مبحث مشتق (جلسه ۴۲)

گاهی مشتق به گونه‌ای است که قدر متیقّن آن از تلبّس فعلی، این است که در حین اسناد مشتق به ذات، مبدأ جاری باشد و اگر در حین اسناد جاری نباشد، نمی‌توان گفت تلبّس موجود است. به بیان دیگر، گاهی تلبّس ذات به مبدأ به‌نحو ...

تقریرات درس خارج اصول

آیت الله سیّد محمّدرضا مدرّسی طباطبایی یزدی دامت برکاته

دوره سوم، سال دوم، جلسه چهل و دوم (۱۳۹۸/۰۹/۲۴)

تحقیق در مطلب و بیان نظر برگزیده در دلالت فعل بر زمان

لزوم توجّه به زبان‌های دیگر در بررسی دلالت فعل بر زمان

هرچند قرار نیست ما این مطلب را به طور مفصّل بررسی کنیم، ولی فی‌الجمله اشاره می‌کنیم: یک نقصانی که اینجا در بحث کفایه وجود دارد، آن است که تنها بر زبان عربی تمرکز کرده است، درحالی‌که اگر زبان‌های دیگر مانند زبان فارسی ـ که خود جناب آخوند رحمه الله هم بر آن تسلّط داشته ـ یا زبان انگلیسی را نیز مورد توجّه قرار دهیم، می‌بینیم زمان در افعال به این سادگی‌ نیست که تنها دو نوع ماضی و مضارع داشته باشد و به‌علاوه مضارع را هم بگویند برای حال و استقبال است، بلکه تنوع زمان در افعال زبان فارسی و انگلیسی بیش از این‌هاست.

البته در زبان عربی هم به نوعی اقسام زمان در افعال مطرح است امّا به آن سبکی که در فارسی و انگلیسی وجود دارد، نیست؛ مثلاً در زبان فارسی گاهی به صورت ماضی ساده می‌گوییم: «غذا خورد»، امّا گاهی به صورت ماضی استمراری می‌گوییم: «غذا می‌خورْد که اذان گفتند» یا در پاسخ کسی که به غذا خوردن دعوت می‌کند، به صورت ماضی نقلی می‌گوییم: «من غذا خورده‌ام» و یا گاهی به صورت ماضی بعید می‌گوییم: «غذا خورده بود که اذان گفتند» و نظیر این‌ها که معادلش در زبان انگلیسی نیز وجود دارد.

آیا واقعاً در این‌گونه موارد، می‌توانیم بگوییم اصلاً زمان مدلول این افعال نیست یا همهٔ این‌ها را به خصیصه‌ای برگردانیم که به دلالت التزامی، ماضی استمراری، نقلی یا بعید را می‌رساند؟! این واقعاً کار مشکلی است. البته این را قبول داریم که فعل به نحو اسمی معنای زمان‌ها را نمی‌رساند، امّا اینکه بگوییم به نحو حرفی هم زمان را نمی‌رساند بلکه با خصیصه‌ای که کاملاً بیگانه از زمان است، انواع زمان‌ها را می‌رساند، واقعاً سخنی تکلّف‌آمیز است که نمی‌توان آن را تأیید کرد.

بنابراین انکار دلالت فعل بر زمان، انصافاً کار مشکلی است و مخصوصاً با توجه به زبان‌های دیگر مانند فارسی و انگلیسی نمی‌توان گفت که فعل، خالی از زمان است و به‌واسطهٔ خصوصیتی این همه زمان‌های متفاوت فهمیده می‌شود. بله، اگر فقط ماضی و مضارع ساده را درنظربگیریم و انواع دیگر را کنار بگذاریم، شاید بتوان گفت به‌واسطهٔ آن خصوصیت، زمان فهمیده می‌شود. ولی فعل، انواع دلالت بر زمان دارد و اینکه همهٔ این‌ها را به خصوصیتی برگردانیم و بگوییم این زمان‌ها به دلالت التزامی از آن فهمیده می‌شود، دونه خرط القتاد است.

بررسی و نقد اشکالات مرحوم آخوند

مرحوم آخوند چندین اشکال بر دلالت فعل بر زمان وارد فرمود که برخی را به عنوان دلیل و برخی را به عنوان شاهد و مؤیّد آورده بود و ما یک‌به‌یک آنها را بررسی می‌کنیم:

الف) نسبت داده شدن فعل به زمان

امّا اشکال اوّلی که جناب آخوند رحمه الله در افعال ماضی و مضارع فرمود، این بود که: اگر زمان داخل در مدلول فعل باشد و فعل دلالت کند که حدث در زمان واقع شده، چگونه فعل به خودِ زمان نسبت داده ‌می‌شود؟ درحالی‌که خودِ زمان، دیگر زمان ندارد و ظرف زمان برای آن معنا ندارد.

جواب این اشکال، خیلی سهل است و آن اینکه: ما نمی‌خواهیم بگوییم فعل دلالت می‌کند که حدث در ظرفی به نام زمان واقع شده است، به‌نحوی که یک مظروف و یک ظرف داشته باشیم، بلکه مراد از اینکه گفته می‌شود فعل ماضی دلالت بر زمان گذشته دارد، آن است که حدث قبل از زمان حاضر واقع شده؛ چه زمان ظرفش باشد و چه خودش به‌گونه‌ای باشد که قبل از زمان حاضر واقع شده باشد. همچنین فعل مضارع فقط دلالت دارد که حدث مقارن زمان حاضر یا بعد از آن واقع می‌شود. از طرفی معلوم است که قطعات زمان در یک آن واقع نمی‌شود و مثلاً دیروز قبل از امروز واقع شده و فردا بعد از امروز واقع می‌شود و همین کافی است که بتوانیم فعل را به زمان و قطعات آن نسبت دهیم و مدّعای ما بیش از این نیست؛ یعنی در مثل «مضی الزمان» و «یأتی الزمان» یا «مضی السَبت» و «یأتی الأحَد» مراد آن است که این قطعه از زمان، قبل یا بعد از زمان حاضر واقع شده و به‌هیچ‌وجه لازم نمی‌آید که زمان در زمان واقع شده باشد و این مسئله، کاملاً واضح است.

به تعبیر دیگر، فعل ماضی و مضارع فقط بر این دلالت می‌کند که حدث، قبل از زمان حاضر واقع شده یا مثلاً بعد از آن واقع می‌شود و قبلیت یا بعدیت، ملازمه‌ای با ظرفیت ندارد. مرحوم آخوند تصوّر فرمود باید حتماً ظرف و مظروفی باشد و آن مظروف در زمان قبل واقع شود، سپس اشکال کرد که مظروفی به نام زمان معنا ندارد و زمان نمی‌تواند در ظرف زمان واقع شود. حال‌آنکه ما اصلاً چنین چیزی را نمی‌گوییم، بلکه می‌گوییم همین‌که زمان، قبل از حال حاضر محقّق شده باشد، کافی است؛ مثلاً دیروز قبل از زمان حاضر محقّق شده است، منتها قبلیت آن بالذات است، نه بالعرض؛ یعنی به خاطر ظرفش نیست و اصلاً احتیاجی ندارد که ظرفش زمان باشد، بلکه به خاطر خودش است و این مانعی ندارد و حتّی قبلیت بالذات اولویت دارد. همچنین در مورد مضارع می‌گوییم همین که افادهٔ زمان جاری یا بعد از آن کند، کافی است.

ب) نسبت داده شدن فعل به مجرّدات

اشکال دوم آخوند رحمه الله این بود که: فعل به مجرّدات، مخصوصاً به ذات اقدس الهی نسبت داده می‌شود ـ مانند «عَلِمَ اللّه» و نظایر آن ـ درحالی‌که مجرّدات زمان ندارند.

جواب این اشکال نیز واضح است ـ چنان‌که محقّق اصفهانی رحمه الله هم به آن اشاره فرموده است ـ و باید گفت:

اینکه ما می‌گوییم «فعل، دالّ بر زمان است» به اعتبار خودمان است که اسیر زمان هستیم، امّا به اعتبار ذات اقدس حقّ که فوق زمان و مکان و خالق آنهاست، چنین چیزی را نمی‌گوییم و حتّی به قول محقّق اصفهانی رحمه الله، صفات فعل حقّ و افعال حقّ نیز که خارج از ذات اوست ـ مانند خالقیت و رازقیت ـ به‌نحوی که برای ما اسیران زمان و مکان متصور است، برای ذات حق واقع نمی‌شود؛ چراکه در مثل «خَلَقَ اللّه» و «رَزَقَ اللّه» خداوند متعال هرگز اسیر «زمان» که مخلوق خودش است، نمی‌شود تا لازم باشد در زمانی که خلق کرده، چیز دیگری را خلق کند یا به چیزی روزی دهد، بلکه او فوق این زمان و مکان است. بنابراین دلالت فعل بر زمان به اعتبار مثل ما انسان‌هاست که زمانی هستیم، نه به اعتبار ذات اقدس حقّ و سایر مجرّدات که فوق زمان هستند.

بله، هنوز مشکلی در اینجا وجود دارد و آن اینکه: فعل، دالّ بر حدث و حدوث متعلقش است و حدوث هم یعنی مسبوقیت به عدم، درحالی‌که حدوث و مسبوقیت به عدم در ذات اقدس الهی و صفات ذات راه ندارد، پس چگونه فعل در مثل «عَلِمَ اللّه» دالّ بر حدوث باشد؟! البته این مشکل ربطی به قضیهٔ دلالت فعل بر زمان ندارد و حتّی اگر گفته شود فعل، دالّ بر زمان نیست، این مشکل باز مطرح می‌شود؛ زیرا بالأخره دالّ بر حدوث که هست و لازمهٔ حدوث هم مسبوقیت به عدم است. بنابراین فرقی نمی‌کند که فعل دالّ بر زمان باشد یا نباشد و در هر صورت، این مشکل وجود دارد.

 راه‌حلّ این مشکل آن است که بگوییم: یا به اعتبار فهم ناقص انسان و ضیق لغت است و یا به اعتبار تجوّز و تجرید از حدوث است که فعل به خداوند نسبت داده می‌شود؛ چنان‌که عده‌ای تصریح کرده‌اند: افعالی که در مورد ذات مقدّس حقّ به‌کار می‌رود، منسلخ از زمان و حدوث است. پس اینکه می‌گوییم فعل دالّ بر حدث است، به اعتبار ما انسان‌هاست که حادث هستیم، وگرنه در مورد خداوند، دالّ بر حدث نیست و لذا «عَلِمَ اللّه» یعنی همان‌طور که ما می‌دانیم ـ البته در اصل علم داشتن، نه در کیفیت آن ـ خداوند هم می‌داند؛ نه اینکه در ذات حقّ، حدوث راه داشته باشد.

ج) نبود جامع بین زمان حال و استقبال

اشکال دیگری که آخوند رحمه الله به عنوان مؤیّد مطرح فرمود، این بود که: فعل مضارع را مشترک معنوی بین حال و استقبال دانسته‌اند، درحالی‌که جامعی بین زمان حال و استقبال وجود ندارد.

در پاسخ به این اشکال می‌گوییم:

اوّلاً: جناب آخوند رحمه الله این امر را مسلّم فرض کرده که فعل مضارع، مشترک بین حال و استقبال است، آن‌هم به نحو مشترک معنوی. درحالی‌که این امر مسلّم نیست و در این زمینه اختلاف جدّی بین نحات وجود دارد.

ثانیاً: بر فرض که فعل مضارع، مشترک معنوی بین حال و استقبال باشد، چرا نتوان بین حال و استقبال جامع گرفت؟! بلکه می‌توان بین آن‌دو جامعی انتزاعی درنظر گرفت، مثل: «از حالا به بعد». چه اشکالی دارد بگوییم معنای «زیدٌ یَضرِبُ» این است که زید از حالا به بعد می‌زند؟! این، جامعی است که بر هر دو (حال و استقبال) قابل انطباق است و مشکلی ندارد. بله، حال و استقبال نمی‌توانند مصداقاً متّحد باشند، امّا مفهوماً می‌توانند تحت عنوانی واحد ـ هرچند انتزاعی ـ مانند «از حالا به بعد» قرار گیرند و بگوییم زمانِ مأخوذ در مضارع، این عنوان انتزاعی است.

د) به‌کار رفتن فعل ماضی در استقبال یا فعل مضارع در گذشته

و امّا آخرین اشکالی که جناب آخوند رحمه الله به عنوان مؤیّد دوم مطرح کرد، این بود که: گاهی فعل ماضی در استقبال استعمال می‌شود یا فعل مضارع در ماضی به‌کار می‌رود؛ مانند «یجیئنی زیدٌ بعدَ عامٍ و قد ضَرَبَ قبلَه بأیّام» که در آن، ضَرَبَ فعل ماضی است امّا در مضارع به‌کار رفته است، پس معلوم می‌شود زمان، داخل در فعل ماضی نیست. همچنین در «جاء زیدٌ فی ‌شهرِ کذا و هو یَضرِبُ فی ‌ذلک الوقت» یَضرِبُ در ماضی به‌کار رفته است، در‌حالی‌که بنابر مشهور، زمان مأخوذ در فعل مضارع، حال یا استقبال است.

محقّق اصفهانی رحمه الله و چه‌بسا برخی دیگر به این اشکال چنین پاسخ داده‌اند: اینکه ما می‌گوییم فعل ماضی دالّ بر زمان گذشته و فعل مضارع دالّ بر زمان حال یا آینده است، همه‌جا نسبت به زمان حال نیست، بلکه تنها در صورتی که مطلق باشد منصرف به زمان حال است، ولی اگر قرینه آوردیم یا تصریح کردیم که نسبت به زمان شیء دیگر می‌سنجیم، مانعی ندارد. در مثال‌های مذکور هم قرینه وجود دارد و روشن است که معیار سنجش، زمان حال نیست؛ مثلاً در «یجیئنی زیدٌ بعدَ عامٍ و قد ضَرَبَ قبلَه بأیّام» معیار سنجش، مجیء زید است و «قد ضَرَبَ قبلَه بأیّام» نسبت به این معیار، گذشته است و ماضی محسوب می‌شود. یا در مثال دیگر: «جاء زیدٌ فی ‌شهرِ کذا و هو یَضرِبُ فی ‌ذلک الوقت» معیاری که با آن، ماضی و مضارع سنجیده می‌شود، آمدن زید در فلان ماه است و «یَضرِبُ فی ‌ذلک الوقت» نسبت به این معیار، مضارع محسوب می‌شود.

بنابراین وقتی گفته می‌شود ماضی و مضارع دلالت بر زمان گذشته یا حال یا استقبال دارد، مراد، نسبت به معیار سنجش است که عند الإطلاق، منصرف به زمان حال و نطق است و وقتی قرینه آوردیم، می‌تواند زمان دیگری ملاک باشد.

در بررسی این پاسخ باید گفت: گرچه این پاسخ فی‌الجمله درست است، امّا نمی‌توان آن را به عنوان یک قاعدهٔ کلّی قرار داد؛ زیرا در بعضی موارد، حتّی اگر معیار را هم عوض کنیم، باز نمی‌توانیم فعل را به‌کار ببریم؛ فرضاً اگر گفته شود: «ظهور القائم صلوات‌اللّه‌علیه قبل قیام الساعه» چنانچه معیار را «قیام الساعه» قرار دهیم باز صحیح نیست، مگر اینکه تجوّز باشد؛ مثل (اقْتَرَبَتِ السَّاعَهُ وَ انْشَقَّ الْقَمَر) و نظایر آن؛ حال یا تجوّز به نحو مجاز سکّاکی یا به نحو مجاز مشهور.

پاسخ صحیح آن است که: فعل ماضی به حسب طبعش برای زمان گذشته وضع شده و فعل مضارع برای حال یا استقبال وضع شده است ـ البته همهٔ این موارد (چه ماضی، چه حال و چه استقبال) به نحو معنای حرفی است، نه اسمی ـ إلّا اینکه همین فعل ماضی و مضارع اگر در ترکیب خاصّی واقع شد، به تعدّد وضع یا به نحو تجوّز، از آن معنای اوّلیه خارج می‌شود؛ مثلاً در ادبیات چنین گفته‌اند که فعل ماضی در برخی موارد ـ ازجمله اگر «إنْ» شرطیه بر سر آن دربیاید ـ معنای مضارع می‌دهد و می‌توان آن را در غیر گذشتهٔ حقیقی به‌کار برد؛ مانند: «إنْ ضَرَبتَنی ضَرَبتُک» که شکّی نیست ماضی در اینجا به معنای مضارع است و به‌هیچ‌وجه نمی‌توان گفت «ضَرَبتَنی» و «ضَرَبتُک» به معنای ماضی است.

در این‌گونه موارد، یا می‌گوییم به‌نحو مجاز است و یا می‌گوییم حقیقت است، منتها به‌نحو تعدّد وضع و هیچ لزومی هم ندارد که گفته شود حتماً وضع واحد دارد و با آنجایی که به معنای مضارع است مشترک معنوی است.

این خلاصهٔ مطالبی بود که در دورهٔ اوّل خارج اصول در حدود ۲۵ سال قبل‌ در مورد دلالت فعل بر زمان بیان کرده بودیم و در دورهٔ دوم آن را مطرح نکردیم، ولی در این دوره دوباره وارد شدیم و به طور خلاصه آن را بیان کردیم.

امر چهارم: اختلاف مبادی در مشتقّات

امر بعدی از امور مقدّماتی کفایه، مطلبی سهل، امّا مهمّ است که توجّه به آن بسیاری از مشکلات را حل می‌کند، ولی متأسّفانه مورد توجّه بعضی اعلام واقع نشده است و آن این است که نحوهٔ تلبّس فعلی ذات به مبدأ در مشتقّات تفاوت می‌کند:

انواع تلبّس به مبدأ
مبادی اخذ شده در مشتقّات، علی‌الاجمال انحاء مختلفی دارد و در نتیجه نحوهٔ تلبس آن می‌تواند به روش‌های گوناگونی باشد:

نوع اوّل: جریان فعلی

گاهی مشتق به گونه‌ای است که قدر متیقّن آن از تلبّس فعلی، این است که در حین اسناد مشتق به ذات، مبدأ جاری باشد و اگر در حین اسناد جاری نباشد، نمی‌توان گفت تلبّس موجود است. به بیان دیگر، گاهی تلبّس ذات به مبدأ به‌نحو جریان فعلی است که فعلیت به تمام معنا داشته باشد؛ مثل «فلانٌ آکلٌ» یا «شاربٌ» یا «متحرّکٌ» و امثال آن. مثلاً کسی که دیروز چیزی خورده، نمی‌توان در مورد او گفت: هو الآن آکلٌ؛ زیرا تلبّسش به این است که در زمان نسبت دادن مبدأ به ذات، آن حدث (اکل) در جریان باشد و مثلاً مشغول خوردن نان باشد.

نوع دوم: وجود ملکه، قوّه و استعداد

گاهی تلبّس ذات به مبدأ، به‌نحو ملکه، قوّه و استعداد است؛ یعنی صِرف وجود و بقای ملکه و استعداد، برای تلبّس کافی است؛ مانند اینکه گفته می‌شود: فلانٌ مجتهدٌ که یعنی مثلاً بیست سال درس خارج خوانده و آن‌قدر ذهنش فعّالیت کرده که ملکه و قوّهٔ استنباط در او حاصل شده، اگرچه حتّی یک دفعه هم عملاً استنباط نکرده باشد. البته معمولاً چنین چیزی اتّفاق نمی‌افتد که شخصی مجتهد شده باشد ولی هیچ استنباطی نکرده باشد، امّا بر فرض اگر کسی حتی یک‌بار هم استنباط نکرد ولی دائماً با کلمات فقیهان مزاولت داشت و در نتیجه بر مبانی استنباط تسلّط پیدا کرد و اگر می‌خواست، می‌توانست استنباط کند، دربارهٔ او می‌گوییم: مجتهدٌ.

از این روشن‌تر، مفتاح (وسیلهٔ باز کردن یا کلید) است؛ مثلاً کلیدی را برای احتیاط درست کرده و آن را روی طاقچه گذاشته‌ایم امّا حتّی یک بار هم با آن در را باز نکرده‌ایم، بااین‌حال بازهم به آن مفتاح گفته می‌شود؛ چون استعداد گشودن در را دارد. یا مِکنَسه (وسیلهٔ جارو کردن)، مسواک (وسیلهٔ مسواک زدن) و به طور کلّی اسماء آلات‌ چنین هستند؛ مثلاً مسواکی نو خریداری کرده‌ایم که هنوز کسی با آن مسواک نزده، ولی چون استعداد و قوّهٔ تمیز کردن دندان را دارد، به آن مسواک می‌گوییم.

نوع سوم: اشتغال به حرفه و صنعت

گاهی هم تلبّس ذات به مبدأ به‌گونه‌ای است که به‌نحو حرفه و صنعت اخذ می‌شود؛ مثلاً فلانٌ بنّاءٌ یا سائقٌ (راننده) یا نسّاجٌ. در این قسم، ملکهٔ تنها برای صدق تلبّس کفایت نمی‌کند؛ مثلاً اگر کسی آن‌قدر زرنگ باشد که بدون حتّی یک بار رانندگی بتواند پشت فرمان بنشیند و رانندگی کند، به او راننده نمی‌گویند. همچنین اگر کسی چند بار رانندگی کرده باشد ولی ملکهٔ رانندگی را نداشته باشد، به او هم راننده نمی‌گویند، بلکه باید نوعی ملکه و مقداری هم مزاولت داشته باشد تا راننده بر او صدق کند.

بنابراین در این نوع، ملکه به اضافهٔ تلبّسِ فی‌الجمله (یعنی اینکه آن مبدأ را فی‌الجمله انجام داده باشد) لازم است تا تلبّس ذات به مبدأ صدق کند، مانند: تاجر، قصّاب، نانوا و سایر حِرَف و صنایع.

بنابراین حدّاقل سه نوع تلبّس به مبدأ قابل تصوّر است. در ادامه می‌خواهیم بگوییم انقضای مبدأ در هر یک از این‌ها متفاوت است:

انواع انقضای مبدأ

انقضای مبدأ در نوع اوّل، یعنی در مثل آکلٌ، شاربٌ و متحرّکٌ به این است که اکل یا شرب نکند یا از حرکت بازایستد؛ یعنی به محض اینکه اکل و شرب نکرد یا از تحرّک ایستاد، مبدأ از آن منقضی شده و بنابر مبنای لزوم تلبّس فعلی در صدق مشتق، دیگر به او آکل، شارب یا متحرّک نمی‌گویند.

انقضای مبدأ در نوع دوم ـ یعنی در جایی که ملاک، فقط ملکه و قوّه و استعداد باشد ـ متفاوت است؛ مثلاً در «مجتهدٌ» انقضاء به این نیست که بالفعل اجتهاد نکند، بلکه به این است که قوّهٔ اجتهاد را از دست بدهد. یا در مفتاح، انقضای مبدأ به این است که استعداد فتح باب را از دست بدهد؛ مثلاً دندانه‌های کلید بشکند، به‌گونه‌ای که نتواند در را باز کند.

و امّا انقضای مبدأ در نوع سوم، وقتی اتّفاق می‌افتد که شخص، شغل و حرفهٔ خود را رها کند؛ مثلاً بنّایی یا رانندگی را کلّاً ترک کند. حال رها کردن شغل می‌تواند به دو صورت باشد: گاهی به این حاصل می‌شود که ملکه را از دست بدهد و گاهی هم ملکه را دارد، ولی در مقام عمل عرفاً آن را ترک می‌کند. پس انقضای مبدأ در قسم سوم می‌تواند به رفتن ملکه باشد و می‌تواند به عدم مزاولت عملی در مدّت زمان زیادی باشد به‌نحوی که عرفاً گفته شود این شغل را رها کرد.