ادامه مبحث اوامر (جلسه ۸، ۱۳۹۹)

همان‌طور‌که در اوایل مباحث امر گفتیم، مادّۀ امر دو معنا دارد که هر دو هم علی‌وجه‌الحقیقة است: 1. طلب انشائی (بنابر مشهور) یا بعث انشائی (بنابر نظر مختار)؛ مانند «آمُرُك بالضرب». 2. حکایت از به‌کار بردن صیغۀ امر؛ مانند «أمَرَ زیدٌ بضرب عمرو» ...

تقریرات درس خارج اصول حضرت

الله سیّد محمّدرضا مدرّسی طباطبایی یزدی دامت برکاته

دورهٔ سوم، سال سوم، جلسهٔ هشتم (۱۳۹۹/۰۶/۲۹)

دلیل سوم: آیۀ شریفۀ (وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصِینَ)

خداوند متعال در سورۀ مبارکۀ «بیّنه» می‌فرماید: (وَ ما تَفَرَّقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّنَهُ، وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِیَعْبُدُوا اللهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یُقِیمُوا الصَّلاهَ وَ یُؤْتُوا الزَّکاهَ وَ ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَهِ)؛ یعنی مشرکان و اهل‌کتاب امر نشده‌اند، مگر برای آنکه خدا را از روی اخلاص و تمایل به حق عبادت کنند. به‌عبارتی هرجا مولا به چیزی امر فرمود، مکلّف باید مأمورٌبه را مخلصانه و برای عبادت اتیان نماید و این عبارهٌ اخرای تعبّدی بودن است؛ زیرا اگر توصّلی باشد دیگر عبادت نخواهد بود، درحالی‌که آیۀ شریفه می‌فرماید اوامر شارع را باید به عنوان عبادت امتثال کند. بنابراین هرجا شکّ در تعبّدیت داشتیم، به حکم این آیه أصاله التعبّدیه حاکم است.

إن قلت: با توجه به آیات قبلی، این آیه مربوط به کفّار و مشرکان است.

قلت: ما هم در این خطاب با آنها شریک هستیم؛ زیرا خداوند متعال در انتهای آیه فرموده است: (ذلِکَ دِینُ الْقَیِّمَهِ) و مقصود چنانکه گفته‌اند آن است که: این دینی است که شایسته است به آن ملتزم بود. البته استفادهٔ این معنا به مدد تقدیر کلمهٔ «الکتب» یا چیزی نظیر آن است.

بنابراین معلوم می‌شود قاعدۀ  ثانویه آن است که هر عملی باید با قصد قربت انجام شود.

این استدلال قبل از حاجی کلباسی رحمه الله نیز سابقه دارد و حتّی عامّه هم در کتاب‌هایشان آورده‌اند؛ ازجمله فخر رازی در تفسیرش آن را از هم‌مسلکان شافعی خود نقل کرده است. اعاظمی از خاصّه نیز به این آیه استدلال کرده‌اند و حتّی در فقه نیز این استدلال مطرح شده است؛ ازجمله در مبحث «طهارات ثلاث» (وضو، غسل و تیمّم) از اوّلین بحث‌هایی که فقها مطرح می‌کنند، آن است که باید با قصد قربت باشد و ما هم در مبحث وضو آن را بحث کرده‌ایم.

بررسی و نقد دلیل مذکور: ظاهر آیه، بیان توحید و نفی شرک است، نه عبادی بودن اوامر

مقدّمه: همان‌طور‌که در اوایل مباحث امر گفتیم، مادّۀ امر ـ غیر از معنایی که قریب به معنای «شیء» است ـ دو معنا دارد که هر دو هم علی‌وجه‌الحقیقه است:

۱. طلب انشائی (بنابر مشهور) یا بعث انشائی (بنابر نظر مختار)؛ مانند «آمُرُک بالضرب».

۲. حکایت از به‌کار بردن صیغۀ امر؛ مانند «أمَرَ زیدٌ بضرب عمرو».

استدلال مرحوم کلباسی و نظیر ایشان آن‌وقتی می‌تواند درست باشد که امر در (وَ ما أُمِرُوا) به معنای دوم یعنی حکایت از به‌کاربردن صیغ امر باشد. دراین‌صورت، مراد آیۀ شریفه همۀ آن صیغه‌های امری است که نسبت به واجبات شرعی صادر شده است و آیه می‌خواهد بفرماید: در همۀ آن اوامر شرعی قصد عبادت و قصد قربت مورد نظر شارع بوده است.

امّا اگر امر در (وَ ما أُمِرُوا) به معنای اوّل باشد؛ یعنی خودش به معنای طلب انشائی ـ طبق مبنای مشهور ـ یا بعث انشائی ـ طبق مبنای مختار ـ باشد، دیگر استدلال ایشان صحیح نخواهد بود؛ زیرا دراین‌صورت آیۀ شریفه می‌فرماید: از شما طلب نکردیم مگر عبادت مخلصانۀ خدا را؛ یعنی غیر خدا را عبادت نکنید و شرک نورزید. و این ربطی به لزوم قصد قربت در واجبات و تعبّدی بودن آنها ندارد، بلکه از عبادت بت‌ها و شریک قرار دادن برای خدا پرهیز می‌دهد.

پس از این مقدمه می‌گوییم: استدلال مرحوم کلباسی به آیۀ شریفه تام نیست؛ زیرا:

اوّلاً: استظهار از آیه با معنای اوّل مادّۀ امر (طلب یا بعث انشائی) سازگار است و معنای دوم (حکایت از صیغ امر) خلاف ظاهر آیه است؛ مخصوصاً با توجّه به سیاق آیات قبل و بعد، ازجمله آیۀ شریفۀ قبل که می‌فرماید: (وَ ما تَفَرَّقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّنَهُ) و آیات نظیر آن که سخن از پرستش معبود واحد به میان می‌آورد، معلوم می‌شود که مقصود آیه پرهیز دادن از شرک است؛ زیرا آیۀ مذکور می‌فرماید: تفرّق و اختلاف پدید آمده در میان اهل‌کتاب ـ که برخی عیسی را ابن اللّه می‌دانند، برخی عُزَیر را فرزند خدا می‌نامند، بعضی بت‌ها را شریک خداوند می‌دانند، بعضی دیگر ملائکه را دختران خدا می‌شمارند و… ـ واقع نشده است مگر بعد از آنکه دلیل آشکار و روشن‌کننده‌ای برایشان آمد و حجّت بر ایشان تمام شد، درحالی‌که این‌ها امر شده بودند خداوند را خالصانه عبادت کنند؛ یعنی علی‌رغم اینکه برای آنها بیّنه قائم شده بود و مأمور به عبادت خالصانه بودند، شرک ورزیدند و برای خداوند فرزند و شریک قائل شدند. پس درحقیقت آیه می‌خواهد بفرماید: «ما آنان را در مقابل عبادت بت، عبادت عیسی بن مریم، عبادت عُزَیر و…، به عبادت مخلصانه برای خدای واحد فرا می‌خوانیم» و بیش از این چیزی بیان نمی‌فرماید.

بنابراین در آیۀ شریفه معنای اوّل مادّۀ امر مراد است و گرچه با این معنا ‌بازهم می‌توان به نفع استدلال مذکور از آیۀ شریفه استمداد کرد، امّا احتمال خیلی بعیدی است؛ چون بدین معنا می‌شود که: «از آنان خواسته نشد مگر عبادت خدا» و این باید کنایه از آن باشد که تمام واجبات مقیّد به قصد قربت است. برخلاف معنای دوم که به این بُعد نیست، گرچه بنابر این معنا سیاق نفی مدّعای مرحوم کلباسی می‌کند.

ثانیاً: نهایت آن است که شک می‌کنیم در اینجا مراد معنای اوّل است یا معنای دوم، لذا آیه مجمل می‌شود و باز‌هم استدلال به آن برای لزوم عبادیت واجب، صحیح نخواهد بود؛ زیرا معنای اول (لزوم دوری از شرک) امری قطعی است و باید رعایت شود و فقط معنای دوم (لزوم قصد قربت در هر تکلیفی) مشکوک است، که دلیلی ندارد و به علم اجمالی هم منجّز نمی‌شود.

ثالثاً: اساساً اگر مراد آیه این بود که هر عملی عبادی است و باید با قصد قربت و از روی اخلاص انجام گیرد، علاوه بر اشکال تخصیص اکثرِ مستهجن ـ اگر وارد باشد؛ چنان‌که گفتیم بعضی اعاظم آن را وارد دانسته‌اند ـ  اشکال دیگر آن است که لسان آیه آبی از تخصیص است و قابل تخصیص نیست؛ درحالی‌که قطع داریم برخی واجبات توصّلی‌اند. پس معلوم می‌شود از ابتدا مراد آیه بیان تعبّدیت اوامر شارع نبوده است.

دو نکتۀ مفید در سورۀ بیّنه

نکتۀ اول: از آیات شریفۀ سورۀ بیّنه استفاده می‌شود یهود و نصارا که اهل‌کتاب هستند کافرند؛ منتها کافر بر دو قسم است: کافر کتابی و کافر غیر کتابی.

این نکته ازآنجا اهمّیت می‌یابد که حتّی به بعضی فضلاء القا شده که فقط به مشرکان، کافر گفته می‌شود و به اهل‌کتاب اطلاق کافر نمی‌شود، درحالی‌که این از واضحات و بیّنات ادبیات اسلام است که کافر یعنی کسی‌که ایمان به حضرت محمّد (ص) ندارد و واقعاً جای تعجّب است که چرا بعضی چنین اشتباهی می‌کنند. به نظر می‌رسد این هم یکی از توطئه‌هایی است که ریشه در برنامه‌های استکبار دارد تا قبح روابط با کفّار را بشکنند و آن آیات غلاظ و شداد دربارۀ کفّار ـ نظیر (أَشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ)، (جاهِدِ الْکُفَّارَ) و… ـ را منحصر به مشرکان کنند و بگویند این آیات شامل اهل‌کتاب نمی‌شود.

همچنین از طرف دیگر، آیۀ (إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللهِ الْإِسْلام‏) را نیز به غلط معنا می‌کنند که اسلام یعنی تسلیم بودن؛ و تسلیم بودن هم یعنی هرکس هر دینی را که دارد تسلیم آن باشد. درحالی‌که (إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللهِ الْإِسْلام) یعنی تسلیم به تمام معنا بودن و پذیرفتن هرآنچه از جانب خداوند آمده ـ ازجمله ناسخ بودن دین اسلام ـ یعنی وقتی خاتم الأنبیاء آمد و شریعتش ناسخ شرایع قبلی بود این را هم قبول کنند، نه اینکه تسلیم بخشی از حقیقت باشند و بخشی دیگر را انکار کنند.

از آیات متعدّد و نیز روایات فراوان استفاده می‌شود که اهل‌کتاب هم از کفّارند؛ مثل همین آیات سورۀ بیّنه آنجا که می‌فرماید: (لَمْ یَکُنِ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکینَ مُنْفَکِّینَ حَتَّى تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَه) و نیز: (إِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ وَ الْمُشْرِکینَ فی‏ نارِ جَهَنَّمَ خالِدینَ فیها أُولئِکَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّه) که در آنها «مِنْ» بیانیه و «مشرکین» عطف بر «اهل‌کتاب» است؛ یعنی «آنان که کافر شدند که می‌باشند از اهل‌کتاب و مشرکین». یا اگر هم «مِنْ» تبعیضیه باشد، در مقابلِ مشرکین و اهل‌کتابی است که مسلمان شده‌اند، نه اینکه در میان خود مسیحیان و یهودیان در عین مسیحیت و یهودیت، در حال حاضر دو قسم وجود داشته باشد که برخی کافر و برخی غیر کافر باشند.

نکتۀ دوم: در ذیل آیۀ شریفۀ (إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّه) در منابع اهل‌سنّت، روایات متعدّدی از نبیّ اعظم (ص) نقل شده که (خَیْرُ الْبَرِیَّه) را بر امیرالمؤمنین علیه السّلام تطبیق فرمودند. ازجمله ابن‌عساکر در تاریخ مدینه دمشق از راویان متعدّدی این مطلب را با سند ذکر کرده است:

۱. از جابر بن عبداللّه انصاری:

کنا عند النبی (صلى الله علیه وسلم) فأقبل علی بن أبی طالب فقال النبی (صلى الله علیه وسلم) قد أتاکم أخی ثم التفت إلى الکعبه فضربها بیده ثم قال والذی نفسی بیده إن هذا وشیعته لهم الفائزون یوم القیامه ثم قال إنه أولکم إیمانا معی وأوفاکم بعهد الله وأقومکم بأمر الله وأعدلکم فی الرعیه وأقسمکم بالسویه وأعظمکم عند الله مزیه قال ونزلت إن الذین امنوا وعملوا الصالحات أولئک هم خیر البریه قال فکان أصحاب محمد (صلى الله علیه وسلم) إذا أقبل على قالوا قد جاء خیر البریه.

۲. از أبی‌سعید خدری:

عن النبی (صلى الله علیه وسلم) قال علی خیر البریه.

۳. از خود امیرالمؤمنین علیه السّلام:

قال رسول الله (صلى الله علیه وسلم) من لم یقل علی خیر الناس فقد کفر.

مؤلّف پس از نقل این روایت نوشته راوی آن محمّد بن کثیر ضعیف است. از اینجا معلوم می‌شود درمورد سایر روایات نتوانسته سخنی بگوید.

۴. از حذیفه بن یمان:

قال سمعت النبی (صلى الله علیه وسلم) یقول علی خیر البشر من أبى فقد کفر.

همچنین چند تعبیر دیگر از جابر بن عبداللّه نقل کرده است:

قال رسول الله (صلى الله علیه وسلم) علی خیر البشر فمن امترى فقد کفر.

قال علی خیر البشر لا یشک فیه إلا منافق.

قال سئل عن علی فقال ذاک خیر البریه لا یبغضه إلا کافر.

سیوطی نیز بعضی از این روایات و نیز روایات دیگری را با همین مضمون در الدر المنثور نقل کرده؛ ازجمله از ابن‌مردویه از امیرالمؤمنین علیه السّلام چنین نقل کرده است:

قال لی رسول الله صلى الله علیه و سلم: ألم تسمع قول الله إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّهِ؟ أنت و شیعتک. و موعدی و موعدکم الحوض إذا حیت الأمم للحساب تدعون غرا محجلین.

و این قضیّه که «علیٌ خیر البریه» گاه به واسطهٔ برخی کینه‌ها موجب بروز مشکلاتی می‌شده است؛ ازجمله در تاریخ آمده شیعیان در بغداد بالای در خانه‌هایشان می‌نوشتند: «علی خیر البشر و من أبى فقد کفر» و این باعث نزاع‌هایی می‌شد؛ زیرا عدّه‌ای نمی‌توانستند این روایات را تحمّل کنند، با اینکه در کتاب‌های خودشان نقل شده بود.