر است، هرچند مفهوم از جهات دیگر بسیط نباشد و صدها جزء داشته باشد. این نکتهٔ خیلی مهمّی است که در بحث ما بسیار اثرگذار است.

فرضاً اگر گفته شود ضارب، عاقل، مفتاح و… حقیقتاً بسیط است، مقصود این نیست که همانند «وجود» یا «شیء» از تمام جهات حقیقتاً بسیط باشد، بلکه مقصود این است که از «ذات و مبدأ» یا «ذات و مبدأ و نسبت» یا «مبدأ و نسبت» ترکیب نشده است، گرچه خود مادّه‌اش ممکن است مرکّب باشد و درعین‌حال، این مرکّب بودن مادّه اصلاً مهم نیست و ضرری به بساطت از جهت مورد نظر نمی‌زند؛ زیرا مقصود آن است که به طور نسبی بسیط است؛ یعنی نسبت به آنچه مورد نظر ماست، قابلیت انحلال ـ حتّی انحلال عقلی ـ ندارد.

در فلسفه نیز چنین بساطت نسبی وجود دارد؛ مثلاً عادتاً می‌گویند: «عقل اوّل بسیط است وگرنه از صادر اوّل صادر نمی‌شد» امّا بسیط در اینجا بدین معناست که مثل سایر موجودات در ذاتش ترکیب نیست، با اینکه به حکم عقل می‌توان نوعی ترکیب برای آن اثبات کرد؛ زیرا عقل اوّل هم ممکن و مخلوق باری‌تعالی است و یک قاعدهٔ کلّی وجود دارد که: «کلّ ممکنٍ زوجٌ ترکیبیٌ له ماهیهٌ و وجود»؛ هر ممکنی، چه عقل اوّل باشد که در بالاترین درجات وجود است و چه هیولا باشد که پایین‌ترین درجهٔ وجود است، مرکّب از ماهیت و وجود است.

در قضیهٔ مشتق نیز اگر کسی قائل شد مشتق بسیط حقیقی است، مقصودش بسیط نسبی یعنی از حیث ترکیب مبدأ با چیز دیگر است؛ بدین معنا که در مشتق، ترکیب حقیقی بین مبدأ و چیز دیگر وجود ندارد، هرچند خود مبدأ مرکّب از صدها جزء باشد. در واقع، ترکیب در خود مبدأ ضربه‌ای به بساطت مشتق نمی‌زند؛ زیرا آنچه مدّعاست بساطت مشتق از حیث ترکیبش از مبدأ و چیز دیگر است ـ حال آن چیز دیگر، می‌خواهد ذات باشد یا نسبت یا هردو ـ امّا خود مبدأ هر چه می‌خواهد باشد مشکلی ندارد.

۲) بساطت غیرحقیقی یا بساطت ابتدایی

بساطت ابتدایی، یعنی صورتی که در ذهن به واسطهٔ لفظ نقش می‌بندد و مفهومی که از لفظ پدید می‌آید واحد است؛ مثلاً وقتی واژهٔ «زید» را می‌شنویم یک وجود به ذهن می‌آید، هرچند ممکن است با تحلیل، آن را به اجزائی خارجی یا عقلانی تجزیه کنیم.

این معنا از بساطت، در مقابل چیزی است که حتی در مقام مفهوم هم به صورت متعدّد به ذهن می‌آید؛ مانند «غلام زید» یا «اهل خانه». البته خود «خانه» مفهومی بسیط است؛ زیرا در مقام مفهوم وقتی به ذهن می‌آید واقعاً واحد است و سپس وقتی آن را تحلیل می‌کنیم به اجزاء آن می‌رسیم که سقف و دیوار و… است. «اهل» نیز مفهومی بسیط است. امّا وقتی گفته می‌شود «اهل خانه» مرکّب می‌شود؛ چون دو صورت به ذهن می‌آید و از «اهل» چیزی می‌فهمیم و از «خانه» چیز دیگری.

بنابراین بسیط ابتدایی، چیزی است که در مرحلهٔ مفهوم بسیط است و هیچ منافات ندارد که در مرحلهٔ تحلیل دارای اجزاء باشد؛ برخلاف بسیط حقیقی که در مرحلهٔ تحلیل هم دارای اجزاء و قابل تقسیم نیست.

مقصود از بساطت در بحث مشتق: بسیط حقیقی نسبی

اگر کسی قائل شد مشتق بسیط است، کدام‌یک از انواع بسیط مراد است؟ آیا بسیط از نوع بسیط ابتدایی یا بسیط حقیقی؟ در بسیط حقیقی هم آیا بسیط من جمیع الجهات مراد است یا بسیط نسبی؟

ظاهر کلمات قائلان به بساطت مشتق، آن است که مشتق بسیط حقیقی است، البته بسیط حقیقی نسبی؛ یعنی حتّی با تحلیل عقلی و با تأمّل و تعمّل عقلانی، قابل انحلال به مبدأ و شیء دیگر نیست؛ مثلاً لفظ «ضارب» را نمی‌توان به ضرب و شیء دیگر منحل کرد و گرچه خود ضرب ممکن است ترکیبی باشد، امّا کاری به آن نداریم، بلکه از حیث اینکه به ضرب، شیء دیگری اضافه شود می‌گویند بسیط است ـ حال آن شیء دیگر ذات باشد یا نسبت باشد یا ذات و نسبت هر دو باشد ـ و  این بساطتش عقلانی و حقیقی است؛ یعنی حتّی با تحلیل عقلی هم نمی‌توان ضارب را به ضرب و شیء دیگر تحلیل کرد.

فرمایش آخوند رحمه الله در معنای بساطت مشتق و نقد آن

جناب آخوند رحمه الله در بحث مشتق می‌فرماید: معنای بساطت مشتق این نیست که از لحاظ عقلی قابل تحلیل نباشد، بلکه مقصود این است که در مقام مفهوم، ادراکاً و تصوّراً وحدت داشته باشد؛ یعنی عند التصوّر، چیزی جز شیء واحد تصوّر نمی‌کنیم، نه اینکه دو شیء ‌تصوّر کنیم. اگرچه عند التحلیل العقلی به دو شیء منحل می‌شود، مثل انحلال مفهوم «شجر» یا «حجر» به «شیء له الشجریه» یا «شیء ‌له الحجریه».

خدمت مرحوم آخوند عرض می‌کنیم: به قول تلمیذ فهیم ایشان مرحوم آقای بروجردی اعلی الله مقامه الشریف با این حرفتان هرچه ساخته بودید خراب کردید! زیرا بساطت به این معنا را کسی منکر نیست و می‌توان گفت تقریباً همه قبول دارند که از «ضارب» مفهومی واحد به ذهن می‌آید. این را که کسی منکر نیست. آنچه برخی منکر شده‌اند این است که حتّی با تحلیل و تعمّل عقلانی نمی‌توان «ضارب» را به «شیءٌ له الضرب» یا «ناطق» را به «شیءٌ له النطق» تجزیه و تحلیل کرد. این است که محلّ نزاع و اختلاف است، وگرنه اینکه مفهوم وحدانی از «ضارب» یا «ناطق» به ذهن می‌آید مطلب واضحی است که کسی منکر آن نیست و معلوم است که این معانی نوعاً در مقام مفهوم، واحد هستند، منتها بعضی از آنها قابل تحلیل و بعضی دیگر غیر قابل تحلیل‌اند.

بنابراین روشن شد که مراد از بسیط بودن مشتق، همان است که قبلاً گفته شد؛ یعنی مفهوم واحدی است که حتّی با تأمّل و تعمّل عقلانی، قابل تحلیل و تجزّی به مبدأ و شیء دیگر نیست.

سیر بحث در بساطت و ترکّب مشتق

همان‌طور که در اصل بحث مشتق، یک بحث اثباتی و یک بحث ثبوتی داشتیم، در بحث بساطت و ترکّب مشتق نیز یک بحث اثباتی و یک بحث ثبوتی خواهیم داشت.

در اصل بحث مشتق که آیا برای خصوص متلبّس وضع شده یا برای اعمّ از متلبّس و منقضی عنه المبدأ، بعضی گفته بودند اصلاً ثبوتاً امکان ندارد مشتق برای اعم وضع شود و لذا اثباتاً هم اگر چیزی ابتدا به ذهن می‌آید، معلوم می‌شود که حقیقت نیست و باید آن را تفسیر کرد. از این جهت، در آنجا ابتدا بحث ثبوتی کردیم که آیا کلام کسانی که می‌گویند ثبوتاً وضع مشتق برای اعم ممکن نیست، درست است یا نه؟ که گفتیم درست نیست و سپس نوبت به بحث اثباتی رسید.

در اینجا نیز در مورد بساطت یا ترکّب مشتق، هر دو بحث ثبوتی و اثباتی وجود دارد؛ یعنی هم باید بحث شود که آیا ثبوتاً بسیط یا مرکّب بودن مشتق امکان دارد یا نه؟ و هم باید بحث شود که آیا اثباتاً مشتق بسیط است یا مرکّب؟

منتها در اینجا از لحاظ اثباتی تقریباً همه قبول دارند که مفهوم مشتق ترکیبی است و با تحلیل، قابل تجزیه است و به نظر می‌آید این مطلب واضحی است؛ زیرا به لحاظ تاریخی، تلقّی و ارتکاز فلاسفه از بوعلی گرفته تا ماتن مطالع و ماتن شمسیه و شارح آن‌دو، به‌گونه‌ای بوده که مشتق مرکّب است و به آن تصریح هم کرد‌ه‌اند، امّا در این میان میرسیّدشریف جرجانی ـ که خواهیم گفت در کجا و به چه مناسبت ـ  گفته است مرکّب بودن مشتق اصلاً ثبوتاً امکان ندارد و لازمه‌ای دارد که قابل التزام نیست و عده‌ای هم پذیرفته‌اند؛ برخلاف اصل بحث مشتق که به لحاظ اثباتی نیز اختلاف شدیدی در مورد آن وجود داشت و معتزله و قدمای شیعه چیزی می‌گفتند و اشاعره و معاصرین شیعه چیز دیگری می‌گفتند و دو طرف قضیه هم سنگین بود.

لذا ما عکس آنچه در اصل بحث مشتق عمل کردیم، در اینجا عمل می‌کنیم. در آنجا ما ابتدا حیثیت ثبوتی را بررسی کردیم و سپس به حیثیت اثباتی پرداختیم، امّا در اینجا ابتدا حیثیت اثباتی را به جهت واضح و مختصر بودن مطلب، بررسی می‌کنیم و سپس به حیثیت ثبوتی که اصل بحث است و در آن اختلاف وجود دارد، خواهیم پرداخت؛ چنان‌که عملاً نیز از لحاظ تاریخی چنین اتّفاقی افتاده و از لحاظ ارتکازی هم این‌چنین است.

بحث اثباتی در بساطت یا ترکّب مشتق

از حیث اثباتی، باید با رجوع به وجدان لغوی خود ببینیم دقیقاً آنچه از مشتقّات می‌فهمیم چیست؟ آیا واقعاً از الفاظی مانند ضارب، قاتل، داعی، ماحی، مسواک، مفتاح، مسجد و… فقط مبدأ را می‌فهمیم و هیچ چیز دیگری خارج از مبدأ از آنها نمی‌فهمیم؟!

کسی که می‌گوید مشتق بسیط است، در واقع می‌گوید ضارب همان ضرب است و چیزی خارج از آن نیست. نهایت اینکه حیثیت «بشرط لا» تبدیل به «لابشرط» شده؛ یعنی ضرب بشرط لا از حمل بوده و ضارب لابشرط از حمل است. امّا آیا واقعاً چنین است و انصافاً وقتی گفته می‌شود: «ضارب» ‌آیا بیشتر از ضرب، هیچ چیز دیگر فهمیده نمی‌شود که خارج از ضرب باشد؟!

مرکّب بودن مشتقات به لحاظ اثباتی

شکّی نیست که مفهوم اوّلیۀ مشتقّات و آنچه از مشتقّات می‌فهمیم چیزی بیش از مبدأ است؛ یعنی مبدأ و چیزی که مبدأ به آن قائم است؛ حال می‌خواهد قیام آن صدوری باشد یا حلولی یا وقوعی یا غیر این‌ها. مثلاً مفهوم «ضارب» اگر خیلی بخواهیم تسامح کنیم، «شیءٌ یا ذاتٌ له الضرب» است؛‌ یعنی چیزی یا ذاتی که ضرب به او قائم است و معلوم است که قیام آن به نحو صدوری است. البته نه اینکه از باب نسبت باشد و یک منسوب، یک منسوبٌ‌إلیه و یک نسبت داشته باشیم، بلکه یعنی مفهوم دیگری علاوه بر مبدأ وجود دارد که مبدأ نوعی قیام ـ مثلاً قیام اتّحادی ـ به آن دارد.

در حقیقت، مشتق یعنی مبدأ به اضافۀ شیءٌمّایی که مبدأ به آن قائم است و آن شیءٌمّا از وزن و هیئت مشتق فهمیده نمی‌شود که چیست، بلکه در نهایت ابهام و از هرجهت مبهم است؛ جز از این جهت که معنون مبدأ است و مبدأ به آن قائم است؛ یعنی معنونی است که مبدأ مشتق را می‌توان به نحوی بر آن حمل کرد و عنوان برای آن قرار داد. مثلاً «ضارب» یعنی «ضرب و چیزی که ضرب به آن قائم است» که آن چیز هیچ تعیّنی ندارد، بلکه به تمام معنا ابهام دارد و از هر حیث مبهم است، الّا از این حیث که معنون ضرب است و ضرب به آن قائم است.

حال از آن شیء مبهم می‌توان به ‌گونه‌های مختلفی تعبیر کرد؛ مثلاً می‌توان از آن به «معنون مبدأ مشتق» تعبیر کرد و گفت: ضارب دلالت بر «ضرب» و «معنون ضرب» می‌کند یا می‌توان از آن به «شیء» تعبیر کرد و گفت: ضارب دالّ بر شیءٌ له الضرب است؛ زیرا «شیء» اعمّ مفاهیم و در نهایت ابهام است و هیچ تعیّنی در آن نیست و حتّی از «معنون ضرب» بودن هم مبهم‌تر است و شامل آن هم می‌شود؛ چون معنون ضرب بودن، یعنی حداقل این خصوصیت را دارد که ضرب به آن قائم است، اما «شیء» حتی این خصوصیت را هم ندارد. بنابراین اگر کسی بگوید «ضارب یعنی شیءٌ له الضرب» مانعی ندارد. البته مراد از این شیء هم در حقیقت همان شیءٌمّایی است که ضرب به آن قائم است، منتها در مقام تفهیم می‌گوییم: ضارب یعنی شیءٌ له الضر. و حتی اگر برای کسی این شبهه پدید آید که شیئیت چون مساوقت با موجودیت دارد و در صدق مشتق در مثل «الانسان ناطقٌ» اصلاً نظر به مرتبهٔ وجود نیست، به جای «شیء» می‌گوییم: ناطق یعنی ذاتٌ له النطق، یا ضارب یعنی ذاتٌ له الضرب و البته در حلّ مشکل اخذ مفهوم شیء و محذور آن، مطلبی در آینده خواهد آمد إن‌شاءالله.

بنابراین آنچه به لحاظ اثباتی از مشتق می‌فهمیم، مرکّب بودن مشتق است. البته نمی‌گوییم این ترکیب، ترکیب حقیقی است، به‌گونه‌ای که در مرحلۀ مفهوم، دو شیء و دو مفهوم به ذهن ما بیاید، بلکه این ترکیب، ترکیب تحلیلی است؛ یعنی وقتی گفته می‌شود: «ضارب» ذهن با اندکی تأمّل می‌فهمد که هم ضرب است و هم معنونی که ضرب به آن قائم است (یعنی معنون ضرب) یا به تعبیر دیگر شیءٌ له الضرب.

همۀ ما این مقدار را از مشتقّات می‌فهمیم و چنین چیزی بلاشبهه در مقام مفاهمه وجود دارد؛ چه وقتی که مطلبی را القا می‌کنیم و چه وقتی که آن را استماع می‌کنیم، مگر اینکه در ذهن کسی وسوسه کنند و ذهن او را دست‌کاری کنند و چقدر ذهن انسان تأثرپذیر است که ممکن است با دست‌کاری، مطلب واضحی را انکار کند و از آن دست بردارد.

این معنای اثباتی (مرکّب بودن مشتق) از قدیم در ارتکاز فلاسفه بوده و در بعضی از کلمات فلاسفه مثل جناب بوعلی در نجات عباراتی است که حتی در خود «ناطق» تصریح به مرکّب بودن مشتق دارد. ماتن و شارح مطالع و شمسیه هم بدان تصریح کرده‌اند و ظاهراً فی‌ما أعلم تا زمان محقّق شریف این روند ادامه داشته و کسی قائل به بساطت مشتق نبوده است.

نتیجه آنکه: در عالَم اثبات، صرف‌نظر از شبهاتی که قائلان به بساطت القا کرده‌اند، هر کسی هر مشتقّی را در هر زبانی ـ چه عربی، چه فارسی و چه زبان‌های دیگر ـ در نظر بگیرد و در آن تأمّل کند، احساس می‌کند غیر از مبدأ، چیز دیگری هم در معنای آن وجود دارد؛ مثلاً از ضارب، غیر از ضرب، چیز دیگری هم ـ هرچند پس از تأمّل ـ فهمیده می‌شود.