مبحث مشتق (جلسه ۵۸)
تقریرات درس خارج اصول
آیت الله سیّد محمّدرضا مدرّسی طباطبایی یزدی دامت برکاته
دوره سوم، سال دوم، جلسه پنجاه و هشتم (۱۳۹۸/۱۰/۲۹)
پاسخ شهید صدر رحمه الله به اشکال محقّق نائینی رحمه الله
شهید صدر رحمه الله نیز کلام محقّق نائینی رحمه الله را قبول ندارد، منتها به نحو دیگری غیر از سبک و سیاقی که ما بیان کردیم آن را رد میکند و میفرماید: من برهانی اقامه میکنم بر اینکه اصلاً شیء نمیتواند جنس باشد و محال است که مفهومی ذاتی باشد. قاعدتاً برهان ایشان هر مفهومی که شبیه شیء و به عمومیت آن باشد را دربرمیگیرد و هرچند در بعضی تقریرات ایشان آمده: «ببرهانٍ یَخُصُّ مفهومَ الشیء» ولی ظاهر آن است که «یَخُصُّ» در مقابل مفاهیم متاصّل دیگر است و الّا اگر مفهوم دیگری هم مثل شیء باشد، برهان ایشان شامل آن نیز میشود.
لزوم تسلسل در سلسلهٔ اجناس و فصول
شهید صدر رحمه الله میفرماید: اگر ما مثل محقّق نائینی رحمه الله شیئیت را جنس الأجناس بدانیم، لازمهای دارد که محال و غیر قابل التزام است و بنابراین امکان ندارد شیء جنس الأجناس باشد. بیان ایشان آن است که:
اگر شیء جنس الأجناس باشد، هر نوعی که فرض شود، باید مشتمل بر شیئیت و یک ممیّز باشد و نمیشود فقط شیء باشد؛ و إلا همه چیز مثل هم خواهند شد که این خلاف بداهت است. پس باید ممیّزی هم داشته باشد که اسم آن ممیّز را فصل گذاشتهاند. ما از محقّق نائینی رحمه الله و مثل ایشان سؤال میکنیم: آیا آن فصل ممیّز، شیء است یا نیست؟
اگر بگویید: آن فصل ممیّز، شیء نیست، از کلام خود رفع ید کردهاید؛ زیرا خودتان گفتید شیء مفهومی است که همه چیز را شامل میشود و حتّی به نقیضین و ممتنعات نیز به اعتبار وجود ذهنی آنها شیء اطلاق میشود؛ مثلاً میتوان گفت: «إجتماع النقیضین شیءٌ» یا «شریک الباری شیءٌ».
اما اگر بگویید: آن فصل ممیّز، شیء است، میپرسیم: آیا فقط شیء است یا چیز دیگری هم در کنار آن هست؟ اگر فقط شیء باشد، نمیتواند ممیّز باشد و با بقیۀ اشیاء، واحد میشود و اصلاً دیگر نمیتوان گفت: «اشیاء»، چه رسد به شیء خاص؛ چون صِرف الشیء لایَتثنّیٰ و لایَتکرّر.
بنابراین آن فصل ممیّز خودش باید شیء باشد و درعینحال باید ممیّزی هم داشته باشد. باز از شما میپرسیم: آیا این ممیّز شیء است یا نه؟ اگر بگویید شیء نیست، خلف فرض است و اگر بگویید شیء است، میپرسیم: آیا شیء خالص است یا چیز دیگری نیز همراه آن هست که ممیّز آن نسبت به سایر اشیاء باشد. اگر بگویید خالص است، دوباره محذور برمیگردد؛ یعنی نمیتواند ممیّز و خاصّ آن باشد. پس باید چیز دیگری هم باشد که خاصّ آن و ممیّزش از بقیهٔ اشیاء باشد. باز در مورد آن شیء همین سؤالات را میپرسیم و هلمّ جرّا إلی ما لا نهایه له.
بنابراین شما هر چیزی را به عنوان ممیّز شیء فرض کنید، اگر شیء خالص باشد نمیتواند ممیّز باشد، پس ممیّز دیگری میخواهد و آن ممیّز هم همینطور. درنتیجه سلسلهٔ اجناس و فصول تا بینهایت ادامه پیدا میکند و این واضح البطلان است؛ چون ما میدانیم که با تحلیل میتوانیم اشیاء را تصوّر کنیم، بدون اینکه به بینهایت بینجامد؛ یعنی بالاخره یک جنس قریب و فصل اخیر تصوّر میکنیم و اینچنین نیست که تا بینهایت ادامه یابد، و إلا اصلاً در ذهن ما نمیگنجد. پس معلوم میشود این فرمایش محقّق نائینی رحمه الله که شیء جنس الأجناس است، درست نیست.
نقدی بر کلام سیّد خویی رحمه الله
سپس شهید صدر رحمه الله نقدی هم بر کلام استاد خود سیّد خویی رحمه الله وارد میکند. سیّد خویی رحمه الله در ردّ فرمایش محقّق نائینی رحمه الله فرموده است: «در فلسفه تبیین شده که نمیشود چیزی جنس الأجناس باشد و حتّی بین اعراض نمیتوان جنسالأجناس داشت؛ یعنی نمیتوان مفهوم عامّی داشت که جامع بین اعراض تسعه باشد، چه رسد به اینکه جامع بین اعراض و غیر اعراض باشد».
شهید صدر رحمه الله میفرماید: این فرمایش احاله به مُفلِس است؛ زیرا فلسفه چیزی در این زمینه ندارد و خود ملّاصدرا هم اعتراف کرده که ما برهانی بر این نداریم که جنسی فوق مقولات دهگانه نباشد و در حقیقت، استقراء است که به ما چنین املا میکند. بله، در فلسفه اثبات کردهاند که عنوان «عرضٌ» نمیتواند جنس برای اعراض تسعه باشد، امّا اینکه مفهوم دیگری هم نتواند جنس الأجناس باشد، در فلسفه اثبات نشده و لذا احالهٔ این مطلب به فلسفه، احاله به مفلس است و بههرحال برهان همان است که من بیان کردم: اگر شیء جنس الأجناس باشد باید فصل ممیّزی داشته باشد که آن هم شیء است، پس ممیّز میخواهد و این ممیّز هم شیء است و ممیّز میخواهد و این سلسله تا بینهایت ادامه مییابد.
بررسی و نقد فرمایشات شهید صدر رحمه الله
در بررسی این فرمایشات که به حسب تقریر، از سیّد مظلوم شهید صدر أعلی اللّه مقامه صادر شده، باید گفت:
اوّلاً: شبههٔ «تسلسل در اجناس و فصول» سابقهٔ حداقل هزارساله در فلسفه دارد
حقیقت آن است که هرچند مقام علمی و ابتکارات ایشان محفوظ است، امّا در خصوص این مسئله ایشان کلام مبتکرانهای مطرح نکرده است؛ زیرا این اشکالی نیست که بیسابقه باشد، بلکه جوهره و اساس مطلبی که ایشان فرموده، ریشه در فلسفهٔ مشّاء و چهبسا سایر فلسفهها نظیر حکمت متعالیه و مکتب اشراق دارد و میتوان گفت سابقهٔ حداقل هزارساله دارد؛ چراکه حدود هزار سال پیش، بوعلی در شفا نظیر این شبهه را مطرح کرده و چهبسا قبل از بوعلی هم در نوشتههای فارابی یا ارسطو باشد و آن شبهه این است که:
شما چه بگویید جنس الأجناس، شیء است و چه بگویید غیر شیء است؛ دقیقاً همین اشکال مطرح میشود؛ مثلاً در جواهر مانند انسان، بقر، غنم، شجر و… که جنس الأجناس آنها «جوهر» است، عین همین اشکال وجود دارد؛ زیرا مثلاً در تعریف انسان به نحو مبسوط چنین گفتهاند: «جوهرٌ ذو أبعادٍ ثلاثهٍ نامٍ حسّاسٌ متحرّکٌ بالإراده ناطقٌ» که در آن از جنس عالی گرفته تا اجناس متوسّط و فصل اخیر موجود است. جوهرٌ یعنی إذا وُجِد، وُجِد لا فی الموضوع؛ ذو أبعادٍ ثلاثهٍ یعنی جسم است؛ نامٍ یعنی جماد نیست؛ حسّاسٌ متحرّکٌ بالإراده یعنی خاصّیت حیوانیت دارد و ناطقٌ یعنی دارای نفس ناطقه است.
اکنون در مورد ناطقٌ که فصل اخیر انسان است، میپرسیم: آیا ناطقٌ جوهر است یا جوهر نیست؟
اگر بگویید ناطقٌ جوهر نیست، لازمهاش آن است که ذاتیِ انسان، آنهم جزء مقوّم و فصل اخیرش که تمام حقیقت نوع است، از غیر جوهر باشد. به تعبیر دیگر، لازم میآید جزء مقوّم و اشرف انسان که خودش جوهر است، غیر جوهر (یعنی عرَض یا عرَضی) باشد، در حالیکه هیچکسی نمیتواند بگوید عرض یا عرضی، مقوّم ذات یک جوهر مثل انسان است. بنابراین نمیتوان گفت ناطقٌ جوهر نیست.
اما اگر بگویید ناطقٌ جوهر است، میپرسیم: آیا تمام حقیقتش جوهر است یا بخشی از حقیقتش؟ اگر بگویید تمام حقیقتش جوهر است، قطعاً نمیتواند ممیّز انسان از سایر جواهر باشد و بین همهٔ جواهر مشترک میشود؛ زیرا جوهر با جوهر فرقی ندارد. پس باید ممیّزی داشته باشد که در حقیقت، فصل آن است.
اکنون در مورد این فصل ممیّز، باز میپرسیم: آیا جوهر است یا غیر جوهر؟ اگر بگویید غیر جوهر است، همان محذور اوّل لازم میآید که مقوّم جوهر، غیر جوهر باشد. اما اگر بگویید جوهر است، باز میپرسیم: آیا تمام حقیقتش جوهر است یا بخشی از حقیقتش جوهر است و ممیّز دارد؟ اگر تمام حقیقتش جوهر است، چگونه از سایر جواهر متمایز میشود؟! و اگر بخشی از آن جوهر و بخش دیگرش فصل است، باز در مورد آن فصل میپرسیم: آیا جوهر است یا غیر جوهر؟ و هلمّ جرّا إلی غیر النهایه.
جالب آن است که فلاسفه این اشکال را نهتنها نسبت به جنس عالی، بلکه نسبت به بقیهٔ اجناس هم مطرح کردهاند. مثلاً در تعریف انسان به «حیوانٌ ناطقٌ» گفتهاند: آیا حیوان بر ناطق حمل میشود یا نه؟ به تعبیر دیگر، آیا ناطقٌ حیوان است یا نیست؟
اگر بگویید حیوان نیست، معنایش این است که فصل اخیر مشتمل بر تمام خصوصیات اجناس قبل نیست، درحالیکه فرض این است که فصل نسبت به جنس، لابشرط از حمل است. پس حیوانٌ بر آن صادق است.
اما اگر بگویید حیوان است، میپرسیم: آیا تمام حقیقتش حیوان است یا بخشی از حقیقتش؟ اگر تمام حقیقتش حیوان باشد، با حیوانات دیگر مشترک میشود و اگر بخشی از حقیقتش حیوان باشد، احتیاج به فصل دارد و در مورد این فصل، باز همین سؤالات مطرح میشود و الکلام الکلام و هلمّ جرّا الی غیر النهایه.
نتیجه آنکه: دقیقاً عین اشکالی که شهید صدر رحمه الله در مورد جنسیت شیء فرموده، در مورد جنسیت جوهر، بلکه جنسیت حیوان و سایر اجناس مطرح بوده و اشکال سابقهداری است که حدود هزار سال پیش در کلمات بوعلی هم وجود داشته و مخصوصاً امام المشکّکین فخررازی در المباحث المشرقیه روی آن پافشاری خاصّی کرده و آن را یکی از نقصهای مهمّ [فلسفهٔ مشاء] دانسته است.
ثانیاً: بوعلی شبههٔ مذکور را به بهترین وجه پاسخ داده است
کسانی مثل بوعلی که متوجّه این شبهه بودهاند، برخلاف شهید صدر رحمه الله که تسلیم اشکال شده، از آن جواب دادهاند. بوعلی در الهیات شفا، فصل ششم از مقالهٔ پنجم را به «تعریف الفصل و تحقیقه» اختصاص داده و همهٔ مطالب مربوط به «فصل» را به طور مفصّل مطرح و رسیدگی کرده که انصافاً خیلی کم نظیر است. به طور کلّی مباحثی که بوعلی به ذهنش رسیده بوده و در کتابهایش تحلیل کرده، به لحاظ قوّت و قدرت حتّی با توجّه به مطالبی که متأخّران مطرح کردهاند کمنظیر است؛ ازجمله مباحثی که در مورد ماهیت، علّت و معلول، غایات و… مطرح کرده است. بله، بعضی مباحث را اصلاً توجّه و ورود نکرده؛ مانند مباحث وجود، بعضی مباحث حرکت و برخی مباحث دیگر. امّا مباحثی را که ورود کرده بسیار خوب تحلیل کرده و فکر نمیکنم حتّی کتب متأخّران، مغنی از تحلیلها و بیانهای او باشد. از جمله جاهایی که ایشان خوب تحلیل کرده، همین قضیهٔ «فصل» است. البته در اینجا صدرالمتألّهین هم بعضی حواشی مفید و خوبی دارد.
پاسخ بوعلی به شبههٔ مذکور که پاسخ به شهید صدر رحمه الله هم میتواند باشد، آن است که میگوید:
اگر شما جنس و فصل را درست تجزیه و تحلیل کنید، این اشکال وارد نمیشود و بلکه اصلاً موضوع پیدا نمیکند. در حقیقت، جنس و فصل به این صورت به دست میآید که انسان در [مشاهدات و] تجربیاتش به موجوداتی برخورد میکند که دارای ماهیت واحدی هستند و درعینحال هرکدام خصوصیاتی دارند. سپس به موجودات دیگری برخورد میکند که آنها هم اشتراکات و خصوصیاتی دارند. سپس برای هر نوع، اسم خاصّی میگذارد؛ مانند انسان، فرس، غنم، شجر، حجر و… .
امّا درعینحال مشترکاتی هم بین این انواع موجودات میبیند؛ مثلاً وقتی انسان و فرس را با هم میسنجد و از لحاظ عقلی آنها را تحلیل میکند، ملاحظه میکند چیزی در آنها مشترک است که اسم آن وجه مشترک را «حیوانیت» میگذارد. همچنین ملاحظه میکند چیزهایی هم مختصّ به خود دارند و مثلاً اسم وجه مختصّ نوع انسان را «ناطقیت» میگذارد. البته چنانکه گفتیم ناطقیت فصل منطقی است و فصل حقیقی (فصل اشتقاقی) مبدأ ناطقیت است.
بنابراین ما با تحلیل عقلی به این نتیجه میرسیم که بخشی از انسان، مشترک بین انسان و سایر موجودات است و بخشی از آن مختصّ به خود انسان است و هیچ نوع دیگری با انسان در آن شریک نیست و تمام ممیّز انسان از انواع دیگر است و دیگر قابل تجزیه [به مشترک و مختص] نیست، که اسم آن را ناطق میگذاریم. البته این در ذهن ما و با تحلیل عقلی است، وگرنه در خارج نمیتوان چنین کاری انجام داد.
اکنون اگر ما بگوییم مفهوم دیگری مانند حیوان یا جسم یا جوهر در داخل ناطق وجود دارد، این خلف فرض ماست؛ زیرا ما در تحلیل عقلی به دنبال چیزی میگشتیم که بسیط و تمام ذاتیِ مختصّ انسان نسبت به اشیاء دیگر باشد، لذا اگر بگوییم در داخل این مفهوم، جوهر یا جسم یا حیوان هم وجود دارد خلاف فرض است.
به بیان دیگر، ما وقتی انسان را از لحاظ عقلی تحلیل میکنیم، میفهمیم که انسان، مرکّب از یک عنصر مشترک و یک عنصر مختص است. امّا در مورد عنصر مختص، فرض این است که بسیط است و از لحاظ عقلی قابل تجزیه نیست؛ یعنی خودش است و غیر خودش نیست و داخل مفهومش به هیچ وجه مفهوم دیگری نیست وگرنه مرکّب از یک چیز مشترک و مختص میشد و تمام مختص نبود. بنابراین وقتی عنصر مختص (ناطق) بسیط بود، بهناچار مفهوم جوهر، حیوان، جسم و هیچ مفهوم دیگری داخل ناطق نیست.
پس عنصر مختص در مورد انسان، تنها «ناطق» است و غیر آن نیست، امّا درعینحال این بدان معنا نیست که نتوان جوهر، حیوان و مفاهیم دیگر را بر ناطق حمل کرد، بلکه میتوان این مفاهیم را بر آن حمل کرد، منتها حمل این مفاهیم بر ناطق حمل عرضی است، نه حمل ذاتی. به تعبیر دیگر، هرچند داخل مفهوم ناطق، جوهر مأخوذ نیست، ولی اینچنین نیست که جوهر بر آن حمل نشود؛ زیرا هرجا چیزی بر چیز دیگر حمل میشود لزوماً نباید جزء ذاتی و جزء مفهوم آن باشد؟! بلکه میتواند به نحو حمل عرضی باشد. در اینجا نیز جوهر خارج از مفهوم ناطق است و درعینحال بر آن حمل میشود؛ زیرا ناطق خاصیت جوهر را دارد. امّا در مفهوم آن دخیل نیست؛ بهخاطر اینکه ما در فصل، تمام ذاتیِ مختص میخواهیم.
بنابراین محذور تسلسل پیش نمیآید؛ چون جوهر، جنس الأجناس برای انواع است، نه برای فصول. درعینحال از آنجا که فصل نیز خاصیت جوهر را دارد، لذا جوهر بر آن نیز [به نحو عَرَضی]حمل میشود.
عبارت بوعلی در شفا که به زیبایی این مسئله را تحلیل کرده چنین است:
«إن الجنس یحمل على النوع على أنه جزء من ماهیته، و یحمل على الفصل على أنه لازم له لا على أنه جزء من ماهیته»
جنس بر نوع حمل میشود به عنوان اینکه جزئی از ماهیتش است، ولی بر فصل حمل میشود به عنوان اینکه عرض لازم و خارج از ذات است، نه اینکه جزئی از ماهیتش باشد.
سپس ایشان برای اینکه مطلب را خوب تفهیم کند، چنین مثال زده است:
مثاله الحیوان یحمل على الإنسان على أنه جزء من ماهیته، و یحمل على الناطق على أنه لازم له لا على أنه جزء من ماهیته.
مثلاً حیوان بر انسان حمل میشود، به عنوان اینکه جزئی از ماهیتش است، ولی بر ناطق حمل میشود به عنوان اینکه لازم آن است، نه اینکه جزئی از ماهیتش باشد.
تحلیل از این روشنتر واقعاً نمیشود و با اینکه بوعلی در بعضی موارد که خوب تحلیل کرده عبارتش قدری نارسا است، ولی در اینجا هم خوب تحلیل کرده و هم با عباراتی کاملاً رسا قضیه را حل کرده است.
اکنون به قضیهٔ «شیء» برمیگردیم و میگوییم: اشکال شهید صدر رحمه الله که فرمود: «لازم میآید که تا بینهایت شیء و فصل ممیّز فرض کنیم» نادرست است؛ زیرا اگر شیء واقعاً جنس الأجناس باشد، در جواب این سؤال شما که آیا ناطقٌ شیء است یا نه؟ میگوییم: شیء است و حتماً شیء بر آن حمل میشود، منتها به نحو حمل عرضی، نه اینکه شیء جزئی از مفهومش و داخل در ذاتش باشد؛ زیرا ذات ناطق مرکّب نیست و تمام ممیّز بسیط است و چنین ترکیبی در آن نیست. بنابراین هیچ تسلسلی لازم نمیآید و آن مشکلاتی که شما فرمودید مرتفع میشود.
در حقیقت، آنچه لازم است رعایت شود، این است که داخل مفهوم و ماهیت فصل، مفهوم دیگری نباشد، امّا حمل عرضی مفهوم دیگر بر آن هیچ مشکلی ندارد؛ چه آن مفهوم جنس باشد، مانند جوهرٌ و چه خود شیءٌ باشد. آنچه اشکال دارد، دخول یک مفهوم در فصل است که موجب مرکّب شدن فصل میشود و الّا صدق عرضی یک مفهوم بر فصل مانعی ندارد.
خلاصه آنکه: معلوم شد اشکال جناب صدر رحمه الله بر محقّق نائینی رحمه الله اشکال جدیدی نیست بلکه سابقهٔ هزارساله و چه بسا بیشتر دارد و مخصوصاً بوعلی به آن توجه داشته و به احسن وجه و ابین وضع، آن را پاسخ داده است. نکتهٔ آن هم این بود که مباحث ماهیت، تحلیلهای عقلی است و ربطی به خارج ندارد و وقتی ما نوعی را تحلیل عقلی میکنیم، میبینیم جزء مشترک و جزء مختص دارد و جزء مختص یعنی امر بسیطی که خودش است و غیر خودش نیست و اصلاً فرض ما این است، لذا اگر مفهوم دیگری مثل جنس را جزء آن بگیریم خلاف فرض میشود. اما درعینحال جنس میتواند بر آن حمل شود، منتها به نحو حمل عرضی، نه حمل ذاتی. [به همین ترتیب در مانحنفیه نیز برفرض اینکه مفهوم شیء جنس الاجناس باشد، حمل آن بر ناطق به نحو حمل عرضی است و در نتیجه محذور تسلسل پیش نمیآید.]
پاسخی دیگر بر اشکال اول میر سید شریف با استفاده از کلام بوعلی
از آنچه بیان شد روشن میشود اساساً اشتباه آقای شریف جرجانی این است که حرف بوعلی را نفهمیده و إلا اشکال نمیکرد؛ زیرا آنچه اشکال دارد، دخول یک مفهوم در فصل است که یعنی فصل مرکّب از دو جزء بشود، ولی صدق عرضی بر فصل مانعی ندارد. بنابراین حتّی اگر از جواب جناب آخوند رحمه الله هم صرفنظر کنیم و فرض کنیم ناطق همان فصل حقیقی است، باز اشکال شریف جرجانی وارد نیست؛ زیرا میگوییم شیء بر ناطق صدق میکند، منتها به نحو صدق عرضی؛ چنانکه در مورد خود جوهر گفتهاند در اینجا به نحو عرضی صدق میکند، چه رسد به شیء که همه جا صدقش عرضی است.















ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰