ادامه مبحث اوامر (جلسه ۱۹، ۱۳۹۹)
تقریرات درس خارج اصول
آیت الله سیّد محمّدرضا مدرّسی طباطبایی یزدی دامت برکاته
دورهٔ سوم، سال سوم، جلسهٔ نوزدهم (۱۳۹۹/۰۷/۱۵)
بررسی و نقد فرمایش شهید صدر رحمه الله و بیان نظر برگزیده
بااینکه شهید صدر رحمه الله تلاش زیادی کرده تا ضابطهای برای انحلال امر ارائه دهد، امّا حقیقت آن است که آنچه ایشان بهعنوان ضابطه ارائه داده، ضابطه نیست، بلکه منشأ انحلال همان است که گذشت و چهبسا مشهور هم بر این باشند.
فرمایش مذکور نقضاً و حلاً دارای اشکال است:
اشکال نقضی: ایشان فرمود: «هرگاه موضوع به حسب طبع کلام مفروض الوجود باشد، امر به اعتبار آن انحلالی است و به اعتبار متعلَّق چون مطلوب الوجود است غیر انحلالی است» درحالیکه مواردی وجود دارد که متعلَّق باآنکه مفروض الوجود نیست، امر به اعتبار آن انحلال پیدا میکند، و موضوع باآنکه مفروض الوجود است، امر به اعتبار آن انحلال پیدا نمیکند و ربطی هم ندارد به اینکه مفروض الوجود بودن از خود کلام فهمیده شود یا از خارج.
مثال: اگر مولا بفرماید: «انصُر المظلوم» یا «أعِن أخاک» یا «سُرَّ أباک» دراینصورت «مظلوم»، «أخاک» و «أباک» موضوع است و «نصرت»، «اعانت» و «مسرور کردن» متعلَّق امر است. و شکّی نیست مقصود اتیان صرفالوجود و طبیعت نصرت، اعانت یا مسرور کردن نیست و با صرف یکبار نصرت، اعانت یا مسرور ساختن امر امتثال نمیشود؛ بلکه امر به اعتبار متعلَّق (نصرت، اعانت و مسرور کردن) انحلال دارد و شامل تمام افراد طولی و عرضی آن میشود؛ یعنی تا مظلوم مظلوم است و تا برادرت نیاز به کمک دارد یا پدرت ناخوش است، انواع نصرت، اعانت و مسرورسازی را در حقّ آنان انجام بده، مگر اینکه موضوع از بین برود و دیگر مظلومی نباشد یا اعانت و مسرور ساختن، موضوع نداشته باشد.
همچنین در «إذا أصبحتَ فتصدّق علی الفقیر» فقیر که موضوع است، مفروض الوجود است ـ زیرا مراد این نیست که فقیر درست کن و بعد به او صدقه بده ـ امّا بااینحال بیشک امر به اعتبار آن انحلال نمییابد؛ زیرا نمیخواهد بفرماید هرگاه صبح کردی به همهٔ فقرا صدقه بده.
اشکال حلّی: در همهٔ این موارد ـ چه مواردی که شهید صدر رحمه الله فرمود و چه موارد نقضی که ما بیان کردیم ـ انحلال و عدم انحلال هیچ ربطی به مفروض الوجود و مطلوب الوجود بودن ندارد، بلکه همهٔ این مواردِ انحلال و عدم انحلال منوط به مناسبات بین حکم و موضوع و نکتههایی است که در موارد مختلف وجود دارد.
درواقع ما از ایشان میپرسیم اینکه شما فرمودید: «مفروض الوجود بودن باید از خود کلام فهمیده شود» مقصودتان چیست؟ اگر مقصودتان این است که از مناسبات حکم و موضوع استفاده شود، این به همان حرف مشهور برمیگردد و ملاک همان مناسبات حکم و موضوع خواهد بود. اما اگر مقصودتان چیز دیگری است، کلمات شما تبیینی دراینزمینه ندارد.
بهعنوان مثال، «أکرم العالم» با «جالس العالم» از لحاظ خود کلام هیچ تفاوتی ندارد، درحالیکه «أکرم العالم» منحل میشود و هر عالمی را باید اکرام کرد، ولی «جالس العالم» منحل نمیشود و لازم نیست نزد هر عالمی رفت و با او مجالست کرد، بلکه مقصود این است که با طبیعت عالم سر و کار داشته باش. یا مثلاً در «انظر الإبل» یا (أَ فَلَا یَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ) معلوم است که طبیعت ابل مقصود است؛ یعنی به طبیعت شتر نظر کنید، نه اینکه به هر چه شتر در عالَم است نگاه کنید. پس بااینکه همهٔ این مثالها مربوط به موضوع مفروض الوجود است، ولی یک جا انحلال دارد و یک جا انحلال ندارد. بنابراین نکتهٔ انحلال نمیتواند مفروض الوجود بودن باشد، بلکه چیزی ماورای آن وجود دارد که شما آن را نادیده گرفتید و آن همان مناسبات حکم و موضوع است.
در مورد «أکرم العالم» که فرمودید به اعتبار عالم و به تعداد عالمان منحل میشود، ولی به اعتبار اکرام منحل نمیشود، نکته و منشأ انحلال به اعتبار عالم و عدم انحلال به اعتبار اکرام، آن است که مولا میخواهد عالم در جامعهٔ اسلامی دارای ارزش و حرمت باشد و این اختصاص به یک یا دو عالم ندارد، بلکه هر عالمی در هرجا که هست مشمول این حکم است. و امّا از آن طرف، مردم هم نمیتوانند همهٔ عمرشان را صرف احترام و اکرام عالم کنند و انواع و اقسام اکرام را در حقّ همهٔ عالمان اعمال کنند، لذا اکرامِ فیالجمله و طبیعت اکرام کافی است. پس علّت انحلال نسبت به عالم، ارزشگذاری به عالم است و علّت عدم انحلال نسبت به اکرام، عدم معقولیت و عدم امکان آن است.
یا مثلاً در «جالس العالم» مناسبت حکم و موضوع اقتضا میکند که به اعتبار عالم منحل نشود؛ زیرا این حکمی است که به نفع مکلّف صادر شده ـ نه عالم ـ و مولا میخواهد مکلّف با مجالست عالم از او کسب علم کند و این غرض با طبیعت عالم هم حاصل میشود؛ یعنی اگر مکلّف با یک عالم هم مجالست داشته باشد، امتثال محقّق میشود و نیازی نیست مثلاً با ده عالم مجالست نماید. برخلاف حکم «أکرم العالم» که بهجهت حفظ حرمت عالم صادر شده و لذا نسبت به افراد عالم منحل میشود. یا وقتی میفرماید «ایتنی بالماء» قبول داریم که اگر آب نبود باید تهیه میکرد، که یعنی مطلوب الوجود است، ولی عدم انحلال حکم نسبت به موضوع بدین جهت نیست، بلکه چون معلوم است که نمیخواهد همهٔ آبهای عالم را بیاورد و اساساً شدنی نیست، معلوم میشود که آبی میخواهد تا رفع نیازش کند. یا در مثل «تیمم بالتراب» معلوم است که اولاً مکلف نمیتواند تراب را خلق کند و ثانیاً تیمم به تراب همهٔ زمین را نمیخواهد و به این جهت است که حکم نسبت به ترابهای عالم انحلال پیدا نمیکند؛ نه بهخاطر اینکه مطلوب الوجود است.
نظیر این مسئله در مورد «إقرء المصحف» یا «انظر المصحف» نیز وجود دارد و هرچند مصحف مفروض الوجود است و لازم نیست مکلّف قرآن را ایجاد کند، ولی بااینحال انحلال ندارد و معنایش این نیست که همهٔ قرآنها را جدا جدا بخواند یا نگاه کند. البتّه ممکن است این کار هم استحباب داشته باشد، امّا از عبارت «إقرء المصحف» یا «انظر المصحف» چنین چیزی فهمیده نمیشود؛ زیرا این نفعی برای مکلّف است نه برای قرآن، و غرض این است که با قرآن آشنا شود و آن را قرائت کند و این غرض با نظر و قرائت یک قرآن هم حاصل میشود، پس معلوم میشود طبیعت قرآن مقصود است و آوردن صرفالطبیعه کافی است. امّا اگر در جایی مولا بخواهد برای خود موضوع احترام قائل شود؛ مثلاً بفرماید: «أکرم المصحف» معلوم است که هر قرآنی هرجا باشد باید مورد احترام قرار گیرد؛ چون صرف اینکه قرآن است میخواهد احترام داشته باشد.
کما اینکه در «سُرَّ أباک»، «أعِن أخاک»، «انصُر المظلوم» و امثال اینها نیز نکتهٔ انحلال نسبت به متعلَّق این است که بنابر مناسبات حکم و موضوع مولا میخواهد بفرماید به هر نحو میتوانی مظلوم را حمایت کن تا از مظلومیت خارج شود یا برادرت را یاری رسان تا جایی که دیگر نیاز به یاری نداشته باشد یا انواع خوشحالی را برای پدرت فراهم کن.
خلاصه آنکه: ملاک انحلال و عدم انحلال امر، مناسبات بین حکم و موضوع و سنجش خصوصیات مورد است، نه آنچه شهید صدر رحمه الله از قول بعضی ذکر نمود یا آنچه خودش ارائه فرمود.
ملاحظه: شهید صدر رحمه الله بحث انحلال امر و ملاک و ضابطهٔ انحلال را در ذیل مبحث مرّه و تکرار آورده و مناسبهٌمّایی هم برایش مطرح فرموده، ولی حقیقت آن است که این دو بحث هیچ ربطی به هم ندارند؛ زیرا:
بحث مرّه و تکرار با این فرض بود که یک امر موجود باشد که به طبیعت تعلّق گرفته، آنگاه با فرض یکی بودن، بحث شد که آیا مرّه یا تکرار جزء مدلول آن هست یا نه؟ مثلاً در «إشرب الماء» با حفظ اینکه «إشرب» یکی است ـ نه بیشتر ـ و به طبیعت شرب ماء تعلّق گرفته، آیا اقتضای مرّه دارد یا تکرار؟ و روشن شد که نه اقتضای مرّه دارد و نه تکرار، گرچه عقلاً با یکبار اتیان متعلَّق امتثال میشود.
امّا آنچه در بحث ملاک و ضابطهٔ انحلال مطرح شد، این بود که آیا امری که در صورت واحد است، حقیقتاً هم واحد است یا متعدّد؟ و شما نتیجه گرفتید که بعضی جاها حقیقتاً هم واحد است و بعضی جاها متعدّد است. به عبارت دیگر، گاهی امر منحل میشود و مفهوم عرفی یک امر، چند امر میشود؛ مثلاً «أکرم العالم» هرچند در ظاهر یک لفظ است، امّا در لباب به تعداد عالمها منحل میشود؛ درست مثل اینکه مولا به تعداد افراد عالم، امر به اکرام فرموده باشد. پس اینجا درحقیقت تکرار امتثال یک امر نیست؛ بلکه چند امر است و هر امری برای خودش یک امتثال جداگانه میخواهد و این خارج از بحث مرّه و تکرار است؛ زیرا بحث مرّه و تکرار مربوط به جایی است که امر واحد باشد و هم ثبوتاً و هم اثباتاً طبیعت مراد باشد، نه جایی که به تعداد افراد انحلال پیدا شده باشد. بنابراین اصلاً مناسبتی نداشت که بحث ملاک انحلال اینجا ذکر شود.
اشکالات دیگری هم بر فرمایش شهید صدر رحمه الله وارد است که از آنها صرفنظر نموده و وارد بحث بعدی که اصولیان در ذیل مبحث مرّه و تکرار مطرح کردهاند، میشویم:
آیا با تعدّد اتیان افراد عرضی، تعدّد امتثال میشود؟
طرح بحث: روشن شد که امر دلالت بر مرّه و تکرار نمیکند؛ بلکه حقیقت امر، طبیعت بعث یا طلب است که به طبیعت مأمورٌبه تعلّق گرفته و اگر مکلّف طبیعت را بیاورد بلاشبهه امتثال کرده است. بعد از قبول این مطلب، سؤال پیش میآید که اگر مکلّف به جای آوردن یک فرد، چندین «فرد عرضی» را بیاورد، آیا به تعداد افراد عرضی که آورده امتثال هم کرده است تا به حکم عقل مستحِقّ ثواب بیشتر باشد، یا آنکه فقط یک امتثال محسوب میشود و درنتیجه تنها مستحِقّ یک ثواب است؟ یا چنانکه برخی قائل به تفصیل شدهاند، منوط به این است که قصد مکلّف چه بوده؛ آیا میخواسته یکبار امتثال کند یا چند بار امتثال نماید؟ هر دو طرف مسئله هم قائل و طرفدار دارد.
مثال: مولا فرموده: «إیتنی بماء» و ماء میتواند افرادی عرضی داشته باشد؛ فرضاً پنج لیوان آب روی زمین باشد و مکلّف هر پنج لیوان را با هم در سینی بگذارد و روبهروی مولا قرار دهد. در اینجا شکّی نیست که مکلّف امر مولا را امتثال کرده؛ زیرا مولا طبیعت آب را خواسته بود و او طبیعت را آورده، امّا سؤال این است که: آیا با آوردن این پنج فرد عرضی، پنج امتثال صورت داده و درنتیجه مستحِقّ پنج ثواب هم هست یا یک امتثال بیشتر نیست و تنها استحقاق یک ثواب دارد؟
بیان سیّد محقّق بروجردی رحمه الله برای تعدّد امتثال
سیّد محقّق بروجردی رحمه الله معتقد به تعدّد امتثال است. بیان ایشان به تقریب مرحوم امام قدس سره چنین است که: بیشک طبیعت به تعداد افرادش متکثّر میشود. به عبارت دیگر، هر طبیعتی اگر در ضمن افراد متعدّد موجود شود، به تعداد افراد، طبیعت موجود خواهیم داشت؛ چنانکه در فلسفه گفتهاند: الحقّ أنّ الطبیعی موجود بوجود افراده و یتعدّد بتعدّدها و نسبه الکلّی الطبیعی الی أفراده کنسبه الآباء الی الأبناء لا الأب الی الأبناء.
بنابراین اگر مکلف طبیعت را در ضمن پنج فرد عرضی بیاورد، درواقع پنج طبیعت را موجود کرده است. و درعینحال، طبیعت، وجودی جدای از وجود افرادش ندارد و اینگونه نیست که وجود افراد از بین رفته و یک وجود جدیدی پیدا شود که وجود مجموع است؛ پس هم کثرت افراد داریم و هم کثرت طبیعت.
پس، از طرفی قبول کردیم که طبیعت، وجودی جدای از وجود افراد ندارد و به تکثّر افرادش متکثّر میشود، و از آن طرف هم امری که به مکلّف شده امر به طبیعت است بدون تقیّد به مرّه یا تکرار، و لذا همانطورکه با مرّه سازگار است با تکرار هم سازگار است. درنتیجه اگر مکلّف این طبیعت را متعدّداً و متکثّراً اتیان کرد، به تعداد افراد، طبیعت را اتیان کرده و درنتیجه به تعداد افراد، امتثال کرده و به همان تعداد مستحِقّ ثواب است.
بررسی و نقد بیان مذکور و بیان نظر برگزیده
حقیقت آن است که در مانحنفیه آنچه در عمل و خارج محقّق شده، طبیعت بعث است که به طبیعت متعلَّق تعلّق گرفته و چیز دیگری از جانب مولا نداریم. طبیعت بعث هم یک انبعاث بیشتر نمیخواهد؛ البتّه نه اینکه «یک» جزء آن باشد، بلکه یعنی وقتی یک انبعاث صورت گرفت، دیگر آن بعث به هدفش میرسد. درواقع مشخِّصاتی که مکلّف اضافه کرده، اصلاً در دید مولا ـ از حیث امری که کرده ـ نبوده و لذا تمام این مشخِّصات ملغی است. پس بعثی که عملاً وجود دارد طبیعت بعث است. مبعوثٌإلیه و متعلَّق نیز طبیعت است. درنتیجه امتثال هم واحد است و تعدّد امتثال معنا ندارد.
بهعنوان مثال، وقتی مولا فرموده: «آب بیاور»، اصلاً نظر به این لیوان یا آن لیوان نداشته و آنها را در اعتبار خود اخذ نکرده و اساساً تعدّد در حیطهٔ امر مولا نبوده، بلکه صرفاً طبیعت بعث وجود داشته که به طبیعت آب تعلّق گرفته؛ یعنی مولا طبیعت اتیان به طبیعت آب را میخواسته و مکلّف هم با یکبار آوردن آب، هردو طبیعت را محقّق کرده و امر را امتثال نموده، درنتیجه تعدّد امتثال معنا ندارد.
و به تعبیر مرحوم امام قدس سره: ملاک در تعدّد و عدم تعدّد امتثال، تکثّر و عدم تکثّر طبیعت نیست؛ بلکه ملاک در تعدّد امتثال عبارت است از تعدّد طلب یا بعث، ولو به انحلال امر؛ زیرا امتثال یعنی انبعاث و لذا اگر چند امر ـ و درنتیجه چند طلب و بعث ـ داشته باشیم، بهازای هر کدام یک انبعاث ممکن است و لذا تعدّد امتثال میشود. یا اگر یک امر داشتیم که منحل شده باشد، بهازای هر یک از آنها یک انبعاث جداگانه ممکن است و باز تعدّد امتثال معنا پیدا میکند.
امّا اگر فرض کردیم که امر واحد است و یک طلب یا بعث هست و مکلّف هم واحد باشد، اینجا تعدّد انبعاث معنا ندارد و درنتیجه تعدّد امتثال هم معنا ندارد. لذا حتّی اگر مکلّف برای امر واحد، افراد متعدّد را بیاورد و طبیعت متعدّد و متکثّر را محقّق کند، چون تعدّد انبعاث ندارد تعدّد امتثال محقّق نمیشود.
عدم دخالت قصد، در تعدد یا وحدت امتثال
از آنچه گفتیم روشن میشود قصد تعدّد از سوی مکلّف هم دخالتی در تعدّد امتثال ندارد و لذا قول به تفصیل که برخی ذکر کردهاند قابل اعتنا نیست. آنها گفتهاند: ملاک در وحدت و تعدّد امتثال، قصد و نیت مکلّف است؛ به این معنا که اگر قصد مکلّف این باشد که با آوردن پنج لیوان آب، پنج امتثال را محقّق کرده باشد، درواقع هم پنج امتثال از او محسوب میشود و استحقاق پنج ثواب هم پیدا میکند، ولی اگر مکلّف قصد تعدّد نکرد بلکه طبیعت اتیان ماء را قصد کرد، یک امتثال بیشتر محقّق نمیشود و تنها استحقاق یک ثواب خواهد داشت.
امّا این سخن درست نیست؛ زیرا تعدّد امتثال اصلاً به دست مکلّف نیست که آن را قصد کند یا نکند، بلکه به دست مولاست و مولا هم طبیعت بعث را انشاء کرده و طبیعت مادّه هم تحت امر رفته است. در نتیجه وقتی هر دو محقّق شد امتثال محقق شده و دیگر معنا ندارد مکلّف تعدّد را با قصد خود در آن ادراج کند.
به تعبیر دیگر، قصد آن وقتی میتواند در تعدّد امتثال تأثیر بگذارد که زمینهٔ تعدّد امتثال موجود باشد. امّا اگر فرض کنیم مولا اصلاً تعدّد امر ندارد، دراینصورت نه تنها مکلّف تعدّد امتثال نکرده، بلکه اگر تعدّد را به جدّ قصد کند، چهبسا تشریع هم کرده و بدعت گذاشته؛ زیرا چیزی را که مولا نخواسته بود به گردن او گذاشته و مستنداً به او آورده است.
خلاصه آنکه: چون ملاک وحدت و تعدّد امتثال، چیزی جز وحدت و تعدّد امر نیست، مکلّف هر تعداد هم که طبیعت را اتیان کند و هر قصدی که بنماید، به صرف قصد او تعدّد امتثال محقّق نمیشود.
آیا با تعدّد اتیان افراد طولی، تعدّد امتثال میشود؟
پرسش دیگر آن است که آیا مکلّف میتواند امری را که یکبار امتثال کرده، دوباره در ضمن فرد طولی دیگری امتثال کند؟
مثلاً در امر به صلات، اگر کسی یکبار صلات را اتیان کرد و با تکرار در صدد بر آمد که همان امر به صلات را دوباره امتثال کند، آیا با این تکرار صلات، امتثال مجدّد صدق میکند؟
پاسخ این است که امتثالِ آنچه امتثال شده نامعقول است؛ زیرا پس از امتثال، امر ساقط میشود ـ حالا یا از بنیان ساقط میشود، یا به تعبیر بعضی از فعلیّت میافتد ـ و دیگر امری وجود ندارد تا بتواند بعث ایجاد کند و انبعاث داشته باشد و امتثال مجدّد را تصحیح کند. لذا امتثال مکرّر در افراد طولی به طریق اولیٰ معقول نیست.
آیا تبدیل امتثال به امتثال ممکن است؟
اما در اینجا بحثی مهم، جالب و دارای اثر عملی مطرح میشود که: آیا جایز است مکلّف از امتثال اوّل رفع ید کند و آن را الغا نماید و بخواهد فرد جدیدی را ایجاد کند و امتثال جدیدی را محقّق نموده و جایگزین امتثال قبلی کند؟ به تعبیر دیگر، هرچند نمیتوان با افراد طولی امتثال را متعدّد کرد، ولی آیا میتوان تبدیل امتثال نمود؟ آیا این کار ـ که تبدیل الإمتثال بالإمتثال خوانده میشود ـ ممکن است یا نه؟
بهعنوان مثال، مکلّف نمازی خوانده که با حضور قلب کافی نبوده و به دلش ننشسته و هرچند بهاندازهای بوده که مسقط امر باشد و اگر به همان نماز اکتفا کند مستحقّ عقوبت نیست، امّا میخواهد نمازی با حضور قلب بیشتر یا با مستحبّات دیگر انجام دهد، نظیر اینکه در مسجد، با عِطر یا با تختّم به عقیق باشد. آیا مکلف میتواند آن نماز قبلی را الغا کند و یک نماز جدید بخواند؟ مخصوصاً که در بعضی روایات آمده کسیکه نماز فرادا خوانده، میتواند به جماعت دوباره بخواند یا حتّی اگر به جماعت خوانده، میتواند با شرایطی دوباره به جماعت بخواند. بدینجهت بحث کاربردی و مفیدی است.














ارسال دیدگاه
مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰